
naarvan.bookworm
۱۹
من بارها مست کردهام، احساس عشق، مرا نیز به وادی دیوانگی کشانده است و از هر دو این کارها هیچ شرم نمیکنم، زیرا به سهم خویش آموخته و دریافتهام تمام انسانهای خارق العادهای که کاری بزرگ و به ظاهر ناممکن را به انجام رساندهاند، از مرز مستی و دیوانگی گذشتهاند.
SARA
۱۳
کژفهمیها و سستیها شاید بیش از نیرنگها و خباثتها، سبب گمراهی در جهان میشود
naarvan.bookworm
۱۲
بدیهی است که مردن آسانتر از تحمل زندگی پررنج است.»
ت ت
۱۰
دل خویش را تمسخر میکنم، ولی به میل آن عمل خواهم کرد.
ویماند
۸
هر بار که خورشید در سحرگاهان طلوع میکند و وعده روزی نیک را میدهد، هرگز از یاد نمیبرم که با صدای بلند بگویم: باز هم موهبتی الهی نصیب شما شد تا دگرباره آن را هدر دهید.
یك رهگذر
۷
«ما انسانها اغلب از کوتاهی عمر شِکوه و شکایت میکنیم و میگوییم روزهای خوش زندگی اندک و تلخکامیها بسیار است. این کار به نظر من نادرست میآید. اگر پیوسته گشادهدل و پذیرای نعمتهایی بودیم که پروردگار به ما ارزانی کرده است، نیروی کافی برای تحمل پلیدیها را، اگر پیش میآمد، داشتیم.»
(:Ne´gar:)
۷
آنچه من میدانم، هر کسی ممکن است بداند، ولی دل من تنها از آنِ خود من است.
کاربر ۲۷۹۷۴۰
۶
دریافتم که کژفهمیها و سستیها شاید بیش از نیرنگها و خباثتها، سبب گمراهی در جهان میشود.
naarvan.bookworm
۵
ای نیکوترین یار، تردید نیست که حق با توست و انسانها رنج کمتری میبردند اگر ـ دلیل این رفتار را خدا میداند ـ با این همه جدیت ذهن خویش را بهنابخردیهای گذشته نمیآلودند و بیشتر بهلحظه بیتفاوت اکنون عنایت میکردند.
naarvan.bookworm
۴
خوب، دوست عزیز، اجازه بده این موضوع را از نظر عقلی بررسی کنیم. انسان را با محدودیتهایش ببین که عوامل بیرونی بر او تحمیل میکنند، اندیشههایش را تثبیت میکنند و سر آخر اندک اندک تمام آرامش ذهنی او را بر هم میزنند و نابودش میکنند.
Merida ♪
۴
از زمانی که او مرا دوست میدارد، وجود خودم را بسیار عزیز میدانم!
Merida ♪
۴
همه کار جهان بیهوده است و هر انسانی که به خاطر دیگران و بدون عشق و علاقه و نیاز، برای کسب پول یا شهرت تن به کاری دهد، ابلهی بیش نیست.
naarvan.bookworm
۳
کیست که بتواند تمام نامها را بهخاطر بسپارد؟
ویماند
۳
اگر میپرسی که مردم اینجا چگونهاند، ناگزیر پاسخ خواهم داد: مثل مردم همه جا! نوع بشر همه جا یکسان است. بسیاری بیشتر عمر خود را کار میکنند تا زنده بمانند و همان اندک مجالی که از کار فراغت مییابند، چنان برای آنان هراسانگیز است که میخواهند بههر بهایی از آن بگریزند. آه، این تقدیر بشر است!
ویماند
۳
تنها طبیعت است که غنایی بیپایان دارد و هنرمند بزرگ را پدید میآورد.
ت ت
۳
از زمانی که او مرا دوست میدارد، وجود خودم را بسیار عزیز میدانم!
ت ت
۳
عشق و وفاداری، این زیباترین احساسهای انسانی، بدل به خشونت و جنایت شده بود.
H_82
۳
عجیب است که در این جهان برخی سخن یکدیگر را نمیفهمند.
(:Ne´gar:)
۳
«ما باید با کودکان همان رفتاری را کنیم که پرودگار در حق ما روا میدارد، زیرا پروردگار نیز ما را غرق در رویاهای شیرین به هر سو میکشاند و در این نیکبختی وامینهد.»
(:Ne´gar:)
۳
دوستانت به تو احترام میگذارند! اغلب اسباب شادکامیآنان را فراهم میکنی و در دل فکر میکنی که زندگی بدون آنان امکان ندارد و با این حال هر زمان که بروی، هر زمان که از این محفل دوستانه جدا شوی، چه خواهد شد؟ آه، تا کی جای خالی تو را حس خواهند کرد و این جای خالی چه تأثیری بر سرنوشت آنان دارد؟ آه، انسان چنان موجودی فانی است که حتی در جایی که به هستی خود اطمینان دارد و تأثیر حقیقی وجود خویش را در تفکر و در ژرفای عشقهایش حس میکند، درمییابد چندان نخواهد پایید که او نیز ناگزیر خاموش و از نظرها پنهان خواهد شد.
Merida ♪
۳
تمام دنیا بدون عشق هیچ نخواهد بود! درست به فانوسی خیالی میماند که نوری در آن نیست!
Merida ♪
۳
دریافتهام تمام انسانهای خارق العادهای که کاری بزرگ و به ظاهر ناممکن را به انجام رساندهاند، از مرز مستی و دیوانگی گذشتهاند.
Merida ♪
۳
همه انسانها امید واهی به امری میبندند و انتظاری بیهوده را در سر میپرورند.
دختری در جهان موازی
۳
آری، من آوارهای، زایری در این جهانم! آیا شما بیش از این هستید؟
hiro
۲
میگفت چرا چنین پرسوز و گداز به هر موضوعی میاندیشم و با این کار بیتردید خویشتن را نابود خواهم کرد! باید مراقب خود میبودم! آه، ای فرشته! به خاطر تو هم که شده، باید زنده بمانم!
naarvan.bookworm
۲
دیگر نمیخواهم کسی مرا ارشاد کند، دل مرا شاد گرداند و شوری در وجودم برانگیزد
naarvan.bookworm
۲
منظورم این است که مردم طبقات بالا پیوسته از عوام فاصلهای بسیار میگیرند و میاندیشند که دوستی با عوام از ارج آنان خواهد کاست
naarvan.bookworm
۲
ای یار مهربان، چنان احساس نیکبختی میکنم و غرق در این حس آرامشبخش زندگی شدهام که کارهای هنری را به فراموشی سپردهام. دیگر نمیتوانم طراحی کنم، حتی خطی بکشم و هرگز بهاندازه این لحظهها احساس نکردهام که نقاشی بزرگ هستم
ویماند
۲
میگویی مادرم دوست دارد که من شغلی داشته باشم و فعالیتی کنم. این گفته مرا به خنده میاندازد. آیا اکنون نیز کاری نمیکنم؟ آیا فرقی هم میکند که من سرگرم این گونه کارهای مسخره شوم؟ همه کار جهان بیهوده است و هر انسانی که به خاطر دیگران و بدون عشق و علاقه و نیاز، برای کسب پول یا شهرت تن به کاری دهد، ابلهی بیش نیست.
ویماند
۲
منظورم همان شغلی است که تو میگفتی بیتردید مرا برای آن خواهند پذیرفت. خودم نیز همین نکته را باور دارم. وزیر از مدتها پیش به من محبت فراوانی دارد و بارها به من پیشنهاد کرده است که سرگرم کاری شوم و گاهی نیز واقعاً میخواهم چنین کنم. بعد هر بار که به این موضوع میاندیشم و داستان اسبی به یادم میآید که به خاطر آزادی خویش اجازه میدهد زینی بر او بگذراند و افساری بر دهانش زنند و از او تا سر حد مرگ سواری بگیرند، نمیدانم چکار باید کنم.