
بریدههایی از کتاب خانه خاموش
۳٫۶
(۱۲)
بهشتی نیست، جهنمی نیست، جسدت درون تاریکی سرد تنها خواهد ماند.
نیتا
بهدروغ جهان آخرت را تحویلمان دادهاند تا در این دنیا مطیعشان باشیم.
نیتا
صبوری در زندگی فقط وقت آدم را هدر میدهد و بس، به هیچ درد دیگری نمیخورد.
نیتا
حس میکنم که حقیقت را نمیبینم، اما خدا لعنت کند. چیزهایی را که میبینم دوست دارم.
Nawal
فایدهٔ این پرسشهای روزمره آن است که هر صدایی در خانه تنها بهانهای است برای حرف زدن با دیگری، وگرنه او که میداند تو آمدهای. چه فایدهای هست در این آگاهی که بدانی کسی در خانه حاضر است؛ حضور یعنی دانستن حال دیگری، و پشت روزمرگی تمام این حرفهای بهظاهر بیهوده حرفی نیست جز اینکه حال تو چهطور است؟ دل کوچک تو در کجا میگذرد؟ با من حرف بزن.
1359
پس از اینکه همه آموختند هر چیزی برای خودش علتی دارد، دیگر در ذهنشان جایی برای خدا نخواهد ماند
نیتا
خانهٔ خاموش حکایت همخانههایی است که با یکدیگر حرف نمیزنند؛ آدمهایی هر کدام متعلق به نسلی گوناگون از سرزمینی که دگرگونیهای پیدرپی تاریخی و اجتماعیاش نهتنها راهی برای گفتوگو نمیگشاید، بلکه مسخ شدن در وعدهٔ آرمانشهرها روزگار مردمانش را روزبهروز به زمانهٔ سردی و سکوت میکشاند.
bb.htz
دلم میخواهد همهٔ داناییام محو شود، هیچ اثری از گذشتهام باقی نمانَد، از آینده و آرزوهایم هم همینطور؛ از دست خیالات ذهنم خلاص شوم. میخواهم در دنیایی خارج از ذهنم، در دنیایی واقعی آزادانه قدم بردارم، اما دیگر میدانم که نمیتوانم خودم را جمعوجور کنم.
Ailin_y
من خوب میدانم که زندگی چیست. زندگی درون انسان رخنه میکند و پس از سوزاندن تمام جانت، وای خدای من، تو را ویران میکند،
نیتا
سکوت کردند. ولی اینبار نه به خاطر به تفاهم نرسیدنشان، بلکه چون فهمیده بودند چیزی که بر سرش تفاهم دارند همان عدمتفاهمشان است و خرسند شدند.
بعضی وقتها دو نفر در برابر هم خاموش میشوند و این سکوت از حرف زدن هم بامعناتر است
maz
آرمانهای بزرگ میتوانند رؤیاهای کوچک را به باد دهند. (و اصلاً چه کسی است که اندازهٔ آرمان را بزرگتر از رؤیا تعیین میکند!)
Azure Ocean
پس از اینکه همه آموختند هر چیزی برای خودش علتی دارد، دیگر در ذهنشان جایی برای خدا نخواهد ماند
Ailin_y
چهرهٔ سالخوردهاش فراموش کرده است که از چه چیزی باید نفرت داشته باشد، اما در اینکه هیچوقت نباید از یاد ببرد که متنفر باشد مصمم است.
Ailin_y
در خیالم همان فکری بود که بعدها، خوابیده روی همین تخت، در سرم شکل گرفت: آن هنگام که زندگی، آن سفر تکرارناپذیر درشکه، به پایان رسید، نمیتوانی از نو آغازش کنی، اما اگر کتابی در دست داشته باشی، هر چهقدر هم که سخت و دیریاب باشد، زندگی شکل دیگری میگیرد. وقتی کتاب به پایان خود میرسد، هر وقت دلت خواست میتوانی به ابتدای آن برگردی و از نو بخوانی تا هر چیز فهمناپذیری را درک کنی و زندگی دوبارهای بیابی.
نفس
نتوانستند به تفاهم برسند. سکوت کردهاند و به باغ نگاه میکنند. اندکی اندوهگین و ناراحت، ولی همچنان کنجکاو. نه درخت انجیر را میبینند و نه علفهایی را که جیرجیرکها لابهلایشان خزیدهاند. فقط دارند به خیالات خودشان نگاه میکنند: چه چیزی درون خیالاتشان میبینند؟ رنج، اندوه، امید، کنجکاوی، انتظار؛ سرانجام همین چیزها باقی میمانند، و اگر چیز دیگری در میان افکارت جای ندهی، مثل سنگ آسیابی که خودش خودش را خُرد میکند، عقلتان خود را میخورد و تمام میکند.
نفس
آن باورها و ترسهای حقیر که مثل عنکبوت مغز تو را احاطه کردهاند برای من مثل صدای وزوز مگساند: من فراسوی حماقتها، معصیت و گناه و شرق هستم فاطمه، میفهمی؟ بیخودی داری مرا تماشا میکنی: من به چیزهایی افتخار میکنم که تو از آنها نفرت داری و چندشت میشود.
Nawal
خانهمان شبیه گوری است که چراغی در آن روشن باشد.
nazi_sfy
فکر کردم که حتماً مادرم من را به دنیا آورده است تا شاهد گناهان دیگران باشم و از آنان متنفر شوم.
nazi_sfy
با خودم فکر کردم انگار همهٔ چیزهایی که دوست دارم اتفاق بیفتند آهسته و آرام سر میرسند و وقتی هم که اتفاق میافتند طوری نیستند که انتظارشان را داشتم و تصور میکردم؛ انگار همهچیزِ این دنیا دست به دست هم داده تا من را مأیوس کند.
Yeg
متوجه خواهند شد فقط خود پدیدهها هستند که پدیدههای دیگر را به وجود میآورند و کاری از دست خدایان ساخته نیست. متوجه خواهند شد که اگر خدایی هم بوده، دیگر کاری از دست او ساخته نیست جز اینکه بنشیند و تماشا کند، چرا که علم همهٔ کارهایی را که از دستش برمیآمد از او بازپس گرفته است
Ailin_y
از اعماق وجودم حسرت هر چیزی را کشیدهام که بیروح و حقیرش میدانم. میدانم بخشی از هر چیزی هستم که میخواهم باور کنم از آن نفرت دارم.
Ailin_y
