او با اطمینان بسیار بیم از آن داشت که هر لحظه همه چیز از هم فروپاشیده بر سرش فرو خواهد ریخت، و منتظر بود. او حتیاز صدای پُرطنینِ افتادن ویولن که از زیر انگشتان لرزانِ مادر و از روی دامنش سُر خورده به زمین افتاد، نترسید.
F.Basiri
۱۱
زن خدمتکار درِ آشپزخانه را قفل کرده و خود را در آن حبس کرده بود، به همین جهت باید گِرِتِه میرفت و در را باز میکرد. پدر آمده بود. اولین چیزی که پدر گفت، این بود: «چه اتفاقی افتاده؟»
F.Basiri
۴
حتی خونسردانهترین تعمق بسیار بهتر از اخذ تصمیماتی یأسآمیز است.
Pendar Ghorbani
۳
بسیار عاقلانهتر این بود که به جای آنکه با گریه و خواهش و تمنا مزاحم او شوند، او را اکنون به حال خود بگذارند. ولی دُرست همین عدم اطلاع از این که چه اتفاقی افتاده، موجب ناراحتی و نگرانی دیگران میشد و میتوانست عذری برای طرز رفتارشان باشد.
کاف
۱
گر چه حرفهای او دیگر قابل فهم نبود، با این همه، کلماتی که او بر زبان میراند، به گوش خودش کاملاً واضح بودند، حتی واضحتر از پیش، شاید به این جهت که گوش او به آهنگِ این کلمات عادت کرده بود.