
بریدههایی از کتاب ترز راکن
۳٫۹
(۱۴)
آنها با محبتهای ملالآور و نوازشهای منزجرکنندهشان از من حیوانی سربهراه ساخته بودند.
pejman
دلسوزیشان قربانی بزدلیشان میشد.
pejman
شما ایراد بزرگی دارید که همهٔ درها را به رویتان میبندد: شما نمیتوانید دو دقیقه با یک احمق سخن بگویید و حماقتش را به رویش نیاورید.
pejman
آدمهای این دوروبر همه کورند: عشق سرشان نمیشود.
pejman
خطر با کسانی که مستقیم به مصافش میروند کاری ندارد و درست هم میگفت.
pejman
او، در عین محتاط بودن، گستاخی حیوانصفتانهای نیز داشت
pejman
زندگی جز کُشتن و هرزگی چیزی نبود.
pejman
این هنر لاکردار بدجور آدم را به خودش مشغول میکند، تنها مشکلش این است که یک شاهی هم عایدی ندارد.
دنیای کتاب
لوران همهچیز را به چشم معامله میبیند. میخواهد حتی از حماقتهایش هم چیزی به جیب بزند.
pejman
او را تا سرحد جنون دوست داشت. چنین طغیانی در طبع حیوانی او ناخودآگاهانه بود.
pejman
برای زیستن، همچون خوردن و آشامیدن، به آن زن احتیاج داشت.
pejman
بعضیها گرچه میمیرند، اما بازماندگانشان را به مخمصه میاندازند.
pejman
ناامیدانه در درونشان شوری را جستوجو میکردند که پیشتر جانشان را میگداخت.
pejman
اگر میتوانست لب به دشنام بگشاید، خداوند را از ناسزا بینصیب نمیگذاشت.
pejman
هزاران چیز ابلهانه را با سادهلوحی باور کرده بود، غافل از اینکه حقیقت زندگی غرقه در منجلاب خونین شهوات است.
pejman
ندای وجدان خردهبینی عجیبی دارد
samas62
او کودک مانده بود، هزاران چیز ابلهانه را با سادهلوحی باور کرده بود، غافل از اینکه حقیقت زندگی غرقه در منجلاب خونین شهوات است. خدا سنگدل بود.
کاربر نیوشک
رمانها روی دیگری از عشق و عاشقی را به او نشان دادند، چیزی که هرگز از آن بویی نبرده بود. تا آن زمان تنها با خون و اعصابش عشق را تجربه کرده بود، اما از آن پس یاد گرفت که با ذهن هم میشود عاشق شد.
س. محمدی
از آن آدمهای غُد و خمشناپذیری نبود که از زیستن با غمی ابدی لذتی گزنده میبرند.
pejman
لوران میبایست به پدرش نامه مینوشت و رضایتش را میگرفت. روستایی پیرِ ژوفُس، که تقریباً یادش رفته بود پسری در پاریس دارد، در چهار خط به او جواب داد که چه بخواهد ازدواج کند، چه خودش را حلقآویز، آزاد است.
pejman
زندگانیاش یکسر تباه شده بود. تمام محبتها، آنهمه دلسوزاندن و تمام جانفشانیهایش، همگی بهطرز موحشی پست و پایمال شده بود. او که تمام زندگیاش را توأم با عطوفت و مهرورزی گذرانده بود، در واپسین ساعات، وقتی قرار بود با این باور سرش را زمین بگذارد که با خوشبختی آسودهای زندگی کرده، صدایی بر او بانگ میزد که همهچیز دروغ بوده، همهچیز بزهکارانه بوده. در پس پردهای که دریده شده بود و ورای عشقها و دوستیهایی که خیال میکرد حقیقت دارند، منظری مهیب از خون و فضاحت میدید.
rezai milad
اگر میتوانست لب به دشنام بگشاید، خداوند را از ناسزا بینصیب نمیگذاشت. خداوند بیش از شصت سال فریفته بودش، با او همچون دختربچهای مهرورز و نازکدل رفتار کرده بود و چشمانش را مجذوب صحنههایی دروغین کرده بود که شادکامی آسودهای را مینمایاندند. او کودک مانده بود، هزاران چیز ابلهانه را با سادهلوحی باور کرده بود، غافل از اینکه حقیقت زندگی غرقه در منجلاب خونین شهوات است. خدا سنگدل بود.
rezai milad
