شوکومار میدانست که شوبا در خواب مشتهایش را گره میکند،
LiLy !
با همدیگر اشک ریختند، برای چیزهایی که حالا دیگر میدانستند.
رسول شعبانی
توی خانه، فقط کافی است همین کار را بکنی. همه مردم که تلفن ندارند. کافی است فقط صدایت را کمی بلند کنی، یا غم و غصه یا شادیات را نشان بدهی، تا همه محله خودتان و نصف محله همسایه بریزند آنجا که ببینند چه خبر است و ترتیب کارها را بدهند.
حالا دیگر الیوت فهمیده بود که هر وقت خانم سن میگوید خانه، منظورش هند است، نه آپارتمانی که نشسته بود تویش
Taraneh
شوکومار حالا دیگر از آشپزی لذت میبرد. تنها کاری بود که باعث میشد احساس کند هنوز خلاق است. میدانست اگر شوبا را به حال خودش بگذارد، شام یک کاسه برشتوک صبحانه میخورد.
رسول شعبانی
از خودم میپرسیدم آیا به این دلیل رخت ولباسش همیشه اینطور آراسته و مرتب است که آماده باشد هر خبری را که بر سرش آوار شود با وقار تحمل کند، شاید حتی بدون اطلاع قبلی در مراسم تدفینی شرکت کند.
احسان شمالی
آقای داس حرف او را تأیید کرد: «بله، آقای کاپاسی، شما در آن مطب مسئولیت سنگینی دارید.»
آقای کاپاسی هرگز اینطور ستایشآمیز درباره شغلش فکر نکرده بود. به نظرش کار بیاجری بود. هیچ چیزِ تحسینآمیزی در ترجمه دردهای مردم نمیدید؛
Taraneh