
بریدههایی از کتاب سایه های میان ما
۳٫۵
(۱۴۰)
بدتر از اینکه تو رو نداشته باشم اینه که با دیگری ببینمت.
n re
از رؤیاهات برام گفتی. از ترسهات. و من چیزی نمیخواستم جز اینکه ترسهات رو از بین ببرم و اون رؤیاها رو برآورده کنم.»
Melika Z
ذهن آدم وقتی نتونه چیزی رو درک کنه چیزی رو که میخواد میبینه.
n re
فکر نمیکنم ضروری باشه که مرد کامل رو پیدا کنی، بلکه باید مردی رو پیدا کنی که برای تو کامل باشه.
n re
با اصرار میگویم: «حالم خوبه.»
«خوبی ولی اگه نباشی هم اشکالی نداره.»
n re
«انجام دادن کار درست همیشه راحت نیست و اینکه آدم بزرگی باشی و اولین کسی باشی که دست مهربونی دراز میکنه شخصیت قدرتمندی میخواد. ولی نیازی نیست بترسی، آلساندرا. انجام کار درست هیچوقت جواب اشتباهی نیست.»
n re
«کلمهها معنی مشخصی دارن. رفتارها مهمن، اینطور فکر نمیکنی؟»
niki
«فکر میکنم وقتی به اندازهٔ کافی به کسی اهمیت میدی به نقطهای میرسی که نداشتنش برات خیلی دردناکتر از داشتن اون ریسک از دست دادنشه. متوجه میشی ارزشش رو داره. چون خوشبختی هر چقدر هم کوتاهمدت، همیشه ارزشش رو داره.»
n re
وقتی در سرزمینهای بیآزار جنگهای تازه ایجاد میکنی مردم خودت سختی میکشن.
n re
وقتی یک نفر چیزی ببیند که دیگران آن را میخواهند، او نیز آن را خواهد خواست.
Melika Z
اگه من به کسی احترام نذارم هیچکس هم به من احترام نمیذاره
n re
از کسی که هستی نترس. هرچی دوست داری بگو. همونی که دلت میخواد باش. سعی نکن کس دیگهای باشی.
n re
«ترجیح میدم یادت نمونه.»
کاربر ۷۴۱۶۰۷۹
پیر نشدن خیلی خوبه. خوشم میآد همیشه باحالترین باشم.
- دیمن سالواتوره، خاطرات یک خون آشام
فصل اول، اپیزود ۴
کاربر ۷۶۵۳۰۳۳
احساس به دلشکستگی سختی منجر میشه، رودا. شاید بهتر باشه درمورد اینکه چقدر چنین چیزی رو میخوای تردید کنی.»
n re
هرگز جسد اولین و تنها پسری که قلبم را شکست، پیدا نکردند.
هیچوقت هم پیدا نخواهند کرد.
Fatemeh
شاعرها میتوانند هرچه دلشان میخواهد بگویند. ارزش یک زن به چیزی است که در ذهنش است.
sarah
نام یک پادشاه به من سپرده شده است.
حال نیاز دارم قلبش را نیز به من بدهد.
HONEYTA
میتوانم میلیونها سال را برای پرستش تو صرف کنم و باز هم لایق تو نباشم.
بااینحال برای تو درمانده هستم.
HONEYTA
من قبلاً اینطور احساسی را تجربه کردهام. با هکتور اینگونه بود. خیلی خوب تمام نشد. احساس به جای خوبی نمیرسد. مرا به یک قاتل تبدیل کرد.
سمیرا میرزایی
دوست من، اگه قول بدم دیگه هیچوقت این کار رو نکنم فکر میکنی بتونی من رو ببخشی؟»
میپرسم: «دقیقاً چیکار نکنی؟»
«اینکه قبل از دیدن و حرف زدن با تو زود قضاوت نکنم. در عصبانیت این کار رو انجام ندم.»
n re
همهمون اولش با چیزهای کوچیک به دوستهامون جذب میشیم، مگه نه؟ پیوندهای واقعی بعد از آشکار شدن شخصیت اصلی شکل میگیرن.»
n re
عزیزم، تو تمام تلاشت رو کردی. یه زمانی میرسه که باید اعتراف کنیم شکست خوردیم.
n re
چیزی درمورد تماشای دستور دادن وجود دارد که باعث میشود جریان خون در رگهایم شدت بگیرد. چه قدرت فوقالعادهای دارد. انسانها مجبورند بدون یک کلمه اعتراض از او اطاعت کنند. هر کاری که او دستور میدهد انجام میدهند.
من این قدرت را میخواهم.
سمیرا میرزایی
«من دختر دومم. عملاً نادیده گرفته میشم. هیچوقت به مهمونیها و مراسمها دعوت نمیشم. هیچوقت واقعاً دیده نمیشم و بهم فکر نمیکنن. آرزو دارم واقعاً زندگی کنم. بخشی از همهچیز باشم.»
سمیرا میرزایی
«به خاطر اینکه تلاش خودت رو کردی. بهت افتخار میکنم ولی این درس مهمیه که یاد بگیری تشخیص بدی چه زمانی شکست خوردی.»
n re
«فقط به محبت یه خانم احتیاج داشت تا شجاعت پیروزی در مسابقه رو پیدا کنه.»
n re
میگویم: «هستیا، میدونی چطوری تونستم توجه پادشاه رو به خودم جلب کنم؟»
سرش را به نشانهٔ مفنی تکان میدهد.
«با خودم بودن. با صحبت کردن درمورد چیزهایی که دوست داشتم درموردشون حرف بزنم و طوری که دلم میخواست رفتار کردن و پوشیدن چیزی که دلم میخواست بپوشم.
n re
به طور منطقی میدانم کسی در اتاق نیست. میدانم تنها هستم. میدانم هیچکس نمیتواند بدون شکستن در ورودی یا خرد کردن پنجرههای شیشهای وارد اتاق شود ولی نمیتوانم جسمم را به اندازهای آرام کنم که خوابم ببرد.
n re
وقتی کنارمی، خوشحالم. حتی اگه سر چیزی با هم بحث کنیم.
n re
