جملات زیبای کتاب کتاب راشد: روایت زندگی حجت الاسلام شیخ حسینعلی راشد | طاقچه
تصویر جلد کتاب کتاب راشد: روایت زندگی حجت الاسلام شیخ حسینعلی راشدsubscriptionAvailable

کتاب کتاب راشد: روایت زندگی حجت الاسلام شیخ حسینعلی راشد

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
محسن حسام مظاهری
انتشارات: 
انتشارات خیمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
محمدحسین
۱
پاییز ۱۳۲۰ بود و کشور در آتش اشغال متفقین می‌سوخت. به کوچه که رسید، پیرزنی را دید که به دیوار تکیه داده، از درد به خود می‌پیچد و از عابران التماس می‌کند که او را به مریضخانه برسانند. دوید سمت خیابان. جلوی چند درشکه را گرفت. هیچ‌کدام نایستادند؛ همه پر بودند از سربازان متفق. رفت وسط خیابان و فریاد کشید: «شما مسلمان نیستید؟ یک آدم زنده میان شما پیدا نمی‌شود؟ عزت‌تان کجا رفته؟ یک هم‌وطن‌تان این‌گونه رنج بکشد و یک درشکه نباشد که او را به مریض‌خانه برساند؟! این‌قدر اجنبی‌پرست شده‌اید که خودتان را فراموش کرده‌اید؟» مغازه‌داران و عابران دورش جمع شدند. کم‌کم جمعیت زیاد شد. اولین درشکه‌ که از راه رسید، متوقفش کردند و سربازان خارجی را به‌اجبار پیاده کردند. پیرزن را سوار کرد و رساند مریض‌خانه.
محمدحسین
۱
پاییز ۱۳۲۰ بود و کشور در آتش اشغال متفقین می‌سوخت. به کوچه که رسید، پیرزنی را دید که به دیوار تکیه داده، از درد به خود می‌پیچد و از عابران التماس می‌کند که او را به مریضخانه برسانند. دوید سمت خیابان. جلوی چند درشکه را گرفت. هیچ‌کدام نایستادند؛ همه پر بودند از سربازان متفق. رفت وسط خیابان و فریاد کشید: «شما مسلمان نیستید؟ یک آدم زنده میان شما پیدا نمی‌شود؟ عزت‌تان کجا رفته؟ یک هم‌وطن‌تان این‌گونه رنج بکشد و یک درشکه نباشد که او را به مریض‌خانه برساند؟! این‌قدر اجنبی‌پرست شده‌اید که خودتان را فراموش کرده‌اید؟» مغازه‌داران و عابران دورش جمع شدند. کم‌کم جمعیت زیاد شد. اولین درشکه‌ که از راه رسید، متوقفش کردند و سربازان خارجی را به‌اجبار پیاده کردند. پیرزن را سوار کرد و رساند مریض‌خانه.
محمدحسین
۰
یکشنبه‌ی بعد از نماز صبح در حالت بیماری رو به قبله خوابید و عبایش را بر روی چهره‌اش کشید. ناگهان مانند آفتابی که از روزنی بر جایی بتابد یا نورافکنی را متوجه جایی گردانند، روی پیکرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهره‌اش که به سبب بیماری زرد گشته بود متلالئ و شفاف گردید، چنانکه از زیر عبای نازک که بر رخ کشیده بود دیده می‌شد. تکانی خورد و گفت: «سلام علیکم یا رسول الله! شما به دیدن این بنده‌ی بی‌مقدار آمدید». پس از آن بر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و یکایک ائمه تا امام دوازدهم سلام می‌کرد و از آمدن آن‌ها اظهار تشکر می‌کرد. پس بر حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام سلام کرد.
محمدحسین
۰
سپس بر حضرت زینب سلام کرد و در اینجا خیلی گریست و گفت: «بی‌بی! من برای شما خیلی گریه کرده‌ام». پس بر مادر خودش سلام کرد و گفت: «مادر از تو ممنونم، به من شیر پاکی دادی» و این حالت تا دو ساعت از آفتاب برآمده دوام داشت. پس از آن روشنی که بر پیکرش می‌تابید از بین رفت و به حال عادی برگشت و باز رنگ چهره به همان حالت زردی بیماری عود کرد و درست در یکشنبه‌ی دیگر در همان ساعت، حالت احتضار را گذرانید و به آرامی تسلیم حق گشت.
محمدحسین
۰
یکشنبه‌ی بعد از نماز صبح در حالت بیماری رو به قبله خوابید و عبایش را بر روی چهره‌اش کشید. ناگهان مانند آفتابی که از روزنی بر جایی بتابد یا نورافکنی را متوجه جایی گردانند، روی پیکرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهره‌اش که به سبب بیماری زرد گشته بود متلالئ و شفاف گردید، چنانکه از زیر عبای نازک که بر رخ کشیده بود دیده می‌شد. تکانی خورد و گفت: «سلام علیکم یا رسول الله! شما به دیدن این بنده‌ی بی‌مقدار آمدید». پس از آن بر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و یکایک ائمه تا امام دوازدهم سلام می‌کرد و از آمدن آن‌ها اظهار تشکر می‌کرد. پس بر حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام سلام کرد.
محمدحسین
۰
سپس بر حضرت زینب سلام کرد و در اینجا خیلی گریست و گفت: «بی‌بی! من برای شما خیلی گریه کرده‌ام». پس بر مادر خودش سلام کرد و گفت: «مادر از تو ممنونم، به من شیر پاکی دادی» و این حالت تا دو ساعت از آفتاب برآمده دوام داشت. پس از آن روشنی که بر پیکرش می‌تابید از بین رفت و به حال عادی برگشت و باز رنگ چهره به همان حالت زردی بیماری عود کرد و درست در یکشنبه‌ی دیگر در همان ساعت، حالت احتضار را گذرانید و به آرامی تسلیم حق گشت.
هامان
۰
علی می‌فرماید «مبنای عقل و اخلاق نیک چهار چیز است: حفظ شرف و ادای وظیفه و وفای به پیمان و درستی قول». علی می‌گوید «باید تن به مرگ داد و به پستی نداد. باید با کم ساخت و دست به دامن این و آن نشد. روزگار دو روز است: یک روز به نفع توست و یک روز به ضرر تو. چون به نفع تو شد خود را گم مکن و چون به ضرر تو شد، صبر کن!» علی می‌گوید «ایمان این‌ست که راستی که ضرر دارد بگویی و دروغی که منفعت دارد نگویی. و سخنت بیش از عملت نباشد. و چون راجع به مردم حرفی می‌زنی، خدا را درنظر داشته باشی».