این کاغذها را در شبهایی که در ایران به سر میبرد و در جریان مذاکراتش با عباسمیرزا سیاه کرده بود. آنجا، زیر آن آسمان برهنه، در برابر صحرا، ارتشها و پنجرههای رنگشده، کلمات روسی یکی از پی دیگری قطار شده بود، انگار از سرزمینی ناشناخته به سویش آمده باشد. حتی یکیشان هم زیادی نبود. او ــ و تنها او ــ با مرور این یادداشتها به شادی کودکانهای دست مییافت، شادیای که هرروز صبح به مدد آن گردنش را با غرور میافراشت و سخنگفتن را لذتی گوارا مییافت.