جملات زیبای کتاب مرگ ایوان ایلیچ | طاقچه
تصویر جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب مرگ ایوان ایلیچ

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۰۴۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
لئو تولستوی، سروش حبیبی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Hamid
۳۰۸
می‌پرسید: «ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.
Javad
۱۸۶
پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی می‌اندیشید. «یعنی چه؟ آیا به‌راستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب می‌داد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» می‌پرسید: «ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.
fatii.ebii
۱۵۴
در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا می‌رفتم و زندگی با همان شتاب از زیر پایم می‌گذشت و از من دور می‌شد... تا امروز که مرگ بر درم می‌کوبد.
pegah
۱۱۴
«اگر من با یقین به تباه کردن نعمت‌هایی که به من داده شده بود از دنیا بروم و هیچ راهی برای اصلاح این حال نباشد، آن وقت چه؟»
fuzzy
۷۵
در آغاز زندگی‌ام یک نقطهٔ روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین می‌روم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده می‌شود.
rahim alimardanloo
۶۵
«تمام آن‌چه برایش زندگی کرده‌ای و می‌کنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان می‌دارد.»
Sara Keshavarz
۶۴
مبالغه یعنی چه؟ تویی که نمی‌بینی. او از همین حالا مرده! به چشمانش نگاه کن. بی‌نور بی‌نور. آخر چه‌اش است؟
Nazanin
۶۱
«ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست! برای هیچ!»
ایران آزاد
۵۵
ایوان ایلیچ در اواخر این دوران تنهایی، که پیوسته روی کاناپه افتاده و رو به جانب پشتی آن گردانده بود، تنها در دل شهری شلوغ، تنها میان دوستان و خانواده‌های فراوان، تنها چنان، که تنهاتر از آن، نه در ته دریا ممکن بود نه روی زمین، در این تنهایی هولناک، فقط در خیال زندگی می‌کرد و گذشتهٔ خود را وا می‌پیمود.
Sara Keshavarz
۳۸
سیمایش سخت عوض شده بود و نسبت به آخرین دیدارشان لاغر، ولی مثل همهٔ مردگان زیباتر و خاصه گویاتر از زمان زندگی‌اش بود. حالت این چهره حکایت از آن می‌کرد که آن‌چه کردنی بوده کرده است و به شایستگی.
Hamid
۳۷
بر درماندگی خود می‌گریست و بر تنهایی سیاه خود و از سنگدلی آدم‌ها و از بی‌رحمی خدا که رهایش کرده بود.
ℕ𝕒𝕣𝕘𝕖𝕤
۳۳
تلخ‌ترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچ‌کس آن‌جور که او می‌خواست غم او را نمی‌خورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همه‌چیز دلش می‌خواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غم‌خواری کند. دلش می‌خواست مثل طفلی که ناز و نوازشش می‌کنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دل‌داری‌اش بدهند.
رِ
۲۶
کند. دلش می‌خواست مثل طفلی که ناز و نوازشش می‌کنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دل‌داری‌اش بدهند
Anel
۲۳
اما علاوه‌براین افکار همان فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی که این خبر را می‌شنیدند، طبق معمول، احساس شادی خاصی پدید می‌آورد. خوشحالی از این‌که او مرد و من نمردم.
Javad
۲۲
در مدرسهٔ حقوق که بود کارهایی می‌کرد که پیش از آن در نظرش پلیدکاری‌هایی سیاه می‌بود و چون به آن‌ها تن می‌داد از خود سخت بیزار می‌شد. اما بعد که دید همین کارها را بلندپایگان و قوی‌دستان نیز می‌کنند و آن‌ها را خطا نمی‌شمارند بی‌آن‌که عقیدهٔ خود را عوض کند و آن‌ها را کارهای خوبی بداند زشتی آن‌ها را از خاطر زدود و هر وقت نیز که به یادشان می‌افتاد از ارتکاب آن‌ها دلتنگ نمی‌شد.
so
۲۱
چه‌طور ممکن است که زندگی این‌قدر پوچ و بی‌معنا و پلید باشد
Alireza
۱۸
می‌خواهم این‌قدر عذاب نکشم. می‌خواهم زندگی کنم
ساغر
۱۸
گاهی شرار امیدی در دلش می‌درخشید و گاهی دریای آشفتهٔ ناامیدی بود
رِ
۱۷
در آغاز زندگی‌ام یک نقطهٔ روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین می‌روم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده می‌شود
سپهر
۱۶
آن‌ها هیچ‌یک از حال من خبر ندارند و نمی‌خواهند خبر داشته باشند. کک‌شان نمی‌گزد. سرشان گرم است. کیف‌شان را می‌کنند. پیانوشان را می‌زنند. (از پشت در بسته دمدمهٔ گفت‌وگو و ترجیع‌بند آواز را می‌شنید.) بی‌خیال‌اند. ولی آن‌ها هم می‌میرند. چه‌قدر احمق‌اند. من زودتر می‌میرم. آن‌ها دیرتر. ولی آن‌ها هم از این بلا معاف نمی‌مانند.
ساغر
۱۶
زندگی یک رشته رنج‌هایی بود که مدام شدیدتر می‌شد و با سرعت پیوسته فزاینده‌ای به‌سوی پایانش، که عذابی بی‌نهایت هولناک بود می‌شتابید.
khorasani
۱۵
«وقتی من نباشم، چه چیز خواهد بود؟ هیچ‌چیز نخواهد بود. من کجا خواهم بود یعنی مرگ همین است؟ نه، نمی‌خواهم!»
muhammad
۱۳
آن‌چه مانع عبور او از این تنگنا بود آن بود که خیال می‌کرد زندگی‌اش به شایستگی سپری شده است.
Suji
۱۲
زندگی یک رشته رنج‌هایی بود که مدام شدیدتر می‌شد و با سرعت پیوسته فزاینده‌ای به‌سوی پایانش، که عذابی بی‌نهایت هولناک بود می‌شتابید.
رِ
۱۱
کارهایی می‌کرد که پیش از آن در نظرش پلیدکاری‌هایی سیاه می‌بود و چون به آن‌ها تن می‌داد از خود سخت بیزار می‌شد.
Zynb
۱۱
پیوسته همان رنج تحلیل‌ناپذیر را به‌تنهایی تحمل می‌کرد و پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی می‌اندیشید. «یعنی چه؟ آیا به‌راستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب می‌داد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» می‌پرسید: «ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست! برای هیچ!»
نا•-•دان
۱۱
اولین مفهوم روشن و بیان‌شدنی با کلامی که شنید این بود: «چه می‌خواهی؟» و باز تکرار کرد: «بگو آخر چه می‌خواهی؟ چه می‌خواهی؟» و او جواب داد: «چه می‌خواهم؟ می‌خواهم این‌قدر عذاب نکشم. می‌خواهم زندگی کنم.»
CallmeAnayk
۱۱
«چه می‌خواهی؟» و باز تکرار کرد: «بگو آخر چه می‌خواهی؟ چه می‌خواهی؟» و او جواب داد: «چه می‌خواهم؟ می‌خواهم این‌قدر عذاب نکشم. می‌خواهم زندگی کنم.»
Mobina
۱۰
زندگی زناشویی، گرچه با آسایشی نسبی همراه است در حقیقت مسئلهٔ بغرنج و توان‌فرسایی است، به‌طوری که انسان برای این‌که بتواند تکلیف خود را ادا کند یعنی بتواند زندگی آبرومندانه و در برابر جامعه عزت‌بخشی داشته باشد باید در قبال آن، چنان‌که در قبال کار اداری به‌رفتار سنجیده و خاصی برای خود بپردازد.
pegah
۹
صحبت از زندگی... و مرگ است. پیش از این زندگی بود، ولی دارد می‌رود. می‌رود و من نمی‌توانم نگهش دارم.