میتوان به گذشته رفت و ماند؛ دعوتِ گذشته را هیچوقت نمیتوان رد کرد.
mobina
جان بِرجِر در سایبانِ سرخ بولونیا به حافظه پناه برده؛ چون، آنگونه که پیش از این هم گفتهاند، خاطرات ناخودآگاه زنده میشوند و هر خاطره داستانی دارد یا خودش را به داستانی گره میزند و با هربار به یاد آوردن، با هربار تعریف کردن، انگار شاخوبرگ بیشتری پیدا میکند.
لیلا.ش
همیشه جوان بود؛ چون قُلابش به هیچ دورهوزمانهای گیر نکرده بود
زرافه
از ته دل میخندیدم تا زار نزنم
زرافه
چه آسان میشود از یاد برد که فعالیت سیاسی اغلب چهطور میتواند مثل دستگاه بافندگی عمل کند و دو طرف را، منتظره و غیرمنتظره را چون تاروپود، به هم ببافد
زرافه
قهوهها را براساس سالِ کشت ردیف کردهاند، درست مثل وینو. سالهایی خوباند و سالهایی بیبرکت. زمان مشخص میکند.
زرافه
اغلب این حس به من دست میداد که سه نفریم در اتاق؛ علاوهبر آن صندلی صافوصوفی که آنجا بود (همیشه سرگرم بحث که میشدیم مینشستم روی تخت). سومی یا نویسندهٔ کتابی بود که داشت میخواند یا یکی از شخصیتهای محبوبش در آن کتاب. در این قوطیکبریتی که اسمش اتاق بود فهمیدم کلمات که خوانده میشوند چگونه میتوانند شخصیتی جسمانی را احضار کنند.
سین هفتم
میپرسم، حتی اگر آرمانی که بدان باور داشتهاند از دست رفته باشد؟
این باورِ من است، بله. بههرحال مطمئن نیستم تاریخ برندهها و بازندههایی بیشتر از عدالت داشته باشد. شهیدان میمیرند تا هر جا خانهای داشته باشند. همین است که بیچارگان آنها را بزرگ میدارند. در قصرها که مقامشان را گرامی میدارند، شهیدان روی میگردانند و ناپدید میشوند؛ و تنها بقایایشان به جا میماند.
عینکش را برمیدارد و با دستمالی که از جیبِ پیشسینه درآورده تمیز میکند.
پاسخ میدهم، شکی نیست که لذتهای کوچک به مرگ تعلق ندارند، متعلق به زندگیاند.
و شهادت هم. طوری این را میگوید انگار میخواهد من تکتک حرفهای این کلمات را بشنوم.
سین هفتم
بولونیا شهری غیرمنتظره است؛ به شهری شبیه است که شاید پس از مُردن در آن قدم بزنی.
زرافه