جملات زیبا از متن کتاب راهپیمایی اشک ها (جلد پنجم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب راهپیمایی اشک ها (جلد پنجم)subscriptionAvailable

کتاب راهپیمایی اشک ها (جلد پنجم)

سرگذشت استعمار

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۲۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
مهدی میرکیایی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
𝑯𝒆𝒛.
۶
فرماندهٔ نیروی انگلیسی، «ژنرال جفری آمهرست»، از پیشنهاد مذاکره استقبال کرد. او به فرماندهٔ قلعهٔ «فوردپیت» دستور داد تا برای اثبات حسن نیّت انگلیسی‌ها تعداد زیادی پتو را که در کارخانه‌های منچستر تولید شده بود به رئیس سرخپوستان هدیه کند. پتوها به‌سرعت بین سرخپوستان تقسیم شده بود. فقط یک نکتهٔ ظریف وجود داشت؛ فرمانده دستور داده بود این پتوها را از بیمارستان مبتلایان به آبله تهیّه کنند. تمام پتوها به ویروس آبله آلوده بودند. یک بیماری واگیردار که سرخپوست‌ها پیش از ورود اروپایی‌ها به آمریکا با آن آشنا نبودند.
Zeinab
۳
سرخپوست‌ها چاره‌ای جز مذاکره با انگلیسی‌ها نداشتند تا در شرایط جدید از خشونت بیشتر انگلیسی‌ها جلوگیری کنند. فرماندهٔ نیروی انگلیسی، «ژنرال جفری آمهرست»، از پیشنهاد مذاکره استقبال کرد. او به فرماندهٔ قلعهٔ «فوردپیت» دستور داد تا برای اثبات حسن نیّت انگلیسی‌ها تعداد زیادی پتو را که در کارخانه‌های منچستر تولید شده بود به رئیس سرخپوستان هدیه کند. پتوها به‌سرعت بین سرخپوستان تقسیم شده بود. فقط یک نکتهٔ ظریف وجود داشت؛ فرمانده دستور داده بود این پتوها را از بیمارستان مبتلایان به آبله تهیّه کنند. تمام پتوها به ویروس آبله آلوده بودند. یک بیماری واگیردار که سرخپوست‌ها پیش از ورود اروپایی‌ها به آمریکا با آن آشنا نبودند. آبله به‌سرعت بین سرخپوست‌ها همه‌گیر شد و کشتار وسیعی را آغاز کرد.
𝑯𝒆𝒛.
۲
حضور چند قبیلهٔ سرخپوست در یک قرارگاه هم بهانهٔ خوبی برای دولت بود تا باز هم قسمتی از قرارگاه را از دست سرخپوست‌ها خارج کند. هنگامی که اختلافی بین دو یا چند قبیله بر سر محدودهٔ هر کدام پیش می‌آمد، سفیدپوست‌ها برای حل اختلاف وارد می‌شدند و زمین متعلق به هر قبیله را مشخص می‌کردند. پس از آن زمین‌های باقی‌مانده به سفیدها تعلّق می‌گرفت! این حیله را نخستین بار کشیشی به نام «هینمن» در سال ۱۸۸۲ میلادی در تقسیم زمین‌های قرارگاه «استندینگ راک» به کار برد. این کشیش برای آنکه امضای کافی برای این قراردادها داشته باشد، حتّی پسر بچّه‌های هفت‌سالهٔ سرخپوست را وادار به امضای اسناد کرد. هینمن اعتقاد داشت سرخپوست‌ها بیش از زمین به دین مسیح نیاز دارند.
Anita
۲
هزاران نفر از آراواک‌ها در شرایط سخت معادن و کشتزارها یا بر اثر تنبیه اسپانیایی‌ها از بین رفتند؛ به‌طوری‌که در سال ۱۵۵۰ میلادی یعنی پنجاه و هشت سال پس از ورود کلمب به سرزمینشان تنها پانصد نفر از آن‌ها زنده بودند. این جمعیّت هنگام ورود اسپانیایی‌ها به سرزمین آن‌ها پنجاه هزار نفر بود.
Anita
۲
سرانجام شاه‌فیلیپ با چند قبیلهٔ سرخپوست دیگر آمادهٔ حملهٔ غافلگیرانه به انگلیسی‌ها شد. سرخپوست‌ها پنجاه و دو ناحیّهٔ مهاجرنشین را هدف گرفتند و به طور هم‌زمان به آن‌ها هجوم بردند. انگلیسی‌ها، که انتظار این یورش را نداشتند، از بسیاری از این مناطق گریختند. جنگ و گریز چند ماه طول کشید؛ امّا سرانجام برتری با انگلیسی‌ها بود که به تفنگ و توپخانه مسلّح بودند. شاه‌فیلیپ کشته شد. انگلیسی‌ها سرش را جدا کردند و برای ۲۰ سال آن را در شهر «پلیموت» به نمایش گذاشتند.
Anita
۲
سرخپوست‌ها که داستان‌های زیادی از سرسختی او در برابر انگلیسی‌ها شنیده بودند او را به صورت «نجات‌بخشی» می‌دیدند که دارای نیروهای شگفت‌انگیز است. یکی از رهبران سرخپوست‌ها در دیدار با مونت کالم به او گفت: «پدرم، ما آرزو داشتیم مردی را ببینیم که انگلیسی‌ها را زیر پای خود لگدمال می‌کند. همیشه فکر می‌کردیم این مرد از چنان عظمتی برخوردار است که سرش به آسمان می‌رسد و ابرها گرد سر او را گرفته‌اند. امّا امروز که شما را دیدم، فهمیدم که از چنین عظمتی برخوردار نیستید. امّا وقتی به چشم‌هایتان خیره می‌شوم، می‌بینم که در عظمت مثل درخت و در تندی و تیزی مانند عقاب هستید.»
Anita
۲
فرماندهٔ نیروی انگلیسی، «ژنرال جفری آمهرست»، از پیشنهاد مذاکره استقبال کرد. او به فرماندهٔ قلعهٔ «فوردپیت» دستور داد تا برای اثبات حسن نیّت انگلیسی‌ها تعداد زیادی پتو را که در کارخانه‌های منچستر تولید شده بود به رئیس سرخپوستان هدیه کند. پتوها به‌سرعت بین سرخپوستان تقسیم شده بود. فقط یک نکتهٔ ظریف وجود داشت؛ فرمانده دستور داده بود این پتوها را از بیمارستان مبتلایان به آبله تهیّه کنند. تمام پتوها به ویروس آبله آلوده بودند. یک بیماری واگیردار که سرخپوست‌ها پیش از ورود اروپایی‌ها به آمریکا با آن آشنا نبودند. آبله به‌سرعت بین سرخپوست‌ها همه‌گیر شد و کشتار وسیعی را آغاز کرد. بیماری، سرخپوست‌ها را از پا می‌انداخت؛ درحالی‌که برای آن‌ها کاملاً ناشناخته بود و راه مبارزه با آن را نمی‌دانستند. انگلیسی‌ها هم شاهد مرگ دسته‌جمعی آن‌ها بودند و به هیچ وجه تصمیم نداشتند برای درمان آن‌ها قدمی بردارند.
Anita
۲
برادران! من سخنرانی‌های زیادی از پدربزرگ سفیدمان شنیده‌ام؛ ولی اوّل و آخر همهٔ آن‌ها یکسان است: کمی دورتر بروید. شما خیلی به من نزدیک هستید.
Anita
۲
چیروکی‌ها در سرمای سخت زمستان به راه افتادند تا جویندگان طلا به‌سرعت جانشین آن‌ها شوند. صدها کیلومتر پیاده‌روی در زمین‌های یخ‌زده و پوشیده از برف، بسیاری از سرخپوست‌ها مخصوصاً زنان و کودکان را از پا می‌انداخت. چیروکی‌ها حدود هفت‌هزار نفر بودند که چهارهزار نفر آن‌ها در این راهپیمایی هولناک کشته شدند. آن‌ها، هنگامی که به رودخانهٔ می‌سی‌سی‌پی رسیدند، رودخانه نیمه‌یخ‌زده بود و یخ‌های شناور برای قایق‌هایی که از عرض رودخانه می‌گذشتند بسیار خطرناک بودند. امّا قانون ایالات متحده باید اجرا می‌شد. محلی که برای زندگی آن‌ها تعیین شده بود غرب رودخانه بود، نه شرق آن. سرخپوست‌ها که پس از راهپیمایی طولانی دیگر توانی برایشان نمانده بود، در قایق‌ها نشستند و به سوی ساحل غربی به راه افتادند. تکّه‌های بزرگی از یخ‌های شناور با قایق‌ها برخورد و بعضی از آن‌ها را واژگون می‌کردند. یخ زدن در آب می‌سی‌سی‌پی سرنوشت گروه دیگری از چیروکی‌ها بود.
𝑯𝒆𝒛.
۱
زاغچه عصبانی شد: «این پول حق ماست. ما مدّت‌ها صبر کردیم. می‌توانید خوراک ما را از انبار بدهید و وقتی پول رسید، بهای آن را بردارید. ما گرسنه‌ایم و وقتی آدم گرسنه باشد، به هر کاری دست می‌زند تا غذای خودش را به دست آورد.» گالبریث به جای آنکه پاسخ زاغچه را بدهد به طرف تاجرهای سفیدپوست برگشت و گفت: «نظر شما چیست؟» یکی از تجّار به نام «آندرو مایریک» گفت: «اگر نظر مرا می‌پرسید، معتقدم اگر آقایان گرسنه هستند یا علف بخورند یا... خودشان را!»
𝑯𝒆𝒛.
۱
سربازها سرنیزه‌هایشان را داغ می‌کردند و آن‌ها را روی پاهای لخت مانگاس می‌گذاشتند. پیرمرد بیچاره، بعد از اینکه چند بار این شکنجه را تحمل کرد، یکدفعه از جا بلند شد و به زبان اسپانیایی به سربازها اعتراض کرد. می‌گفت بچّه نیست که با او بازی کنند. امّا هنوز حرفش در دهانش بود که سربازها از جا بلند شدند، تفنگ‌هایشان را به طرف او گرفتند و با هم شلیک کردند.» یک جراح، سر مانگاس را از تن جدا کرد، مغزش را بیرون آورد و وزن کرد. جراح تشخیص داد که جمجمه و مغز مانگاس از اندازهٔ متوسط جمجمه و مغز سفیدها بزرگ‌تر است. جمجمه به واشنگتن ارسال شد و در موزهٔ «اسمیت سون» به نمایش گذاشته شد.
Ashkan..
۱
آن روز، سوم اکتبر ۱۴۹۲ میلادی بود. فرماندهٔ غریبه‌ها «کریستف کلمب» نام داشت که برای نخستین بار به قارهٔ آمریکا قدم گذاشته بود.
Ashkan..
۱
ژنرال جفری آمهرست به پیش‌کسوت جنگ‌های میکروبی در جهان مشهور شد.
عاطفه
۱
اسپانیایی‌ها سرخپوستان را با چاقو مجروح می‌کردند و یا تکه‌هایی از بدن آن‌ها را می‌بریدند تا تیزی شمشیرهایشان را امتحان کنند
فریبا کریمی
۱
سرخپوست‌های آمریکا در ۹۴ عهدنامه با سفیدها زمین‌های خود را از دست دادند. این قراردادها با تعداد محدودی از قبیله‌ها امضا شد، یعنی هر قبیله چندین بار به مذاکرهٔ صلح دعوت شده و قراردادی امضا شده بود، امّا پس از مدّتی آمریکایی‌ها پیمان گذشته را فراموش کرده بودند و با ادعای تازه‌ای به سراغ سرخپوست‌ها آمده بودند.
ponio
۱
سرخپوست‌های آمریکا در ۹۴ عهدنامه با سفیدها زمین‌های خود را از دست دادند. این قراردادها با تعداد محدودی از قبیله‌ها امضا شد، یعنی هر قبیله چندین بار به مذاکرهٔ صلح دعوت شده و قراردادی امضا شده بود، امّا پس از مدّتی آمریکایی‌ها پیمان گذشته را فراموش کرده بودند و با ادعای تازه‌ای به سراغ سرخپوست‌ها آمده بودند.
Anita
۱
نوشت: «این سرزمین، شگفت‌انگیز است. کوه و دشت سبز و حاصلخیز است و رودخانه‌های بزرگ و پهن آن پر از طلا است.» او سپس صاحبان این سرزمین را این‌گونه توصیف می‌کند: «به قدری خام و ساده‌اند و دربارهٔ دارایی خود آن‌قدر سخاوتمندند که اگر کسی ندیده باشد، باور نمی‌کند. اگر چیزی از آن‌ها بخواهید هیچ‌گاه «نه» نخواهند گفت. حتّی برعکس، مایلند هر چیزی را که دارند با دیگران تقسیم کنند.»
کاربر ۱۰۶۴۶۰۵۸
۱
در سال ۱۸۳۰ میلادی «آندرو جکسون»، رئیس‌جمهور آمریکا، قانون جدیدی را در کنگره به تصویب رساند؛ همهٔ سرخپوست‌ها باید به شرق رودخانهٔ «می‌سی‌سی‌پی» مهاجرت می‌کردند.
Zeinab
۰
کریستف کلمب این سرخپوست‌ها را که از قبیله‌ای به نام «آراواک» بودند، این‌گونه توصیف می‌کند: «آن‌ها برای ما طوطی، توپ‌های پنبه‌ای و میوه‌های جنگلی آوردند و با میل و رغبت، هرچه را که داشتند با ما مبادله می‌کردند. بدن‌هایشان ورزیده و چهره‌هایشان دلنشین بود. هیچ سلاحی حمل نمی‌کردند. اصلاً هیچ سلاحی را نمی‌شناختند؛ مثلاً وقتی شمشیرم را به آن‌ها نشان دادم، از روی نادانی به تیغهٔ آن دست کشیدند و خود را مجروح کردند. آن‌ها مناسب خدمتکاری هستند؛ تنها با پنجاه سرباز می‌توانیم آن‌ها را به زانو درآوریم و به هر کاری که مایلیم وادار کنیم.»
Zeinab
۰
در این میان رئیس‌جمهور آمریکا پیشنهاد جالبی داشت: «از سرخپوستان بخواهیم به جای آنکه با سربازان ما بجنگند و کشته شوند، در زمین‌های کوچکی خانه بسازند و مشغول کشاورزی شوند. بعد آن‌ها را به پذیرفتن زندگی متمدنانهٔ آمریکایی تشویق کنیم. اکنون آن‌ها با سفیدها تجارت می‌کنند و کالا می‌خرند، بدهی به بار می‌آورند و برای پرداخت بدهی‌هایشان مجبور می‌شوند زمین‌هایشان را واگذار کنند.»
Zeinab
۰
امّا شاهین سیاه در برابر سفیدها شروع به سخنرانی کرد: «من هیچ خطایی نکرده‌ام که باعث خجالت یک سرخپوست شوم. من با سفیدهایی جنگیدم که سال به سال، قدم به قدم، با دروغ و فریب جلو می‌آمدند تا زمین‌های ما را از چنگمان بیرون بکشند. اگر یک سرخپوست مثل شما دروغ‌گو باشد، از قبیله اخراج می‌شود تا گرگ‌ها او را بدرند. مردان سفید معلّمان بدی هستند. آن‌ها به سرخپوست‌ها لبخند می‌زنند تا گمراهشان کنند. با سرخپوست‌ها دست می‌دهند تا فریبشان دهند. آن‌ها مانند مار به میان ما خزیدند و ما را مسموم کردند.»
Ashkan..
۰
پس از مدّتی اعلامیهٔ «تقدیر»، از طرف دولت آمریکا صادر شد. در این اعلامیه آمده بود: تقدیر و سرنوشت حکم می‌کند که اروپایی‌ها و فرزندان آن‌ها بر سراسر قارهٔ آمریکا حکومت کنند. آن‌ها نمایندهٔ نژاد برتر و پیروز هستند و مسئولیّت نگهداری از جنگل‌ها و بیرون آوردن ثروت‌هایی که در این زمین‌ها نهفته است به عهدهٔ آن‌هاست. این اعلامیهٔ عجیب جواب دولت آمریکا به رؤسای قبایلی بود که آن‌ها را به عهدشکنی متهم می‌کردند.
tahoor
۰
این کشیش در جای دیگری می‌نویسد: «وقتی اسپانیایی‌ها سرخپوستان را با چاقو مجروح می‌کردند و یا تکه‌هایی از بدن آن‌ها را می‌بریدند تا تیزی شمشیرهایشان را امتحان کنند، هیچ فکر بدی در سر نداشتند... . روزی دو نفر از این هم‌وطنان به دو نوجوان سرخپوست رسیدند که هرکدام یک طوطی داشتند. آن‌ها طوطی‌ها را گرفتند و سر نوجوان‌ها را بریدند؛ به همین سادگی... فقط برای تفریح... زن‌هایی که در مزارع کار می‌کردند غذایشان آن‌قدر کم و بد بود که هیچ شیری نداشتند تا به نوزادانشان بدهند. بسیاری از آن‌ها که از گریهٔ کودکشان ناامید و درمانده می‌شدند، او را در آب خفه می‌کردند.»
Gom Nam
۰
دوستان سفیدش، که روزی او را به مسیحیّت دعوت کرده بودند، جسدش را مومیایی و به پایتخت منتقل کردند. در آنجا جسد را به نمایش گذاشتند؛ هرکس که به تماشا می‌آمد باید ۱۰ سنت می‌پرداخت.
ponio
۰
فرماندهٔ نیروی انگلیسی، «ژنرال جفری آمهرست»، از پیشنهاد مذاکره استقبال کرد. او به فرماندهٔ قلعهٔ «فوردپیت» دستور داد تا برای اثبات حسن نیّت انگلیسی‌ها تعداد زیادی پتو را که در کارخانه‌های منچستر تولید شده بود به رئیس سرخپوستان هدیه کند. پتوها به‌سرعت بین سرخپوستان تقسیم شده بود. فقط یک نکتهٔ ظریف وجود داشت؛ فرمانده دستور داده بود این پتوها را از بیمارستان مبتلایان به آبله تهیّه کنند. تمام پتوها به ویروس آبله آلوده بودند. یک بیماری واگیردار که سرخپوست‌ها پیش از ورود اروپایی‌ها به آمریکا با آن آشنا نبودند. آبله به‌سرعت بین سرخپوست‌ها همه‌گیر شد و کشتار وسیعی را آغاز کرد. بیماری، سرخپوست‌ها را از پا می‌انداخت؛ درحالی‌که برای آن‌ها کاملاً ناشناخته بود و راه مبارزه با آن را نمی‌دانستند.