
کتاب کلیات عبید زاکانی
گنجینه ماندگار شعر و طنز ادبیات فارسی
پدیدآورندگان:
عبید زاکانیانتشارات:
نشر وزرا٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
راحله
۱۴
دزدی در شب خانه فقیری می جست. فقیر از خواب بیدار شد گفت: ای مردک آنچه تو در تاریکی می جویی، ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم.
mohammadrs
۹
قزوینی پیش طبیب رفت و گفت موی ریشم درد می کند. پرسید که چه خورده ای؟ گفت نان و یخ. گفت: برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می ماند و نه خوراکت.
سیّد جواد
۷
گربه کرده است ظلم بر ماها
ای شهنشه اولم به قربانا
سالی یکبار می گرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج می گیرد
چون شده تائب و مسلمانا
سیّد جواد
۵
ای مقصد خورشید پرستان رویت
محراب جهانیان خم ابرویت
سرمایهی عیش تنگدستان دهنت
سر رشتهی دلهای پریشان مویت
راحله
۵
سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی پیش آوردند، خوشش آمد گفت: بادنجان طعامی است خوش. ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت چون سیر شد گفت: بادنجان سخت مضر چیزی است ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت، ای مردک نه این زمان مدحش می گفتی. گفت من ندیم توام. نه ندیم بادنجان. مرا چیزی می یابد گفت: که ترا خوش آید نه بادنجان را.
راحله
۴
کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته. طلحک می گفت: سبحان الله من خودم مسلمانم و کفشم ترساست.
kian.nzb
۳
عبید را به از آن نیست در چنین سختی
که روی عجز به درگاه کردگار آرد
hosh
۲
مسعود رمال در راه با مجد الدوین همایون شاه رسید، پرسید که در چه کاری گفت: چیزی نمی کارم که کار آید. گفت: پدرت نیز چنین بود هرگز چیزی نکشت که به کار آید.
کاربر ۳۵۷۵۵۲۹
۲
شخصی دعوی نبوت کرد. پیش خلیفه اش بردند. از او پرسید که معجزه ات چیست؟ گفت: معجزه ام اینکه هر چه در دل شما می گذرد مرا معلوم است. چنانکه اکنون در دل همه می گذرد که من دروغ می گویم.
کاربر ۳۵۷۵۵۲۹
۱
دهقانی در اصفهان، به در خانه خواجه بهاءالدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت: که با خواجه بگوی که خدای بیرون نشسته است و با تو کاری دارد. با خواجه بگفت. به احضار او اشارت کرد. چون در آمد پرسید که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: حال آنکه من، پیش دهخدا و باغ خدا و خانه خدا بودم، نواب تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بستند، خدا ماند.
کاربر ۳۵۷۵۵۲۹
۱
یکی در باغ خود رفت دزدی را دید. گفت: درین باغ چه کار داری؟ گفت: بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت چرا پیاز برکندی؟ گفت: باد مرا می ربود، دست در بنه پیاز می زدم از زمین بر می آمد. گفت: که گرد کرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی!!
ahdiehfozoni
۱
مؤذّنی، بانگ می گفت و می دوید پرسیدند که چرا می دوی؟ گفت: می گویند که آواز تو از دور خوش است می دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.
کاربر ۳۵۷۵۵۲۹
۰
مولانا عضدالدین، ترک پسری به اجاره می گرفت به مبلغی معین، پدرش راضی نمی شد. در آخر گفت: راضی شدم اما باید مولانا گاهگاهی بدو عمل فرماید تا او را حاصل اضافت از مرسوم باشد. مولانا گفت: خانه ما علم باشد، عمل نباشد.
کاربر ۳۵۷۵۵۲۹
۰
دزدی در شب خانه فقیری می جست. فقیر از خواب بیدار شد گفت: ای مردک آنچه تو در تاریکی می جویی، ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم.
کاربر ۳۵۷۵۵۲۹
۰
خراسانی، خری در کاروانی گم کرد، خر دیگری را بگرفت و بار بر او نهاد. خداوند خر، خر را بگرفت که از آن من است. او انکار کرد. گفتند خر تو نر بوده یا ماده؟ گفت: نر. گفتند این ماده است. گفت خر من نیز چنان نر هم نبود.
Mohammadii
۰
هر آنکه سرکشیی با تو کرد گردونش
به درگه تو ز ناگه به سر دوان آورد
جهان ز مردی و از مردمی تهی شده بود
علو همتت آن رسم در جهان آورد
به کام خویش بمان جاودان که بخت تو را
زمانه مژده اقبال جاودان آورد
shahram238
۰
کار بی سیم برنمی آید
در ره عشق سیم می باید
خوش بخور مال، ورنه از ناگاه
در جهد روزگار بر باید
پیش آهل دلی دمی به صفا
بنشین تا دلت بیاساید
shahram238
۰
ای دل از غصه جهان تاچند
بیش از این رنج ماو خود مپسند
برما جز می و مغانه مجوی
پیش ما جز حدیث عشق مگوی
از جفای سپهر دم در کش
وز وفای زمانه دست بشوی
خوش بخور، خوش بخند وخوش می باش
تیز در ریش مردک بد خوی
ای نسیم صبا ز روی کرم
لطف کن ساعتی بهانه مجوی
وز زبان عبید زاکانی
برو این حالت را به یار بگوی