
بریدههایی از کتاب مرگ وزیر مختار
۳٫۰
(۵)
سرانجام، برای اولین بار، با آسودگی نفس عمیقی کشید. کسی که شکست بزرگی نخورده باشد نمیداند شکست چگونه موجب میشود آدمی نفس عمیق و راحتی بکشد. بارهای سنگین از دوش آدم فرومیافتد. آدم سبکبال میشود و به پرواز درمیآید.
آزاد، آزاد!
ایران
از آدمهای آرام در زمان فوران خشم باید ترسید
ایران
لوکرس: «ایستاده بر ساحل امن، فارغالبال شناگرانی را مینگریستم که در آب غرق میشدند.»
ایران
نظر کن بدین چهرهٔ یخزده که از زندگانی تهی گشته است و لیکن هنوز بر آن تازه مانده است داغی کهن
ز عصری که دیری است بگذشته است.
ایران
یکی از ژنرالها آه عمیقی کشیده و گفته بود: «شیطان جاهطلبی به جانش افتاده است. سی ودوسال دارد، آقایان؛ به قول دانته، در نیمهراه زندگی. آدم در چنین سنی، به هر وسوسهای تن میدهد.»
ایران
چشمهایش را بست و این بیت سعدی را ــ که نه معنی، بلکه آهنگش او را خوش میآمد ــ آرام به فارسی زمزمه کرد:
هردم از عمر میرود نفسی چون نگه میکنم نمانده بسی
ایران
چگونه خواهد شد؟ هرچه پیش آید. و هرچه پیش آید، خوش نخواهد بود.
ایران
این کاغذها را در شبهایی که در ایران به سر میبرد و در جریان مذاکراتش با عباسمیرزا سیاه کرده بود. آنجا، زیر آن آسمان برهنه، در برابر صحرا، ارتشها و پنجرههای رنگشده، کلمات روسی یکی از پی دیگری قطار شده بود، انگار از سرزمینی ناشناخته به سویش آمده باشد. حتی یکیشان هم زیادی نبود. او ــ و تنها او ــ با مرور این یادداشتها به شادی کودکانهای دست مییافت، شادیای که هرروز صبح به مدد آن گردنش را با غرور میافراشت و سخنگفتن را لذتی گوارا مییافت.
ایران
جادههایی بیرنگ، کشتزارهایی به رنگ آبی روشن با ساقههای خستهٔ گندم، کوهستانهایی سرخ و رودخانههایی که شبهنگام میغرند.
سرزمینهای آسیا به کف دست پیرمردی میمانند و زنجیرهٔ کوهساران آن به پینهای که سالهای سال است بر آن نقش بسته.
ایران
شاید دکارتی بود بیهیچ نوشتهای؟ یا ناپلئونی بدون ارتش، بدون حتی یک جوخه؟
به یاد آورد: «بارتان چیست؟»
«گریباید.»
ایران
ناپلئون همهٔ دیوارها را گرفته بود. بالاپوشی داشت به تیرگی ابرهای مسکو و چهرهای به سادگی نثر لاتین.
ایران
با لحنی موهن اما کنجکاوانه پرسید: «ایرانیها را چند کرور تیغ زدید؟»
«پانزده کرور.»
«خیلی زیاد است. نباید ملت شکستخوردهای را اینطور ورشکسته کرد.»
ایران
دلش مثل آونگ ساعتی اینسووآنسو میرود؛ از یک طرف به سوی جوانی و از طرف دیگر به جانب پیری.
ایران
جوان نودسالهٔ آلمانی سعی کرده بود پیرمرد ریشدرنیاوردهٔ لهستانی را متقاعد کند که ممکن است حضور سگش در جلسهٔ امتحان دردسرهایی به بار بیاورد.
سِنکوفسکی به آدلونگ جواب داده بود سگش مؤدبتر از آن است که امتحان را با مشکل مواجه کند. آدلونگ با لطافتی دانشمندانه و ازمدافتاده موضوع آکتئون را پیش کشیده بود که موقع دیدزدن دیانای برهنه سگهای خودش پارهپارهاش کردند!
استاد جوان، که قلادهٔ سگ خود را همچنان در دست میفشرد، با سرسختی جواب داده بود: «خوب، درعوض پیروس را هم مادهسگی شیر داد و بزرگ کرد...
و بعد، دربارهٔ دیانای برهنه هم باید بگویم که احتمال حضور ایشان سر جلسهٔ امتحان ــ متأسفانه! ــ وجود ندارد.»
ایران
نگاهی به گریبایدوف انداخت و ناگهان لبخندی استفهامآمیز زد: «مدال سنت آن؟» گوشهای از مدالِ روی کت گریبایدوف را دیده بود. بعد با بیاعتنایی گفت: «همه میگویند دارید یک تراژدی دربارهٔ جنوب مینویسید.»
گریبایدوف با زیرکی گفت: «بله، مدال سنت آن است. گویا شما هم دارید شعری دربارهٔ جنگ میسرایید.»
پوشکین چهره درهم کشید.
«بله. دربارهٔ جنگ پولتاوا و پتر کبیر. ولی حرفش را نزنید. چیز مهمی نیست.» بعد با لحن پسربچهٔ غمگینی اضافه کرد: «چه میشود کرد؟ گاه باید استخوانی برایشان انداخت.»
ایران
کینه برپا خاسته بود و باکره پا بر زمین مینهاد. اکنون دوباره بالهای قومانندش را به هم میزد.
اکنون برفراز دریای نیلگون پر میکشید.
اکنون آوای نیزهها در کشور زردفامی به نام ایران برپا میخاست.
ایران
نسلهای پیاپی، به هنگام غروب و از روی همین مهتابیها، گنگ و سیریناپذیر، به آوای موزون سُرناها گوش سپرده بودند.
ایران
کاترین کبیر با آغای قاجار «نان بیار، کباب ببر» بازی میکرد. گاهی او بود که بر دستهای آغامحمدخان ضربه میزد و گاه این یکی بود که میکوشید دست او را نشانه بگیرد. بین بازوان آن دو، قفقاز گسترده بود.
ایران
در سال ۱۸۲۵، پلاتون آبادوفسکی در داستان اورسان و لیلا تصویر دلانگیزی از شاه ایران و زندگی در آرارات ترسیم میکند:
بدانسان که به قلهٔ کوهِ آرارات خشکد تمام ریشههای یک چنار سبز ناکام همانسان شاه قدرتمند بدفرجام تنها به تخت زرّ ناب خویش میخشکید آرام شاید تا اندازهای حقیقت داشته باشد که پادشاهی بر تخت زر ناب خود خشک شود، اما بعید به نظر میرسد چناری در ارتفاع پنج هزار متری بخشکد، چون اصلا وجود چنار در چنین ارتفاعی محال است.
ایران
فقط پیرمردی انگلیسی، یکی از مؤسسان کمپانی هند شرقی، میتوانست اینگونه به سیگار برگ خود پک بزند، جملهٔ زیر را با حالت طنزآمیزی تکرار کند و به کنه معانی آن پی ببرد: «در روسیه، تیراندازی را بلدیم. تنها کاری که بلد نیستیم گلولهسازی است.» بعد دستی به موهای شقیقهٔ خود بکشد، کلاه درازش را بر سر بزرگ و مدور خود بگذارد و به دفترش در قصر سنتجیمز بازگردد.
زمان تعطیلات تابستانی بود. دفتر سنتجیمز بسته بود و وزیران، مثل ماهیهای دراز عهد ماقبل تاریخ در خلیجهای مدیترانه، جستوخیز میکردند.
در سنپترزبورگ باران میبارید
ایران
تشخصی که در راهرفتن جهشوار اوست همان برازندگیای است که ایرانیها با آن به استقبال فجایع میروند.
آغای سنگدل از خلقیات خود میراثی برای او نگذاشته است.
ایران
گریبایدوف سرش را پایین انداخته بود، چون حق نداشت شیفتگیاش را به او نشان دهد.
عباسمیرزا وقت خداحافظی ــ انگارنه انگار جملهٔ «اگر ظاهر بشوم را بر زبان رانده ــ به گریبایدوف گفت: «برادر مکرمم، حسینعلیمیرزا، به من نوشته که هدایای حضرت سلطان را بپذیرم، چون کشور ما دچار فقر است. چه جوابی میتوانم به او بدهم؟ من هم آدمیزادم و کشورم هم گرفتار فقر شده. از این دو کرور معافم کنید.»
بارانْ خیابانهای بینوا، برهنه و زرد تبریز را میشست.
ایران
شرم باد بر کسی که، بیآنکه وظیفهاش را ادا کند، بگذارد و برود. شرم باد بر کسی که پیش رویش بر طبل وداع میکوبند و او هنوز بار خود را نبسته است.
ایران
خواهند خواند شعر غریبی در سوگ آنکه بیکس و تنها خفته است در سکوت
ایران
او را کسی نبود به بالین سرد مرگ نه مادر فسردهٔ پیرش نه آن زن جوان که بگرید اندر غمش چو ابر بهاران.
ایران
پاهایش، که پهلوی نیمهگرم اسب را نوازش میکرد، به خواب رفته و دستانش، مانند سرزمینهای بیگانه، آرام گرفته است. سینهاش بالا و پایین میرود، همچون نیانبانی که کودکانی ناشی در آن بدمند.
صدای نازک بالالایکایی از حیاط اول میآید.
ایران
میرزامسیح از ویرانشدن ایران بر اثر جنگ و پرداخت خراج به کفار* باکی نداشت. اینهمه را تقاصی میدانست که قاجاریان باید پس میدادند، چون بهدرستی از شریعت پیروی نمیکردند.
ایران
پوشکین به پشت سر نگاه کرد. گاومیشها به کوچکی مگسی شده بودند. شب فرامیرسید. راه خراب بود و اسب خسته.
«دیگر کاری برای انجامدادن نداشت. مرگش ناگهانی و زیبا بود. وظیفهٔ خود را به پایان برده بود: امان از زیرکی را برایمان به ارث گذاشته بود.»
ایران
حجم
۶۱۰٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۵۶۸ صفحه
حجم
۶۱۰٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۵۶۸ صفحه
قیمت:
۱۵۰,۰۰۰
تومان