جان بِرجِر در سایبانِ سرخ بولونیا به حافظه پناه برده؛ چون، آنگونه که پیش از این هم گفتهاند، خاطرات ناخودآگاه زنده میشوند و هر خاطره داستانی دارد یا خودش را به داستانی گره میزند و با هربار به یاد آوردن، با هربار تعریف کردن، انگار شاخوبرگ بیشتری پیدا میکند.
لیلا.ش
اغلب این حس به من دست میداد که سه نفریم در اتاق؛ علاوهبر آن صندلی صافوصوفی که آنجا بود (همیشه سرگرم بحث که میشدیم مینشستم روی تخت). سومی یا نویسندهٔ کتابی بود که داشت میخواند یا یکی از شخصیتهای محبوبش در آن کتاب. در این قوطیکبریتی که اسمش اتاق بود فهمیدم کلمات که خوانده میشوند چگونه میتوانند شخصیتی جسمانی را احضار کنند.
سین هفتم
میپرسم، حتی اگر آرمانی که بدان باور داشتهاند از دست رفته باشد؟
این باورِ من است، بله. بههرحال مطمئن نیستم تاریخ برندهها و بازندههایی بیشتر از عدالت داشته باشد. شهیدان میمیرند تا هر جا خانهای داشته باشند. همین است که بیچارگان آنها را بزرگ میدارند. در قصرها که مقامشان را گرامی میدارند، شهیدان روی میگردانند و ناپدید میشوند؛ و تنها بقایایشان به جا میماند.
عینکش را برمیدارد و با دستمالی که از جیبِ پیشسینه درآورده تمیز میکند.
پاسخ میدهم، شکی نیست که لذتهای کوچک به مرگ تعلق ندارند، متعلق به زندگیاند.
و شهادت هم. طوری این را میگوید انگار میخواهد من تکتک حرفهای این کلمات را بشنوم.
سین هفتم