پاییز ۱۳۲۰ بود و کشور در آتش اشغال متفقین میسوخت. به کوچه که رسید، پیرزنی را دید که به دیوار تکیه داده، از درد به خود میپیچد و از عابران التماس میکند که او را به مریضخانه برسانند. دوید سمت خیابان. جلوی چند درشکه را گرفت. هیچکدام نایستادند؛ همه پر بودند از سربازان متفق.
رفت وسط خیابان و فریاد کشید: «شما مسلمان نیستید؟ یک آدم زنده میان شما پیدا نمیشود؟ عزتتان کجا رفته؟ یک هموطنتان اینگونه رنج بکشد و یک درشکه نباشد که او را به مریضخانه برساند؟! اینقدر اجنبیپرست شدهاید که خودتان را فراموش کردهاید؟»
مغازهداران و عابران دورش جمع شدند. کمکم جمعیت زیاد شد. اولین درشکه که از راه رسید، متوقفش کردند و سربازان خارجی را بهاجبار پیاده کردند. پیرزن را سوار کرد و رساند مریضخانه.