زندگانیاش یکسر تباه شده بود. تمام محبتها، آنهمه دلسوزاندن و تمام جانفشانیهایش، همگی بهطرز موحشی پست و پایمال شده بود. او که تمام زندگیاش را توأم با عطوفت و مهرورزی گذرانده بود، در واپسین ساعات، وقتی قرار بود با این باور سرش را زمین بگذارد که با خوشبختی آسودهای زندگی کرده، صدایی بر او بانگ میزد که همهچیز دروغ بوده، همهچیز بزهکارانه بوده. در پس پردهای که دریده شده بود و ورای عشقها و دوستیهایی که خیال میکرد حقیقت دارند، منظری مهیب از خون و فضاحت میدید.