
نیتا
۳۲
بهشتی نیست، جهنمی نیست، جسدت درون تاریکی سرد تنها خواهد ماند.
نیتا
۹
بهدروغ جهان آخرت را تحویلمان دادهاند تا در این دنیا مطیعشان باشیم.
Nawal
۵
حس میکنم که حقیقت را نمیبینم، اما خدا لعنت کند. چیزهایی را که میبینم دوست دارم.
نیتا
۴
صبوری در زندگی فقط وقت آدم را هدر میدهد و بس، به هیچ درد دیگری نمیخورد.
1359
۴
فایدهٔ این پرسشهای روزمره آن است که هر صدایی در خانه تنها بهانهای است برای حرف زدن با دیگری، وگرنه او که میداند تو آمدهای. چه فایدهای هست در این آگاهی که بدانی کسی در خانه حاضر است؛ حضور یعنی دانستن حال دیگری، و پشت روزمرگی تمام این حرفهای بهظاهر بیهوده حرفی نیست جز اینکه حال تو چهطور است؟ دل کوچک تو در کجا میگذرد؟ با من حرف بزن.
نیتا
۳
پس از اینکه همه آموختند هر چیزی برای خودش علتی دارد، دیگر در ذهنشان جایی برای خدا نخواهد ماند
bb.htz
۳
خانهٔ خاموش حکایت همخانههایی است که با یکدیگر حرف نمیزنند؛ آدمهایی هر کدام متعلق به نسلی گوناگون از سرزمینی که دگرگونیهای پیدرپی تاریخی و اجتماعیاش نهتنها راهی برای گفتوگو نمیگشاید، بلکه مسخ شدن در وعدهٔ آرمانشهرها روزگار مردمانش را روزبهروز به زمانهٔ سردی و سکوت میکشاند.
Ailin_y
۳
دلم میخواهد همهٔ داناییام محو شود، هیچ اثری از گذشتهام باقی نمانَد، از آینده و آرزوهایم هم همینطور؛ از دست خیالات ذهنم خلاص شوم. میخواهم در دنیایی خارج از ذهنم، در دنیایی واقعی آزادانه قدم بردارم، اما دیگر میدانم که نمیتوانم خودم را جمعوجور کنم.
نیتا
۲
من خوب میدانم که زندگی چیست. زندگی درون انسان رخنه میکند و پس از سوزاندن تمام جانت، وای خدای من، تو را ویران میکند،
maz
۲
سکوت کردند. ولی اینبار نه به خاطر به تفاهم نرسیدنشان، بلکه چون فهمیده بودند چیزی که بر سرش تفاهم دارند همان عدمتفاهمشان است و خرسند شدند.
بعضی وقتها دو نفر در برابر هم خاموش میشوند و این سکوت از حرف زدن هم بامعناتر است
Azure Ocean
۱
آرمانهای بزرگ میتوانند رؤیاهای کوچک را به باد دهند. (و اصلاً چه کسی است که اندازهٔ آرمان را بزرگتر از رؤیا تعیین میکند!)
Ailin_y
۱
پس از اینکه همه آموختند هر چیزی برای خودش علتی دارد، دیگر در ذهنشان جایی برای خدا نخواهد ماند
Ailin_y
۱
چهرهٔ سالخوردهاش فراموش کرده است که از چه چیزی باید نفرت داشته باشد، اما در اینکه هیچوقت نباید از یاد ببرد که متنفر باشد مصمم است.
نفس
۰
در خیالم همان فکری بود که بعدها، خوابیده روی همین تخت، در سرم شکل گرفت: آن هنگام که زندگی، آن سفر تکرارناپذیر درشکه، به پایان رسید، نمیتوانی از نو آغازش کنی، اما اگر کتابی در دست داشته باشی، هر چهقدر هم که سخت و دیریاب باشد، زندگی شکل دیگری میگیرد. وقتی کتاب به پایان خود میرسد، هر وقت دلت خواست میتوانی به ابتدای آن برگردی و از نو بخوانی تا هر چیز فهمناپذیری را درک کنی و زندگی دوبارهای بیابی.
نفس
۰
نتوانستند به تفاهم برسند. سکوت کردهاند و به باغ نگاه میکنند. اندکی اندوهگین و ناراحت، ولی همچنان کنجکاو. نه درخت انجیر را میبینند و نه علفهایی را که جیرجیرکها لابهلایشان خزیدهاند. فقط دارند به خیالات خودشان نگاه میکنند: چه چیزی درون خیالاتشان میبینند؟ رنج، اندوه، امید، کنجکاوی، انتظار؛ سرانجام همین چیزها باقی میمانند، و اگر چیز دیگری در میان افکارت جای ندهی، مثل سنگ آسیابی که خودش خودش را خُرد میکند، عقلتان خود را میخورد و تمام میکند.
Nawal
۰
آن باورها و ترسهای حقیر که مثل عنکبوت مغز تو را احاطه کردهاند برای من مثل صدای وزوز مگساند: من فراسوی حماقتها، معصیت و گناه و شرق هستم فاطمه، میفهمی؟ بیخودی داری مرا تماشا میکنی: من به چیزهایی افتخار میکنم که تو از آنها نفرت داری و چندشت میشود.
nazi_sfy
۰
خانهمان شبیه گوری است که چراغی در آن روشن باشد.
nazi_sfy
۰
فکر کردم که حتماً مادرم من را به دنیا آورده است تا شاهد گناهان دیگران باشم و از آنان متنفر شوم.
Yeg
۰
با خودم فکر کردم انگار همهٔ چیزهایی که دوست دارم اتفاق بیفتند آهسته و آرام سر میرسند و وقتی هم که اتفاق میافتند طوری نیستند که انتظارشان را داشتم و تصور میکردم؛ انگار همهچیزِ این دنیا دست به دست هم داده تا من را مأیوس کند.
Ailin_y
۰
متوجه خواهند شد فقط خود پدیدهها هستند که پدیدههای دیگر را به وجود میآورند و کاری از دست خدایان ساخته نیست. متوجه خواهند شد که اگر خدایی هم بوده، دیگر کاری از دست او ساخته نیست جز اینکه بنشیند و تماشا کند، چرا که علم همهٔ کارهایی را که از دستش برمیآمد از او بازپس گرفته است
Ailin_y
۰
از اعماق وجودم حسرت هر چیزی را کشیدهام که بیروح و حقیرش میدانم. میدانم بخشی از هر چیزی هستم که میخواهم باور کنم از آن نفرت دارم.