جای باباعلی خالی است. بالاخره خسته شد و بعد از صد و هفده سال مُرد. خودش میگفت «من خیال مُردن ندارم تا وقتی خسته بشم.» میگفت «فقط دوتا حسرت دارم: یکی اینکه پسر ندارم، یکی هم اینکه تو انقلاب دست نداشتم. آدم باید تو چیزهایی که همهجا ازش حرف میزنن دست داشته باشه اما حیف که دیر شد و جون تو تنم نداشتم.