جملات زیبای کتاب گزارش برودی | طاقچه
تصویر جلد کتاب گزارش برودیsubscriptionAvailable

کتاب گزارش برودی

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۶ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
M.M. SAFI
۵
خوابیدن، ناشناخته‌ترین و مرموزترین کاری است که می‌کنیم. ما یک سوم عمرمان را به خواب اختصاص می‌دهیم، بااین‌همه، آن را درست نمی‌شناسیم و درک نمی‌کنیم.
Mojiii
۴
دوستی، مثل عشق یا هر حالت دیگری از این آشفته‌بازاری که زندگی می‌خوانیمش، پر از راز و رمز است. در واقع، گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم تنها چیزی که هیچ راز و رمزی ندارد، خوشبختی است، چون خودش، حقانیت خودش را توجیه می‌کند.
M.M. SAFI
۳
اولین خاطرات آدم، روشن‌ترین خاطرات اوست
فرشید
۳
آن‌ها مثل بچه‌ها، تکرار را به تنوع یا تازگی ترجیح می‌دهند.
Mojiii
۳
دوستی، مثل عشق یا هر حالت دیگری از این آشفته‌بازاری که زندگی می‌خوانیمش، پر از راز و رمز است.
نورا
۳
ما همه به تصوری شباهت پیدا می‌کنیم که دیگران از ما دارند؛ من تحقیر دیگران را نسبت به خودم احساس می‌کردم و خودم هم خودم را تحقیر می‌کردم.
M.M. SAFI
۲
آن دو می‌دانستند چگونه باید بجنگند ـ‌ چاقو‌ها را می‌گویم، نه مردان را که صرفاً ابزار و آلت‌دست چاقوها بودندــ و آن شب، خوب جنگیدند. آن‌ها مدتی طولانی در جاده‌های دو ر‌و دراز آن ناحیه، به‌دنبال هم می‌گشتند و بالأخره همدیگر را پیدا کردند؛ زمانی که گاچوهای‌شان دیگر خاک شده بودند. کینه‌ای بشری در تیغۀ آن‌ چاقوها خفته و نهفته بود و در کمین. اشیاء بیش از انسان‌ها دوام می‌آورند. چه کسی می‌تواند بگوید که این داستان همین‌جا پایان می‌گیرد؛ چه‌ کسی می‌تواند بگوید که آن سلاح‌ها هرگز دوباره با یکدیگر روبه‌رو نخواهند شد.
Faezeh
۲
مثل خیلی از جوان‌های دیگر، بدون آن‌که امتیاز قابل ذکری، جز استعداد سخنرانی در حضور جمع، داشته باشد. همین استعداد موجب شد که چندین جایزه در مدرسۀ انگلیسی محلۀ راموس مخیا۱ به دست آورد و منافع بی‌شماری جلب کند.
Mojiii
۲
«تا وقتی پشیمانی بماند، گناه می‌ماند.»
مرضیه
۲
مردم به قهرمان نیاز دارند.
مرضیه
۱
می‌دانی، دوستی، مثل عشق یا هر حالت دیگری از این آشفته‌بازاری که زندگی می‌خوانیمش، پر از راز و رمز است. در واقع، گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم تنها چیزی که هیچ راز و رمزی ندارد، خوشبختی است، چون خودش، حقانیت خودش را توجیه می‌کند.
مرضیه
۱
من همیشه بر این عقیده بوده‌ام که هیچ‌کس حق ندارد جلو راه پیشرفت را بگیرد. شما فقط بهترین کاری را که از دست‌تان برمی‌آید انجام بدهید....
Ayda Azimi
۱
آن‌هایی که هر روز صبح، اخبار را می‌خوانند، فقط این‌کار را می‌کنند تا دوباره فراموشش کنند، یا به‌ خاطر بحث‌ و گفت‌وگوی عصر، اخبار را می‌خوانند
bec san
۱
ما می‌دانیم که گذشته، حال و آینده، به‌طور کامل و با کوچک‌ترین جزئیات، در حافظۀ غیبی خداوند و در ابدیتش وجود دارد؛ پس عجیب است که آدم‌ها دائماً به‌طور نامحدود به گذشته می‌نگرند، اما یک لحظه هم نظری به آینده نمی‌اندازند. اگر من می‌توانم آن کشتی دودکله‌ای را که وقتی چهارساله بودم از نروژ آمد و در بندر پهلو گرفت، طوری به‌خاطر بیاورم که انگار همین دیروز بوده، چرا باید از این‌که کسی می‌تواند واقعه‌ای را پیش‌بینی کند که در شرف وقوع است، تعجب کنم؟ اگر بخواهیم به زبانی فلسفی سخن بگوییم، حافظه یا به‌خاطرآوردن گذشته، کم‌تر از پیشگویی آینده شگفت‌آور نیست؛ فردا به ما نزدیک‌تر است از عبور قوم یَهود از دریای سرخ که به‌هرحال آن را به‌خاطر داریم.
فرشید
۰
دوستی، مثل عشق یا هر حالت دیگری از این آشفته‌بازاری که زندگی می‌خوانیمش، پر از راز و رمز است. در واقع، گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم تنها چیزی که هیچ راز و رمزی ندارد، خوشبختی است، چون خودش، حقانیت خودش را توجیه می‌کند.
من
۰
اگر من می‌توانم آن کشتی دودکله‌ای را که وقتی چهارساله بودم از نروژ آمد و در بندر پهلو گرفت، طوری به‌خاطر بیاورم که انگار همین دیروز بوده، چرا باید از این‌که کسی می‌تواند واقعه‌ای را پیش‌بینی کند که در شرف وقوع است، تعجب کنم؟ اگر بخواهیم به زبانی فلسفی سخن بگوییم، حافظه یا به‌خاطرآوردن گذشته، کم‌تر از پیشگویی آینده شگفت‌آور نیست؛ فردا به ما نزدیک‌تر است از عبور قوم یَهود از دریای سرخ که به‌هرحال آن را به‌خاطر داریم.
Mojiii
۰
مانِکو اوریارته بر روی مقتول خم شد و از او تقاضای بخشش کرد. او آشکارا گریه می‌کرد. عملی که هم‌اکنون مرتکب شده بود او را مضمحل و هراسان کرده بود. اکنون می‌دانم که او بیش‌تر از ارتکاب جنایت، از این پشیمان بود که مرتکب عملی پوچ و بی‌معنی شده است.
مرضیه
۰
ما همه به تصوری شباهت پیدا می‌کنیم که دیگران از ما دارند؛ من تحقیر دیگران را نسبت به خودم احساس می‌کردم و خودم هم خودم را تحقیر می‌کردم. در آن زمان و خصوصاً در آن محیط، شجاع‌بودن مهم بود؛ من خودم را ترسو می‌دانستم. از زن‌ها وحشت داشتم؛ در اعماق وجودم، از پاک‌دامنی بزدلانۀ خودم خجالت می‌کشیدم. هیچ دوستی هَم‌سن‌وسال خودم نداشتم.
مرضیه
۰
می‌دانید، چیزهایی به سر آدم می‌آید که آدم فقط با گذشت سال‌ها، آن‌ها را می‌فهمد.
مرضیه
۰
خود من، به بهترین وجهی که از دستم برمی‌آمد، بزرگ شدم.
مرضیه
۰
«گوش کن، هیچ‌کس چیزی را از کسی دور نمی‌کند. اگر کاسیلدا تو را ترک کرد، برای این است که خاطر روفینو را می‌خواهد و علاقه‌ای به تو ندارد.» ـــــ «اما مردم چه می‌گویند؟ که من زرد کرده‌ام؟ که جلو مردی که به من بد کرده، نمی‌ایستم؟» ـــ «از من به تو نصیحت که به خاطر حرف مردم، برای خودت دردسر درست نکنی؛ به خاطر زنی که دیگر دوستت ندارد که اصلاً و ابداً.» او گفت: «آن زَنَک اصلاً برایم اهمیتی ندارد. مردی که بیش‌تر از پنج دقیقه به زنی فکر کند، مرد نیست، «اواخواهر» است. و به‌هرحال، کاسیلدا هم بی‌عاطفه است. آخرین شبی که باهم گذراندیم به من گفت که دارم پیر می‌شوم.» ــــــ «راست هم می‌گفت.»