جملات زیبای کتاب یادداشت های شیطان | طاقچه
تصویر جلد کتاب یادداشت های شیطان

کتاب یادداشت های شیطان

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۱۰۵ رأی)
luna
۵۲
کلمات حکیمانه تنها به درد روانهای ضعیف و فقیر می‌خورد. ارواح غنی و پربار، ساکت‌ترند.
luna
۳۱
یک‌لحظه از انسان‌شدنم هست که آن را هرگز نمی‌توانم بدون وحشت به‌خاطر بیاورم؛ زمانی که برای اولین‌بار صدای تپش قلبم را شنیدم. این صدای دقیق، بلند و منظم، که توأمان نوید مرگ و زندگی را می‌دهد، با ترس و تشویشی غریب به شگفتم می‌آورد. آنها همه‌جا ساعت نصب کرده‌اند، اما چه‌طور می‌توانند چنین ساعتی با ثانیه‌شماری سریع که تمام ثانیه‌های زندگی را همراهی می‌کند، توی سینه‌شان حمل کنند؟
کاربر ۲۷۴۷۰۱۲
۲۳
به‌این‌ترتیب، شیطان هرچه بیشتر به جهان انسان نزدیک می‌شود، نفرت‌انگیزیِ زندگی و آرمانشان را بیشتر درمی‌یابد. اینجا همه‌چیزش دروغ و فریب است. ارزشهای انسانیِ اصیل باقی نمانده‌است. تنها کوه، دشت، خورشید سخاوتمند، که در دست‌ودل‌بازی‌اش شکی نیست، و طبیعت و دهقانهای ساده‌ای که زیر آفتاب کار می‌کنند، او را به یاد زیباییهای زندگی می‌اندازند
luna
۱۹
اینجا چنان ناامن و ناپایدار است که اگر برای یک‌ساعت از کسی جدا شوی، ممکن است مجبور شوی در ابدیت دنبالش بگردی.
حسین
۱۸
تا وقتی مرگ هست، کلیسا هم فراموش نمی‌شود! به لرزه بیندازیدش، لهش کنید، از هم بدرید و تکه‌تکه‌اش کنید، اما نمی‌توانید از بین ببریدش. آن‌وقت دیگر کیست که از شما در برابر مرگ دفاع کند؟ کیست که باور شیرین جاودانگی و زندگی ابدی در نعمت و برخورداری ابدی را به شما بدهد؟
M.o
۱۶
چه‌طور می‌خواهید مردم را اصلاح کنید و به سعادت برسانید، درحالی‌که عیبشان را نمی‌دانید و بدیشان را جای نیکی می‌گیرید؟!
Tina
۱۱
فکرکردنِ تنها کافی نیست؛ و مادامی که فکر را به رشتهٔ کلام درنیاورم، از وضوح و دقت کامل به‌دور می‌ماند: اندیشه را عیناً باید مثل سرباز یا تیر تلگراف به صف کنی، مثل خط‌آهن امتدادش دهی، از روی پل بگذرانی، خاکریز و پیچی احداث کنی و در محل آشنا، توقفگاهی ترتیب دهی. تنها آن‌وقت است که همه‌چیز روشن می‌شود.
luna
۹
تغییردادن یعنی پیروی و تن‌دادن به لزوم قانون جدیدی که قبلاً نمی‌شناختیدش. فقط با زیرپاگذاشتن قانون است که می‌توانید اراده‌تان را بالاتر از آن قرار دهید.
farnaz3000
۹
اندیشه را عیناً باید مثل سرباز یا تیر تلگراف به صف کنی، مثل خط‌آهن امتدادش دهی، از روی پل بگذرانی، خاکریز و پیچی احداث کنی و در محل آشنا، توقفگاهی ترتیب دهی. تنها آن‌وقت است که همه‌چیز روشن می‌شود
luna
۸
فکر کن سینیور، نه، من فقط یک‌بار به انسان افتخار کردم و حس غرور از او به من دست داد، آن هم توی دستشویی کشتی بخار آتلانتیک بود. ــ اُه! دستشویی؟! آنجا چی شد؟ حتماً توفان شد و شما از نبوغ انسانی شگفت‌زده شدید که مبارزه می‌کند به‌خاطر... ــ اتفاق خاصی نیفتاد، ولی خوب، بله، از نبوغ انسان شگفت‌زده شدم که چه‌طور توانسته از یک نیاز نفرت‌انگیز انسانی، مثل دستشویی‌رفتن، یک کاخ حقیقی بسازد!
M.o
۶
اینجا هرکسی همان است که هست و درعین‌حال می‌خواهد چیزی غیر از آن‌چه هست، باشد.
✨🦢Goldenbrown🦢✨
۶
مثل آن ماهی که با چماق ماهیگیری به سرش کوبیده‌باشند، از انسان‌شدنم گیجم. گیجی و منگی سختی
helen
۶
چه سخت و تحقیرآمیز است، شوخی زننده‌ای بودن که در زمین به آن می‌گویند انسان؛ انسانِ مکار و حریصی که مدام این‌سو و آن‌سو می‌خزد، شتابان تولیدمثل می‌کند و دروغ می‌گوید و سرش را از ضربات می‌دزدد. اما هرقدر دروغ بگوید، باز هم در ساعت مقررش می‌میرد.
M.o
۴
وقتی یک چشم به آن دنیا دارید، در آن یک چشمی که به این دنیا معطوف کرده‌اید، بعید است نور خاصی باشد.
M.o
۴
چنان‌که می‌دانی، تنها آدمها هستند که عهدشکنی می‌کنند؛ شیطانها همیشه به قولشان وفادارند ...
M.o
۴
چه رقت‌انگیز است که انسان برای تبادل افکارش باید به خدمات دلالِ دزد و منفوری مثل کلمه متوسل شود. کلمه، بهترین و ارزشمندترینِ افکار را می‌دزدد و آن را با برچسبهای بازاری‌اش خراب می‌کند. راستش را بگویم، این حتی بیش از جنگ و مرگ غمگینم می‌کند.
helen
۴
امروز درست دهمین روزی است که من به‌هیأت انسان درآمده‌ام و سرگرم این زندگی زمینی هستم. تنهایی‌ام بس‌ژرف است. به رفیقی نیازی ندارم، اما گاهی لازم می‌شود، از خودم بگویم، و هیچ‌کس نیست که با او صحبت کنم.
رها
۴
تنهایی‌ام چنان بزرگ و عمیق است که می‌ترسم هیچ پایانی نداشته‌باشد!
ElaheSadeghsa
۴
کلمات حکیمانه تنها به درد روانهای ضعیف و فقیر می‌خورد. ارواح غنی و پربار، ساکت‌ترند.
ElaheSadeghsa
۴
هرجا آزادی باشد، موطن انسان آزاده همان‌جاست.
M.o
۳
مرگ گشایش تمامی گره‌های زمینی است ـ و به نظرتان نمی‌رسد که این دو کلمه، یعنی آزادی و مرگ، مترادف باشند؟
helen
۳
تصور کن که تو، توی اشرف مخلوقات و سرور طبیعت، آرزو کنی به مورچه‌ها نزدیک شوی و با سحر و جادو خودت را تبدیل به مورچه کنی، یک مورچهٔ واقعی و کوچک که غم دانه دارد؛ آن‌وقت شاید بتوانی اندکی آن ورطه‌ای، که منِ الآنم را از منِ سابق جدا می‌کند، احساس کنی ...
helen
۳
آن شب من به فاما مَگنوس قول دادم خودم را نکشم و این قرار را با فشردن دست دوستی محکم کردیم. رگمان را نزدیم، چیزی با خون ننوشتیم، فقط گفتیم، بله؛ و همین کفایت می‌کرد. چنان‌که می‌دانی، تنها آدمها هستند که عهدشکنی می‌کنند؛ شیطانها همیشه به قولشان وفادارند ...
helen
۳
برای گرگ، گرگ‌بودن خوب است، برای خرگوش، خرگوش‌بودن و برای کرم هم کرم‌بودن؛ چرا که روح آنها تار و حقیر است و اراده‌شان تسلیم. اما تو، ای انسان، خدا و شیطان را همزمان در وجود خود جمع داری و این‌دو در چنین کالبد تنگ‌وتاریکی چه وحشتناک باهم در ستیزند!
رها
۳
اینجا چنان ناامن و ناپایدار است که اگر برای یک‌ساعت از کسی جدا شوی، ممکن است مجبور شوی در ابدیت دنبالش بگردی.
دکتر جکیل
۳
برای خوشبخت‌کردن آدمها، هیچ لزومی ندارد دوستشان داشته‌باشی ... برعکس!
رها
۳
دروغ‌گفتن به خود آن هم طوری که باور کنی، خودش هنری است!
Dot
۳
وقتی زیادی عشق بورزید، دیگر عشق کورتان می‌کند و عیوب محبوب به چشمتان نمی‌آید، و بدتر از آن، او را حتی تا سرحد شایستگی برمی‌کشید.
Dot
۳
عشق، وهم می‌آورد و دلسوزی توان را کم می‌کند و از بین می‌برد.
Dot
۳
باید آدمی را شناخت تا بشود خوشبختش کرد.