
Mohammad
۶۴
«همهی اینها تقصیر فرمانده است!»
Mohammad
۲۹
و با صدای آرامی گفت: «پدر و مادر عزیزم، من شما را همیشه دوست داشتم.» و خود را رها کرد
binam v bi nshahn
۱۱
محکوم مانند سگی مطیع
Ashix
۵
محکوم مانند سگی مطیع، چنان بود که آدمی گمان میکرد نیاز دارد یکنفر به او اجازه دهد آزادانه در سراشیبیها پرسه بزند و هرگاه لازم شد برایش سوت بزنند تا بیاید و اعدام شود.
re8za8
۴
اصل من در تصمیمگیری این است: بیشک همیشه خطایی وجود دارد.
هادی محمودی
۲
سوزنها در وضعیتهای مختلفی قرار گرفتهاند، اما همیشه جفت هستند. در کنار هر سوزن بلند، یک سوزن کوچک کار گذاشته شده است. این سوزن بلند است که مینویسد و سوزن کوچک برای شستن خونها و خواناماندن نوشتهها روی آنها آب میپاشد. خونابه به این کانالهای کوچک هدایت شده و بعد در کانال اصلی جاری میشود که سرانجام به وسیلهی لولهی تخلیه به این گودال میریزد.
SFatemehM
۲
محکوم مانند سگی مطیع، چنان بود که آدمی گمان میکرد نیاز دارد یک نفر به او اجازه دهد آزادانه در سراشیبیها پرسه بزند و هروقت لازم شد برایش سوت بزنند تا بیاید و اعدام شود.
Rghaf
۱
«پدر و مادر عزیزم، من شما را همیشه دوست داشتم.» و خود را رها کرد.
mahbube sh
۱
شب گذشته سروان که میخواسته بداند نگهبان به چه نحوی وظیفهاش را انجام میدهد، رأس ساعت دو در را باز میکند و میبیند که این مرد در کنار در خوابیده است. سروان فوری شلاقاش را برداشته و به سر و روی او میکوبد، ولی سرباز به جای اینکه برخاسته و از مافوق خود درخواست بخشش کند، پاهای سروان را میگیرد و تکان میدهد و فریاد میزند: «شلاقات را بیانداز وگرنه نابودت خواهم کرد...» این تمام ماجرا بود. یک ساعت قبل سروان پیش من آمد، من هم اظهاراتاش را ثبت کردم و همانجا حکم را صادر کردم. بعد دستور دادم سرباز را به زنجیر بکشند. خیلی ساده بود، اگر من در ابتدا این مرد را فرا میخواندم و از او تحقیق میکردم حاصلی جز سردرگمی برایم نداشت. او به من دروغ میگفت و اگر موفق میشدم دروغهایش را برملا کنم، دروغهای دیگری میگفت و الیآخر. اکنون سرباز گرفتار شده و دیگر هم رها نخواهد شد. توضیحاتام کافی بود؟
ماراتن
۰
جرج هم داد زد: «پس شما هم منتظر من بودی؟»
پدرش با ترحم دلقکوار گفت: «لابد میخواستی زودتر همین را بگویی. اما حالا دیگر اهمیت ندارد.» و با صدای بلندی گفت: «پس حالا میدانی که جز خودت، خبرهای دیگری هم در این دنیا هست، تا حالا فقط خودت را میشناختی. یک بچهی بیگناه بودی، اما زیر جلدت چیزی جز یک موجود بدجنس و دیوصفت نیست. بنابراین گوش کن، من، تو را محکوم میکنم، برو بمیر، برو خودت را غرق کن.»
ヽ( ´¬`)ノپری
۰
«در اینجا فرماندهی سابق آرمیده است. طرفداران او که بینام هستند، او را در این قبر دفن کردهاند و این سنگ را روی قبرش قرار دادهاند. پیشگویی شده است که سالها بعد فرمانده از جهان مردگان برخواهد خاست و از اینجا طرفداران خود را برای بازپسگیری جزیره رهبری خواهد کرد. مومن باشید و صبر پیشه کنید!»
Favania
۰
فرمانده از روی شفقت همیشه دستور میداد که کودکان مقدم باشند. با توجه به شغلام همیشه این فرصت را داشتم که نزدیک ماشین باشم و اغلب دو کودک را در آغوش داشتم. آه! چهطور به تماشای تغییر شکل محکوم که بر اثر عذابکشیدن ایجاد شده بود، مینشستیم، و چهگونه گونههای خود را در معرض شعلهی عدالتی که بر صورتاش میتابید و به سرعت میگذشت، قرار میدادیم!
Yasaman M
۰
محکوم مانند سگی مطیع، چنان بود که آدمی گمان میکرد نیاز دارد یکنفر به او اجازه دهد آزادانه در سراشیبیها پرسه بزند و هرگاه لازم شد برایش سوت بزنند تا بیاید و اعدام شود.
فرانتس کافکا
(۳ جولای ۱۸۸۳-۳ ژوئن ۱۹۲۴)
@a.h.shokri98
۰
تو پیش من آمدی که در اینباره با من صحبت بکنی، یعنی مشورت بکنی. البته این کار به تو احساس غرور میدهد، ولی اگر تمام حقیقت را به من نگویی، کار بیمعنییی کردهیی. از بیمعنی هم بیمعنیتر است.
Maryam Ghamari
۰
چنان بود که آدمی گمان میکرد نیاز دارد یک نفر به او اجازه دهد آزادانه در سراشیبیها پرسه بزند و هروقت لازم شد برایش سوت بزنند تا بیاید و اعدام شود.
سیدآرمین عقیلی
۰
من خودم مدتهاست که همهچیز را به او نوشتهام، چون تو یادت رفت که کاغذ و قلم را از من بگیری.
سیدآرمین عقیلی
۰
با دست چپاش نامههای تو را نخوانده، مچاله میکند و با دست راستاش نامههای مرا باز میکند و میخواند.
سیدآرمین عقیلی
۰
همهی اینها از زمانی شروع شد که پسر من، تصمیم گرفت برود زن بگیرد.