بهترین جملات زیبا و معروف از کتاب راز رخشید برملا شد | طاقچه
تصویر جلد کتاب راز رخشید برملا شد

بریده‌هایی از کتاب راز رخشید برملا شد

نویسنده:علی سلطانی
انتشارات:نشر نیماژ
دسته‌بندی:
امتیاز:
۴.۳از ۱۶ رأی
۴٫۳
(۱۶)
«وقتی راجع به عشقت حرف می‌زنی، سرت رو بگیر بالا.»
Niloofar
عمیقاً دلم برای موتاجان سوخت. او اهل جمع‌های زنانه و مهمانی و فال قهوه و این‌ها نبود. بیشتر اوقاتش را با گوش کردن به کتاب صوتی می‌گذراند، کتاب‌هایی که همه‌شان را همایون در جوانی‌اش دکلمه کرده بود.
Nova
قدم زدن، موسیقی گوش دادن، کتاب خواندن، فیلم دیدن، همه‌شان ذوق می‌خواهد؛ یعنی ذوق اگر نباشد آدم زندگی نمی‌کند، بردگی می‌کند،
هانیه :)
بهمن به‌طور باورنکردنی‌ای قانون «پیدا کردن دختر موردنظر در محل کار تعطیل است» را نقض کرده بوده.
Nova
من خیلی اهل رفیق‌بازی و این‌ها نبودم، یعنی تا یک جایی از زندگی‌ام بودم اما از یک جایی به بعد آن‌قدر اعتمادم به آدم‌ها سست شد که ترجیح دادم تنهایی گذراندن لحظات را یاد بگیرم، و البته بد هم نبود: تنهایی باعث می‌شد صدای درونم را بشنوم؛ فکر کنم و فکر کنم و گاهی هم کتاب بخوانم. بیشتر هم داستان می‌خواندم.
هانیه :)
من و رُخشید کشف کرده بودیم پیاده‌روی می‌تواند دو نفر را که هیچ حرف مشترکی با هم ندارند به حرف بیاورد یا دست‌کم وادارشان کند به‌هم توجه کنند، چه برسد به دو نفری که عاشق هم‌اند یا یکدیگر را دوست دارند.
Nova
او اعتقاد داشت آدم‌های ترسو یک شجاع درونشان زندگی می‌کند، آدم‌های خجالتی یک منِ بی‌آبرو دارند، آدم‌های صبور یک منِ طغیانگر، و آدم‌های پُرجنب‌وجوش یک فردِ افسرده توی وجودشان خواب است و فقط کافی است طی یک فرایند یا توی یک موقعیت به‌خصوص بیدار شود و البته معتقد بود که تمام کارهای بزرگ دنیا در خلال بیدار شدن آن منِ خفته رخ داده
هانیه :)
اصلاً مگر دختر رازآلودی مثل او را می‌شد تصاحب کرد؟ تصاحب او برابر بود با تمام شدنش؛ ابهامات و آنچه در دل و ذهن و چشم‌های رُخشید نهفته بود باعث شده بود که این‌گونه توی سرم جولان دهد. من داشتم به او فکر می‌کردم، چون می‌خواستم کشفش کنم، نه تصاحب.
Nova
من بیشتر از هر چیزی عاشق ذهن عجیب و درعین‌حال سادهٔ رُخشید بودم: عجیب مثل قصه‌هایی که برای موسیقی‌ها می‌ساخت و ساده مانند همان کتلت و پارک کوچک و زاویه‌دیدی که محل بازی کودکان بود.
Nova
گفتم: «خانم رُخشید.» بدون معطلی از جایش بلند شد و لباس یکدست مشکی‌اش را مرتب کرد و گفت: «معذرت می‌خوام، من گوشی‌م خاموش شده بود. داشتم شما رو می‌گرفتم.» خواستم بگویم من هم مانند آنتن‌های قدیمی، که روی هر موجی تنظیم می‌کردی فقط و فقط یک شبکه را می‌گرفتند، تو را گرفته‌ام و جز این صدایت که قسم می‌خورم فقط کار صوت و حنجره نیست و منشأ آن جایی است خارج از جَو، لابه‌لای زمزمهٔ سیارات کهکشان راه شیری هیچ‌چیز دیگر نمی‌توانست من را به خودم و به این سالن پُرهیاهو و صحنهٔ فیلم‌برداری بیاورد.
آریا سلطانی نجف آبادی

حجم

۱۲۸٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

حجم

۱۲۸٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۹۲ صفحه

قیمت:
۴۰,۰۰۰
۱۲,۰۰۰
۷۰%
تومان