نظر کن بدین چهرهٔ یخزده که از زندگانی تهی گشته است و لیکن هنوز بر آن تازه مانده است داغی کهن
ز عصری که دیری است بگذشته است.
ایران
یکی از ژنرالها آه عمیقی کشیده و گفته بود: «شیطان جاهطلبی به جانش افتاده است. سی ودوسال دارد، آقایان؛ به قول دانته، در نیمهراه زندگی. آدم در چنین سنی، به هر وسوسهای تن میدهد.»
ایران
ناپلئون همهٔ دیوارها را گرفته بود. بالاپوشی داشت به تیرگی ابرهای مسکو و چهرهای به سادگی نثر لاتین.
ایران
با لحنی موهن اما کنجکاوانه پرسید: «ایرانیها را چند کرور تیغ زدید؟»
«پانزده کرور.»
«خیلی زیاد است. نباید ملت شکستخوردهای را اینطور ورشکسته کرد.»
ایران
دلش مثل آونگ ساعتی اینسووآنسو میرود؛ از یک طرف به سوی جوانی و از طرف دیگر به جانب پیری.
ایران