چیزهایی که پیشتر برایم جذاب بود کمتر علاقه داشتم؛ چیزهایی که دیگر مرا به هیجان نمیآوردند. تا مدتی پیش نقشهها و کتابهای قدیمی را جمعآوری میکردم و اکنون روی همهٔ آنها غبار نشسته است. دیگر سعی نمیکردم بفهمم کجا چه اتفاقی میافتد؛ یا سعی نمیکردم بفهمم شرایطی که به دلخواهم نبودند دستکم کِی ممکن است بهبود یابند. میخواستم بدانم آیا چیزی ورای آن شرایط وجود دارد؟ آیا چیزی هست که بتواند زندگی ما را به جایی فراتر از پوچی و فراموشی بکشاند؟ اما میخواستم این را خودم درک کنم و به کُنه آن پی ببرم، نه اینکه چیزی را که دیگران بیان میکردند و به آن شکل میدادند بپذیرم. نه بهخاطر نوعی غرور، بلکه به این دلیل که به این درک رسیدهام که مهمترین مسائل زندگی با واژهها نه قابلانتقالاند و نه قابلبیان.