
لیلا.ش
۳
جان بِرجِر در سایبانِ سرخ بولونیا به حافظه پناه برده؛ چون، آنگونه که پیش از این هم گفتهاند، خاطرات ناخودآگاه زنده میشوند و هر خاطره داستانی دارد یا خودش را به داستانی گره میزند و با هربار به یاد آوردن، با هربار تعریف کردن، انگار شاخوبرگ بیشتری پیدا میکند.
mobina
۳
میتوان به گذشته رفت و ماند؛ دعوتِ گذشته را هیچوقت نمیتوان رد کرد.
mohsen
۳
میگفت زمان مشخص میکند و طوری این را میگفت که تصور میکردم زمان همان چیزی را مشخص میکند که دستآخر از شنیدنش شاد میشویم.
زرافه
۲
همیشه جوان بود؛ چون قُلابش به هیچ دورهوزمانهای گیر نکرده بود
زرافه
۲
از ته دل میخندیدم تا زار نزنم
زرافه
۲
چه آسان میشود از یاد برد که فعالیت سیاسی اغلب چهطور میتواند مثل دستگاه بافندگی عمل کند و دو طرف را، منتظره و غیرمنتظره را چون تاروپود، به هم ببافد
زرافه
۲
قهوهها را براساس سالِ کشت ردیف کردهاند، درست مثل وینو. سالهایی خوباند و سالهایی بیبرکت. زمان مشخص میکند.
mohsen
۲
گاهی به نظر میرسد مثل یونانیان باستان من هم بیشتر دربارهٔ مرگ و مُردگان مینویسم.
mohsen
۲
باورش، به طور کلی و عمومی، این بود که بهترینها اتفاق میافتند. باوری که پایبندی به آن در قرن بیستم بههیچوجه آسان نیست، البته اگر کسی چشمهایش را نبسته باشد.
سین هفتم
۱
اغلب این حس به من دست میداد که سه نفریم در اتاق؛ علاوهبر آن صندلی صافوصوفی که آنجا بود (همیشه سرگرم بحث که میشدیم مینشستم روی تخت). سومی یا نویسندهٔ کتابی بود که داشت میخواند یا یکی از شخصیتهای محبوبش در آن کتاب. در این قوطیکبریتی که اسمش اتاق بود فهمیدم کلمات که خوانده میشوند چگونه میتوانند شخصیتی جسمانی را احضار کنند.
سین هفتم
۱
میپرسم، حتی اگر آرمانی که بدان باور داشتهاند از دست رفته باشد؟
این باورِ من است، بله. بههرحال مطمئن نیستم تاریخ برندهها و بازندههایی بیشتر از عدالت داشته باشد. شهیدان میمیرند تا هر جا خانهای داشته باشند. همین است که بیچارگان آنها را بزرگ میدارند. در قصرها که مقامشان را گرامی میدارند، شهیدان روی میگردانند و ناپدید میشوند؛ و تنها بقایایشان به جا میماند.
عینکش را برمیدارد و با دستمالی که از جیبِ پیشسینه درآورده تمیز میکند.
پاسخ میدهم، شکی نیست که لذتهای کوچک به مرگ تعلق ندارند، متعلق به زندگیاند.
و شهادت هم. طوری این را میگوید انگار میخواهد من تکتک حرفهای این کلمات را بشنوم.
زرافه
۱
بولونیا شهری غیرمنتظره است؛ به شهری شبیه است که شاید پس از مُردن در آن قدم بزنی.
mohsen
۱
باید با این شروع کنم که چگونه دوستش داشتم، به چه صورت، به چه اندازه و چهقدر دور از فهم.
mohsen
۱
به او گفتم بولونیا شهرِ موراندی است. همین که این را گفتم جرقهای توی ذهنم زد که او و موراندی میتوانستند، بیآنکه هیچکدامشان باخبر بشوند، خودشان را جای آن یکی جا بزنند!
mohsen
۱
خوشت آمد از شهر؟
سرخ است، هیچ سرخیای به سرخیِ بولونیا ندیدهام. آه! اگر رازِ آن سرخی را میفهمیدیم... شهری است برای اینکه برگردی به آن، لَ پروسیما وُلتا
mohsen
۱
از کنار دیواری بلند و طولانی میگذرم؛ دیواری پوشیده از چندهزار عکس سیاهوسفید که پشت شیشههای قابهایشان نشستهاند. پُرترههای مردان و بعضی زنان، همراه نامشان و تاریخ تولد و مرگشان که پایین سینهشان چاپ شده، جایی که اگر آدم گوشیِ پزشکی داشته باشد میتواند صدای قلبشان را بشنود.
mohsen
۱
او رفته. گوشهای من پُر از صدای شهر است.
mohsen
۱
انتظار میکشم و به نظرم زمان زیادی میگذرد. اینطور نیست که گذر عمر صبورترم کرده باشد. همانقدر بیطاقتم که در یازدهسالگی بودم؛ ساده بگویم، کمتر به زمان باور دارم.
mohsen
۱
اما سوگ کلمهٔ درستی است؟ سوگش بدل شده است به عزمی راسخ. چیزی جلودارش نخواهد بود.
mohsen
۱
برویم سروقتِ بهترینش. بلو مانتینِ جامائیکا. بار جدیدِ این محصول که میرسد به دستشان، شب میگذارندش توی گاوصندوق، کنار اسکناسهاشان! طعمِ این قهوه تا پنجاه دقیقه بعد از نوشیدنش در دهان میمانَد. مغز هم طعمش را حفظ میکند.
mohsen
۱
مورتادلّا اوایل قرن هفدهم همین جا ابداع شده. اسمش از آنجا آمده که در موردْدانه میخوابانندش. اگر مرغوب از کار درآید، تکهتکه میخورندش نه بُرشهای نازکش را.
mohsen
۱
نور هم مثل سکوتِ آنجا کمرمق است، کمفروغ، انگار همهٔ آن طاقههای پارچه در طول سالها غبار سفید پنبهایِ نامرئی و خیلی لطیفی منتشر کردهاند؛ این غبار روی اشیایی که موراندی هم کشیده نشسته است، او حتماً این مغازه را میشناخته.
