آن دو میدانستند چگونه باید بجنگند ـ چاقوها را میگویم، نه مردان را که صرفاً ابزار و آلتدست چاقوها بودندــ و آن شب، خوب جنگیدند. آنها مدتی طولانی در جادههای دو رو دراز آن ناحیه، بهدنبال هم میگشتند و بالأخره همدیگر را پیدا کردند؛ زمانی که گاچوهایشان دیگر خاک شده بودند. کینهای بشری در تیغۀ آن چاقوها خفته و نهفته بود و در کمین.
اشیاء بیش از انسانها دوام میآورند. چه کسی میتواند بگوید که این داستان همینجا پایان میگیرد؛ چه کسی میتواند بگوید که آن سلاحها هرگز دوباره با یکدیگر روبهرو نخواهند شد.