هر چند که آن زمان هرگز جدّی به امکان زنده ماندنِ خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم. عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته خودم را بکشم. بعداً، غیبت مادرم چیزهایی از این هم تلختر به من آموخت، آموخت که آدم به غیبت عادت میکند، و بزرگترین نقصانِ خویشتن و بزرگترین رنج این است که حس کنی از غیبت رنج نمیکشی
rezai milad
"هرگز به نیی تکیه مکنید که با بادی میجنبد و اعتماد را نمیشاید، چه جسم آدمی چون علف و جلالش چون گُل خودرو بیبقاست."
تقلید عیسی مسیح
rezai milad
امّا گرچه مرگ از تعهدهایمان به زندگی میتواند آزادمان کند، از تعهدهایمان به خودمان نمیتواند، بویژه از نخستینشان، یعنی زندگی برای ارج و هنروری
rezai milad
"نه، وقتی بمیرم، از عشقم آزاد نمیشوم، بلکه از تمناهای جسمانی، از میل جسمانی، از حسودیام آزاد میشوم"
rezai milad
از خوشباوری این ایمان سوءاستفاده کردیم: مُرد. چون کامجویی را پس زدهایم دیگر نمیتوانیم به امیدواری دلخوش کنیم. امیدواری بدون امید، که بسیار خردمندانه میبود، محال است.
rezai milad
آرنجش را آهسته به آرنج او زد، و در لحظهای که رو در روی او بود و به نظر میآمد که هنوز عصایش را میجوید با چشمان رخشنده به او گفت:
"بیایید خانه من، شماره ۵، خیابان روآیال."
برای فرانسواز این حرکت چنان غافلگیرکننده بود، و آقای دو لالئاند چنان بدقت به جستجوی عصایش ادامه میداد، که بعدها فرانسواز هرگز بدرستی ندانست که آیا آن صحنه فقط توهمی بود یا نه.
کاربر F. Rahgozar