
کتاب قصه های بهرنگ
متن کامل ۲۳ قصه
پدیدآورندگان:
صمد بهرنگیانتشارات:
انتشارات به سخن٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Negin
۸
«آنکس که کار میکند حق زندگی دارد و آنکس که حاصل کار و زحمت دیگران را صاحب میشود و به عیش و عشرت میپردازد، باید نابود شود. اگر نان هست، همه باید بخورند و اگر نیست، همه باید گرسنه بمانند و همه باید بکوشند تا نان بهدست آید، اگر آسایش وخوشبختی هست، برای همه باید باشد و اگر نیست، برای هیچکس نمیتواند باشد.»
پ. و.
۴
هر نوری هرچقدر هم ناچیز باشد،
بالأخره روشنایی است
Negin
۳
هر نوری هرچقدر هم ناچیز باشد،
بالأخره روشنایی است
Negin
۲
او تنها بهخاطر خلق و آزادی و پاس شرافت انسانی میجنگد و افتخار میکند که پروردهٔ کوهستانهای وطن خویش است.
Negin
۱
گئتمک گرگ بیر ئوزگه دیاره بوملکدن
Negin
۱
ایگیت اولان هئچ آیریلماز ائلیندن
Negin
۱
مگر تو خودت بهما نگفتهای که اسیر احساس رحم و محبت بیجای خود نشویم؟ مگر تو خودت نگفتهای که گاهی یک محبت نابهجا هزارویک خیانت و گرفتاری بهدنبال میآورد؟
Negin
۰
آبخوردن را بهانه میکنم، میآیم لب حوض، بعدش صابون و ماهی میدزدم و درمیروم.
اولدوز گفت: ننهکلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد.
ننهکلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چیست؟ این گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچههام از گرسنگی بمیرند. این گناه است جانم. این گناه است که نتوانم شکمم را سیر کنم. این گناه است که صابون بریزد زیرپا و من گرسنه بمانم. من دیگر آنقدر عمر کردهام که این چیزها را بدانم. این را هم تو بدان که با این نصیحتهای خشک و خالی نمیشود جلوی دزدی را گرفت. تا وقتی که هرکس برای خودش کار میکند، دزدی هم خواهد بود.
Negin
۰
ننهام میگفت: «مگر ما توی این شهر حق زندگی نداریم؟ چرا نباید با هرکه خواستیم آشکارا دوستی کنیم؟»
Negin
۰
تو خیال میکنی که کلاغها از دزدی خوششان میآید؟ اگر من خوردوخوراک داشته باشم که بتوانم شکم خودم و بچههایم را سیر کنم، مگر مرض دارم که باز هم دزدی کنم؟... شکم خودتان را سیر میکنید، خیال میکنید همه مثل شما هستند!...
Negin
۰
گئتدیم نابات آلماغا/ ایستکانا سالماغا/ جیبیمده اونشاهیم یوخ/ باشلادیم قیرجانماغا/ قاپدی چرهک داشینی/ یاردی منیم باشیمی/ باشیمین قانی دورمور/ سسلهدیم قارداشیمی
Negin
۰
اکنون گوشت تن من از بین میرفت؛ اما هستهام در فکر زندگی تازهای بود. یکدقیقه بعد، از هلویی بهنام من اثری نمیماند؛ درحالی که هستهام نقشه میکشید که کی و چهجوری شروع به روییدن کند. من در یک زمان معین، هم میمردم و هم زنده میشدم.
Negin
۰
گفتم: پولداربودن هم چیز خوبی است، پدر! مگر نه؟ آدم میتواند هرچه دلش خواست بخورد، هرچه دلش خواست داشته باشد. مگر نه پدر؟
پدرم گفت: ناشکری نکن پسر. خدا خودش خوب میداند که کی را پولدار کند، کی را بیپول.
پ. و.
۰
یاشار گریهاش را برید و گفت: صبح ددهام به ننهام میگفت که تو این خراب شده کسی نیست بگوید که چرا باید فلانیها زغال نداشته باشند.
پ. و.
۰
بالأخره از شهر دور شدند.
هزاران کلاغ دوروبر بچهها را گرفته بودند. فقط بالای سرشان خالی بود. اولدوز نگاهی به ابرها کرد و پیش خود گفت: چه قشنگند!
کلاغها هلهله میکردند و میرفتند.
میرفتند به شهر کلاغها.
میرفتند به جایی که بهتر از خانهٔ «بابا» بود.
میرفتند به آنجا که «زنبابا» نداشت.
پ. و.
۰
عروسک گنده، یا تو حرف بزن یا من میترکم!...
پ. و.
۰
کرم شبتاب گفت: این همان طاووس خودپسند است؟
عروسک گفت: آره.
یاشار گفت: خیلی به پرهاش مینازد.
کرم شبتاب گفت: رفیق یاشار، عروسکخانم را میبینی چه لباسهای رنگارنگ و قشنگی پوشیده! همهجاش زیباتر از طاووس است؛ اما یکذره فیس و افاده تو کارش نیست. برای همین هم است که اگر لباسهاش را بکند، دور بیندازد، باز ما دوستش خواهیم داشت. این هیچوقت زشت نیست. چه با لباسهاش چه بیلباسهاش.
یاشار در تاریکروشن وسط درختان، دستی به وصلههای سر زانوی خود کشید و نگاهی به آستینهای پاره و پاهای لخت و پاشنههای ترکترک خود کرد و چیزی نگفت.
پ. و.
۰
چند دقیقه بعد خرگوش از راه رسید. دوتا برگ نرم و پهن به دندان گرفته بود. آنها را داد به عروسک. وقتی چشمش به کرم افتاد، سلام کرد و گفت: عجب مجلس دوستانهای!
کرم شبتاب گفت: رفیق خرگوش، من همیشه میکوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم، جنگل را روشن کنم، اگرچه بعضی از جانوران مسخرهام میکنند و میگویند «با یک گل بهار نمیشود. تو بیهوده میکوشی با نور ناچیزت جنگل تاریک را روشن کنی.»
خرگوش گفت: این حرف مال قدیمیهاست. ما هم میگوییم «هر نوری هرچقدر هم ناچیز باشد، بالأخره روشنایی است.»