من خیلی اهل رفیقبازی و اینها نبودم، یعنی تا یک جایی از زندگیام بودم اما از یک جایی به بعد آنقدر اعتمادم به آدمها سست شد که ترجیح دادم تنهایی گذراندن لحظات را یاد بگیرم، و البته بد هم نبود: تنهایی باعث میشد صدای درونم را بشنوم؛ فکر کنم و فکر کنم و گاهی هم کتاب بخوانم. بیشتر هم داستان میخواندم.