
٪۵۰
مرضیه
۳
جنگ که پدر مادر نداره، خط و پشتِ خط نمیشناسه، گلوله هم که چشم نداره، میآد و تِپی میخوره بهت.
مرضیه
۱
«من که فکر میکنم جنگ به دُمبش رسیده، امروز فرداست که تموم بشه.»
«اون وقت رو چه حساب؟»
«برای جنگیدن باید مردم راضی باشن، راضیان؟»
آلمانی سرش را بالا میاندازد و میگوید «نُچ. اما جنگ شروع که بشه تمومشدنی نیست، فقط شاید شکلش عوض بشه.»
مرضیه
۱
«ما فقط هم رو داریم.»
میپرسم «پس چرا هربار اینطور هم رو آشولاش میکنین؟»
مثل آدمی عجیبوغریب نگاهم میکنند که چیزی حالیاش نیست. «چون فقط هم رو داریم دیگه.»
مرضیه
۰
به هر طرف نگاه کنی ماجرای جنگ و دلدادگی است
مرضیه
۰
برای دخترها و زنها حجله نمیگذارند. فرقی ندارد پیر باشند یا جوان. طلاخانم چهارتا بچه داشت. میانسال بود. سوسن تازه دانشگاهش را تمام کرده بود. پرستار بود، خوشقدوبالا، با موهای مجعد و صورتی استخوانی.
مرضیه
۰
«برای سلامتی اسیرهامون، مفقودهامون، جانبازهامون، سربازهامون، بسیجیهامون، صلوات.»
مرضیه
۰
جای باباعلی خالی است. بالاخره خسته شد و بعد از صد و هفده سال مُرد. خودش میگفت «من خیال مُردن ندارم تا وقتی خسته بشم.» میگفت «فقط دوتا حسرت دارم: یکی اینکه پسر ندارم، یکی هم اینکه تو انقلاب دست نداشتم. آدم باید تو چیزهایی که همهجا ازش حرف میزنن دست داشته باشه اما حیف که دیر شد و جون تو تنم نداشتم.
مرضیه
۰
زنها به هم نگاه میکنند. با نگاه حرف میزنند.