
بریدههایی از کتاب عشق و زباله
۳٫۰
(۱)
«چهطور میتوانی دربارهٔ آزادی بنویسی وقتی نمیتوانی آزادانه عمل کنی.»
پویا پانا
خیلیها دربارهٔ آزادی صحبت میکنند و آنهایی که آزادی را از دیگران سلب میکنند با صدای بلندتر از آزادی میگویند. روی سردرِ ورودی اردوگاههای کار اجباری دوران بچگی من نیز شعار آزادی نوشته شده بود.
پویا پانا
خرابکردن آسانتر از ساختن است، و به این دلیل است که بسیاری از مردم آمادهاند تا علیه آنچه قبول ندارند تظاهرات کنند. اما اگر کسی از آنها بپرسد بهجای چیزی که قبولش ندارید چه میخواهید، جوابشان چیست؟
پویا پانا
دنیا به یه تکون سخت و وحشتناک نیاز داره، یه انقلاب بزرگ که فاصلهٔ بین گُشنه و سیر رو از بین ببره.
پویا پانا
ما چیزهای دورریختنی را در زبالهدان میریزیم و تعداد این زبالهدانها سربهفلک میکشد. ما آدمهای کنارگذاشتهشدنی را هم کنار میگذاریم.
پویا پانا
پایان جهان میتواند به شکلهای مختلف اتفاق بیفتد. از نخستین منظر، آنکه کمتر از همه دراماتیک است همان است که انسان زیر انبوهی از اشیای بهدردنخور، حرفهای بیمحتوا و فعالیتهای زائد و افراطی هلاک میشود.
پویا پانا
داری چه زندگیای را ادامه میدهی؟ این زندگی همهاش بدبختی و پلشتی است!
پویا پانا
در دنیایی که پنج میلیارد آدم در آن زندگی میکردند، و بیشترشان گرسنه بودند، چهکسی به ما دو نفر اهمیت میدهد؟
پویا پانا
میخواست تا خدایی را که مردم خلق کرده بودند باور نکنم. خدایی که بالادستان به دروغ به فرودستان باورانده بودند تا در برابر سرنوشتشان تسلیم باشند.
پویا پانا
او اقرار کرد که در تمام زندگیاش همیشه مجبور بوده است کاری برخلاف آرزوهایش انجام دهد.
پویا پانا
چیزهایی که پیشتر برایم جذاب بود کمتر علاقه داشتم؛ چیزهایی که دیگر مرا به هیجان نمیآوردند. تا مدتی پیش نقشهها و کتابهای قدیمی را جمعآوری میکردم و اکنون روی همهٔ آنها غبار نشسته است. دیگر سعی نمیکردم بفهمم کجا چه اتفاقی میافتد؛ یا سعی نمیکردم بفهمم شرایطی که به دلخواهم نبودند دستکم کِی ممکن است بهبود یابند. میخواستم بدانم آیا چیزی ورای آن شرایط وجود دارد؟ آیا چیزی هست که بتواند زندگی ما را به جایی فراتر از پوچی و فراموشی بکشاند؟ اما میخواستم این را خودم درک کنم و به کُنه آن پی ببرم، نه اینکه چیزی را که دیگران بیان میکردند و به آن شکل میدادند بپذیرم. نه بهخاطر نوعی غرور، بلکه به این دلیل که به این درک رسیدهام که مهمترین مسائل زندگی با واژهها نه قابلانتقالاند و نه قابلبیان.
پویا پانا
چیزهایی که پیشتر برایم جذاب بود کمتر علاقه داشتم؛ چیزهایی که دیگر مرا به هیجان نمیآوردند. تا مدتی پیش نقشهها و کتابهای قدیمی را جمعآوری میکردم و اکنون روی همهٔ آنها غبار نشسته است. دیگر سعی نمیکردم بفهمم کجا چه اتفاقی میافتد؛ یا سعی نمیکردم بفهمم شرایطی که به دلخواهم نبودند دستکم کِی ممکن است بهبود یابند. میخواستم بدانم آیا چیزی ورای آن شرایط وجود دارد؟ آیا چیزی هست که بتواند زندگی ما را به جایی فراتر از پوچی و فراموشی بکشاند؟ اما میخواستم این را خودم درک کنم و به کُنه آن پی ببرم، نه اینکه چیزی را که دیگران بیان میکردند و به آن شکل میدادند بپذیرم. نه بهخاطر نوعی غرور، بلکه به این دلیل که به این درک رسیدهام که مهمترین مسائل زندگی با واژهها نه قابلانتقالاند و نه قابلبیان.
پویا پانا
هرکس معتقد است که به آنچه واقعاً جاودان است پی برده است و اینکه میتواند ذات خدا را به دیگران توضیح دهد و اعتقاد واقعی به آنها را کشف کرده و بالاخره به راز هستی پی برده است یا احمق است یا خیالپرداز؛ و معمولاً آدمی خطرناک است.
پویا پانا
شبها تا صبح بیدار بودم. دراز میکشیدم و فکر میکردم چگونه خود را نجات دهم. اگر به خواب میرفتم پس از چند ساعت بیدار میشدم و بالافاصله صدای سوهانی را که از درون روحم را میسایید میشنیدم. در استیصال بهانههای دفاعی و توضیحاتی سر هم میکردم اما هرگز آنها را بیان نمیکردم. خوب میدانستم که دفاعی ندارم. انسان زندگی نمیکند تا از خودش دفاع کند. لحظاتی وجود دارند که باید دست به عمل بزند یا دستکم به درماندگی خود اعتراف کند و ساکت بماند.
پویا پانا
جملهٔ دیگری از کافکا دربارهٔ رسالت ادبیات پیدا کردهام. او نوشت: آنچه نیاز داریم کتابهایی هستند که ما را به دردناکترین بلا مبتلا کنند. بلایی شبیه مرگ کسی که بیش از خودمان دوستش داریم. ما به کتابهایی نیاز داریم که به ما این احساس را بدهند که به جنگلی دور از سایر انسانها پرتاب شدهایم، مثل خودکشی. یک کتاب باید تبری باشد بر دریای منجمد درونمان.
پویا پانا
ما دستکم موجودی دیگر به دنیا تحمیل نمیکنیم. این چیزی است که هردوی ما از آن نگرانیم: نگران از اینکه دنیا دارد مینالد. دارد با انبوه موجودات خفه میشود. دارد زیر اشیا مدفون میشود. دارد با نظریههایی خفه میشود که همه ظاهراً ضروری، مفید یا خوبند و در نتیجه ادعای دوام ابدی دارند.»
پویا پانا
او شاکی بود که مردم این زمانه مانند کوچنشینان هستند. از خانهای به خانهٔ دیگر نقلمکان میکنند و بتهای کوچک خانگیشان را با خود از اینطرف به آنطرف میبرند. آنها با اطرافیانشان یا با مردم ارتباط برقرار نمیکنند و اغلب بچههایشان را هم به بیرون شهر نمیبرند. آنها بچههای داخل رحم را هم میکشتند یا بعد از لذتجویی، آنها را در فرارهایشان رها میکردند.
و آن بچهها چگونه میخواهند زندگی کنند، وقتی خانهای ندارند؟ آنها به نابودکنندگان واقعی تمدن تبدیل میشوند. در سراسر دنیا میچرخند و آن را بههم میریزند.
پویا پانا
«این جوونا، فهمیدن که ارزشهایی تحریفشده بهشون تحمیل کرده بودن. از بچگی تو مغزشون فرو کرده بودن که تنفر و مبارزه با زور اهرمهای فشار تاریخن و اینکه موجودی برتر از انسان وجود نداره! و جمع شدن تا نماز بخونن و به اخبار دربارهٔ اونی که بالای سر ماست گوش کنن. او که در هر حال از اون بالا با عشق به ما نگاه میکنه.»
پویا پانا
نخستین عشق کافکا بیش از پنج سال دوام نیاورد. او معشوقش را بهسوی خود میخواند، دوباره او را از خود میراند. به او التماس میکرد که ترکش نکند مگر اینکه قصد نابودیش را داشته باشد و سپس به زن التماس میکرد او را ترک کند وگرنه باعث نابودی یکدیگر خواهند شد. کافکا با او نامزد میشد و بلافاصله از پیشش فرار میکرد. وقتی معشوقش به سکوت ادامه میداد و به نامههای کافکا پاسخ نمیداد، او از سرنوشت خود مینالید و برای تنها یک واژهٔ محبتآمیز التماس میکرد. برای کافکا مواجهه و نزدیکشدن به زنی که عاشقاش بود فرصتی برای دستیابی به زندگی بود؛ فرصتی که او مُصرانه آن را از دست میداد. مبارزهای که با خودش میکرد او را بهکلی تحلیل برده و از پا درآورد.
پویا پانا
آنها فهمیدند که خلأ روحی با هیچچیز در این دنیا پُر نمیشود و به این دلیل بود که سعی کردند آن را با قربانیکردن انسانها پُر کنند. اما خلأ روحی با هیچچیز پُر نمیشود، حتی اگر تمامی نوع بشر دستهدسته قربانی شوند. خلأ همیشه وجود دارد، آن هم بهطرزی وحشتناک و سیریناپذیر.
همهچیز روی زمین آرامآرام به زباله و فضولات تبدیل میشود. فضولاتی که باید به هر طریقی بعداً از روی زمین محو شوند؛ بهجز چیزی که نمیتواند محو شود.
پویا پانا
نزدیکشدن به دیگری، پذیرفتن دیگری و نیز نظمی دیگر، بهمعنی صرفنظرکردن از آزادی است. انسان آرزو دارد به کسی که عاشقاش است نزدیک شود و با این کار به آن شخص و خودش صدمه زده، خیانت میکند و در نتیجه مرتکب جرم میشود.
پویا پانا
او از من پرسید: «آدم برای چه باید زندگی کند؟»
چه جوابی میتوانستم بدهم؟ ما زندگی میکنیم، چون این قانون حیات و هستی است. زندگی میکنیم، چون باید پیامی را انتقال دهیم که قادر نیستیم به عمق معنایش پی ببریم، چراکه آن پیام اسرارآمیز و غیرقابلبیان است.
کاربر ۶۵۳۷۹۳۶
بهطورحتم شنیدن اینکه مردم به عقاید شلتاقی دربارهٔ شادی راضی نمیشوند امیدبخش است.
پویا پانا
وقت تلفکردن برای مُردگان را کاری بیمعنی میدانست و جسارت هم نداشت که به من نصیحتی بکند.
پویا پانا
بدهم. دوست دارم تسّلایی پیدا کنم؛ با او و با همهٔ کسانی که به آنها علاقه دارم. اما نمیتوانم. جرئتاش را ندارم که حقیقت را به همهشان بگویم. و به من بیشتر و بیشتر فشار میآورد:
پویا پانا
من عاشقاش هستم، اما نمیتوانم اینگونه ادامه بدهم. دوست دارم تسّلایی پیدا کنم؛ با او و با همهٔ کسانی که به آنها علاقه دارم. اما نمیتوانم. جرئتاش را ندارم که حقیقت را به همهشان بگویم. و به من بیشتر و بیشتر فشار میآورد:
پویا پانا
در زندگی همهچیز رو به پایان میرود و هرکس در برابر این پایان مقاومت کند صرفاً کاری احمقانه کردهاست. تنها پرسش این است که پایان واقعاً چه معنایی دارد؟ پایان چه تغییری در دنیا ایجاد میکند؟ دنیایی که هیچچیز نمیتواند از آن محو شود، نه یک ذره غبار، نه جوشش حس همدلی یا مهربانی، نه اقدامی از سر نفرت یا خیانت.
پویا پانا
حیوانات و کافران رفتارهایی از پیش تجویز شده ندارند. آنها زندهاند. آنها مقدس نیستند. تقدس به زندگی تعلق ندارد. ساختهٔ ذهن انواع آدمهای عاجزی است که قادر نیستند یا میترسند زندگی کنند و در نتیجه میخواهند کسانی را که بلدند چهطور زندگی کنند شکنجه دهند.
پویا پانا
