همه را دیده در اوصافِ تو حیران ماندی
تا دگر عیب نگویند منِ حیران را
لیکن آن نقش که در روی تو من میبینم
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
چشمِ گریان مرا حال بگفتند به طبیب
گفت یک بار ببوس آن دهنِ خندان را
گفتم آیا که در این درد نخواهم مردن؟
که مُحال است که حاصل کنم این درمان را
پنجه با ساعدِ سیمین نه به عقل افکندم
غایت جهل بوَد مشت زدن سندان را