من که از بالایی بهاندام بینصیب ماندهام و به اغوای این طبیعت ترفندباز کژسان و ناتمام و پسرانده نابهنگام نیمساخته به این سرای سپنج فرو افتادهام، من که چندان کژپای و نابهنجارم که چون لنگلنگان از کنار سگان بگذرم به عوعو میافتند، باری، در این عیش و نوش ِ صلح که نواسازی نیلبکها را درخور است خاطری چنان شاد ندارم که وقت به یاوه بگذرانم و جز اینام کاری نیست که تماشاگر سایه خود در آفتاب باشم و در پیکر کژسانِ خود نظاره کنم.
F.saljoughi