جملات زیبا از متن کتاب ترز راکن | طاقچه
تصویر جلد کتاب ترز راکنsubscriptionAvailable

کتاب ترز راکن

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۱۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
امیل زولا، محمد نجابتی
انتشارات: 
فرهنگ معاصر

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
pejman
۴
آن‌ها با محبت‌های ملال‌آور و نوازش‌های منزجرکننده‌شان از من حیوانی سربه‌راه ساخته بودند.
pejman
۴
دلسوزی‌شان قربانی بزدلی‌شان می‌شد.
pejman
۳
شما ایراد بزرگی دارید که همهٔ درها را به رویتان می‌بندد: شما نمی‌توانید دو دقیقه با یک احمق سخن بگویید و حماقتش را به رویش نیاورید.‌
pejman
۳
آدم‌های این دوروبر همه کورند: عشق سرشان نمی‌شود.
pejman
۲
خطر با کسانی که مستقیم به مصافش می‌روند کاری ندارد و درست هم می‌گفت.
pejman
۲
او، در عین محتاط بودن، گستاخی حیوان‌صفتانه‌ای نیز داشت
pejman
۲
زندگی جز کُشتن و هرزگی چیزی نبود.
دنیای کتاب
۱
این هنر لاکردار بدجور آدم را به خودش مشغول می‌کند، تنها مشکلش این است که یک شاهی هم عایدی ندارد.
pejman
۱
لوران همه‌چیز را به چشم معامله می‌بیند. می‌خواهد حتی از حماقت‌هایش هم چیزی به جیب بزند.
pejman
۱
او را تا سرحد جنون دوست داشت. چنین طغیانی در طبع حیوانی او ناخودآگاهانه بود.
pejman
۱
برای زیستن، همچون خوردن و آشامیدن، به آن زن احتیاج داشت.
pejman
۱
بعضی‌ها گرچه می‌میرند، اما بازماندگانشان را به مخمصه می‌اندازند.
pejman
۱
ناامیدانه در درونشان شوری را جست‌وجو می‌کردند که پیش‌تر جانشان را می‌گداخت.
pejman
۱
اگر می‌توانست لب به دشنام بگشاید، خداوند را از ناسزا بی‌نصیب نمی‌گذاشت.
pejman
۱
هزاران چیز ابلهانه را با ساده‌لوحی باور کرده بود، غافل از اینکه حقیقت زندگی غرقه در منجلاب خونین شهوات است.
samas62
۱
ندای وجدان خرده‌بینی عجیبی دارد
کاربر نیوشک
۱
او کودک مانده بود، هزاران چیز ابلهانه را با ساده‌لوحی باور کرده بود، غافل از اینکه حقیقت زندگی غرقه در منجلاب خونین شهوات است. خدا سنگدل بود.
س. محمدی
۱
رمان‌ها روی دیگری از عشق و عاشقی را به او نشان دادند، چیزی که هرگز از آن بویی نبرده بود. تا آن زمان تنها با خون و اعصابش عشق را تجربه کرده بود، اما از آن پس یاد گرفت که با ذهن هم می‌شود عاشق شد.
pejman
۰
از آن آدم‌های غُد و خمش‌ناپذیری نبود که از زیستن با غمی ابدی لذتی گزنده می‌برند.
pejman
۰
لوران می‌بایست به پدرش نامه می‌نوشت و رضایتش را می‌گرفت. روستایی پیرِ ژوفُس، که تقریباً یادش رفته بود پسری در پاریس دارد، در چهار خط به او جواب داد که چه بخواهد ازدواج کند، چه خودش را حلق‌آویز، آزاد است.
rezai milad
۰
زندگانی‌اش یک‌سر تباه شده بود. تمام محبت‌ها، آن‌همه دل‌سوزاندن و تمام جان‌فشانی‌هایش، همگی به‌طرز موحشی پست و پایمال شده بود. او که تمام زندگی‌اش را توأم با عطوفت و مهرورزی گذرانده بود، در واپسین ساعات، وقتی قرار بود با این باور سرش را زمین بگذارد که با خوشبختی آسوده‌ای زندگی کرده، صدایی بر او بانگ می‌زد که همه‌چیز دروغ بوده، همه‌چیز بزهکارانه بوده. در پس پرده‌ای که دریده شده بود و ورای عشق‌ها و دوستی‌هایی که خیال می‌کرد حقیقت دارند، منظری مهیب از خون و فضاحت می‌دید.
rezai milad
۰
اگر می‌توانست لب به دشنام بگشاید، خداوند را از ناسزا بی‌نصیب نمی‌گذاشت. خداوند بیش از شصت سال فریفته بودش، با او همچون دختربچه‌ای مهرورز و نازک‌دل رفتار کرده بود و چشمانش را مجذوب صحنه‌هایی دروغین کرده بود که شادکامی آسوده‌ای را می‌نمایاندند. او کودک مانده بود، هزاران چیز ابلهانه را با ساده‌لوحی باور کرده بود، غافل از اینکه حقیقت زندگی غرقه در منجلاب خونین شهوات است. خدا سنگدل بود.