
mary
۳۸
«راستش را بخواهید فقط یک زن مرا آزرده است؛ گرچه خیلی خوشقلب بود، خیلی مهربان...»
«این زن که بود؟»
پیگاسوف صدایش را اندکی پایین آورد و گفت: «مادرم!»
«مادرتان؟ چکار کرده که شما را آزرده است؟»
«مرا به دنیا آورده است...»
نور
۲۳
«من قاصدک به دنیا آمدهام، نمیتوانم یک جا بمانم.»
Sajedeh
۱۹
ما همیشه کسانی را دوست میداریم که خودشان کمتر استعداد دوستداشتن دارند.
Fatemeh
۱۷
خوشا به حال کسی که در جوانی جوانی کرده است...
setareh.sf
۱۳
«میدانید وقتی دن کیشوت از کاخ دوشس بیرون میآمد به نوکرش چه گفت؟ گفت: "دوست عزیزم، سانچو، آزادی یکی از گرانبهاترین فضایل انسانی است. خوشا به حال کسی که خداوند لقمهنانی به او داده است که مجبور نیست به خاطر آن مدیون دیگران باشد."
Rastaa
۱۱
هیچچیز بدتر و بیزارکنندهتر از این نیست که خوشبختی دیر به دست آدم بیاید. این خوشبختی نمیتواند شما را راضی کند، ولی از یک حق محرومتان میکند، از گرانبهاترین حق که همان دشنامدادن و نفرینکردن تقدیر است. بله خانم، خوشبختی دیررس بسیار تلخ و بیزارکننده است.
ساغر
۱۱
وطن بدون هریک از ما هم ممکن است باشد، ولی هیچیک از ما بدون آن نمیتوانیم باشیم.
Sajedeh
۹
هرکسی همانطور که طبیعت او را آفریده است میماند.
Sepideh_Lotfi
۸
کسی که با احساسش زیسته است از شبح روزهایی که بازنمیگردند به اضطراب میافتد و دیگر هیچچیز شیفتهاش نمیکند.
بار خاطرات و پشیمانی میآزاردش.
کاربر ۵۷۷۵۱۴۸
۷
"خوشا به حال کسی که در جوانی جوانی کرده است..."
negar🦋
۶
مردم طبقات بالا وقتی به کسی احتیاج نداشته باشند نهتنها ترکش میکنند، بلکه اصلا دورش میاندازند؛ مثل دستکش بعد از رقص، مثل کاغذ شکلات و مثل بلیت لاتاری که برنده نشده باشد.
شارلت.
۶
شخص بیوطن صفر است، پایینتر از صفر. خارج از چارچوب ملیت هیچچیز وجود ندارد؛ نه هنر، نه حقیقت و نه زندگی.
Fatemeh
۶
عشق! همهچیزش مرموز است: از بهوجودآمدن و بسطیافتنش گرفته تا ازبینرفتنش.
Rahele Kia
۶
«راستش را بخواهید فقط یک زن مرا آزرده است؛ گرچه خیلی خوشقلب بود، خیلی مهربان...»
«این زن که بود؟»
پیگاسوف صدایش را اندکی پایین آورد و گفت: «مادرم!»
«مادرتان؟ چکار کرده که شما را آزرده است؟»
«مرا به دنیا آورده است...»
hanie
۶
"خوشا به حال کسی که در جوانی جوانی کرده است..."
𝑪𝒂𝒓𝒂𝒎𝒆𝒍
۶
از آنجایی که اقبال در زندگی با او یاری نکرده بود این خلبازیها را از خود درمیآورد.
Sepideh_Lotfi
۵
رودین با تلخخند محزونی گفت: «من قاصدک به دنیا آمدهام، نمیتوانم یک جا بمانم.»
setareh.sf
۵
او صفات خوبی هم دارد که در دیگران بهندرت دیده میشود. شور و حرارت دارد. باور کنید برای آدم خونسردی مثل من این خصوصیت او بیش از همه ارزش دارد. همهٔ ما فوقالعاده و به طور غیرقابل تحملی حسابگر، بیاعتنا و بیحال شدهایم؛ خوابرفته و یخزدهایم. اگر کسی برای لحظهای هم شده ما را تکان بدهد و گرم کند، باید از او سپاسگزار باشیم!
Fatemeh
۵
وطن بدون هریک از ما هم ممکن است باشد، ولی هیچیک از ما بدون آن نمیتوانیم باشیم.
M.MAHDI
۴
پادشاهی با سپاهیان خود در دخمهای تاریک و دراز گرد آتش نشسته بودند. شبی زمستانی بود. پرندهٔ کوچکی ناگهان از دریچهای وارد شد و از دریچهٔ دیگری بیرون رفت. پادشاه گفت حکایت این پرنده حکایت انسان در دنیاست؛ از ظلمت آمده و به ظلمت هم پرواز میکند و در این میان مدت کمی در گرما و روشنایی میماند... پیرترین سپاهی گفت: "سلطان، پرنده در ظلمت هم گم نمیشود و آشیانهٔ خود را پیدا میکند..." درست است که زندگی ما زودگذر و ناچیز است، ولی تمام کارهای بزرگ به دست مردم و در همین زندگی گذرا صورت میگیرد.
s.h
۴
داریا گفت: «پیگاسوف، میدانید چیست؟ بغض و کینهٔ شما نسبت به زنها بیعلت نیست! حتماً یکی از آنها شما را...»
پیگاسوف حرف او را برید: «میخواهید بگویید مرا آزرده است؟»
داریا اندکی خجل شد، ازدواجی را که موجب بدبختی پیگاسوف شده بود به یاد آورد... فقط سرش را تکان داد.
«راستش را بخواهید فقط یک زن مرا آزرده است؛ گرچه خیلی خوشقلب بود، خیلی مهربان...»
«این زن که بود؟»
پیگاسوف صدایش را اندکی پایین آورد و گفت: «مادرم!»
«مادرتان؟ چکار کرده که شما را آزرده است؟»
«مرا به دنیا آورده است...»
Rastaa
۴
این اولین بار بود که رنج میکشید... ولی نخستین رنجها مثل نخستین عشق تکرار نمیشوند، و خدا را شکر که تکرار نمیشوند!
سارا
۴
زنی که عاشق انسان میشود حق دارد خواستار سراپای وجود آدم باشد
dust
۴
لطفاً بفرمایید ببینم شما حقیقت را میخواهید چه کنید؟ نه آخر، شما که نمیتوانید شبکلاه از آن برای خود بدوزید!
Fatemeh
۴
هیچچیز بدتر و بیزارکنندهتر از این نیست که خوشبختی دیر به دست آدم بیاید.
setareh.sf
۳
روسیه بدون هریک از ما هم ممکن است باشد، ولی هیچیک از ما بدون آن نمیتوانیم باشیم. وای بر کسی که جز این فکر میکند و دوچندان وای بر کسی که حقیقتاً بدون آن زندگی میکند! جهانوطنی حرف پوچی است، شخص بیوطن صفر است، پایینتر از صفر. خارج از چارچوب ملیت هیچ چیز وجود ندارد؛ نه هنر، نه حقیقت و نه زندگی. بدون قالب حتی صورت ایدهآلی هم وجود ندارد. فقط صورتهای پست بدون قالب هم میتوانند باشند.
سارا
۳
کسی که صرفاً خودش را دوست دارد مثل تکدرخت بیثمری خشک میشود، ولی عزت نفس مانند تمایل پرشور به تکامل، سرچشمهٔ همهٔ کارهای عظیم است.
Sajedeh
۳
"دوست عزیزم، سانچو، آزادی یکی از گرانبهاترین فضایل انسانی است. خوشا به حال کسی که خداوند لقمهنانی به او داده است که مجبور نیست به خاطر آن مدیون دیگران باشد."
Sajedeh
۳
بله، طبیعت بسیاری چیزها را در وجود من به ودیعه گذارده است. ولی من خواهم مُرد بدون اینکه کار شایستهای کرده باشم، بدون اینکه اثر نیکی از خود بهجا گذارده باشم.
NeginJr
۳
«با خنکی... طبع شما همهاش به دنبال آتش است. ولی آتش به هیچ دردی نمیخورد؛ شعله میزند، دود میکند و خاموش میشود.»
آلکساندرا پاولوونا حرف او را قاپید: «و گرم میکند.»
«بله... و میسوزاند.»
«خوب، چه میشود کرد که میسوزاند! این هم خودش لطفی دارد. باز بهتر از...» میخایلو میخایلیچ با اوقاتتلخی حرف او را برید و گفت: «دلم میخواهد ولو یکبار هم شده ببینم که شما دارید میسوزید و مزهٔ سوختن را میچشید. آنوقت ببینم چه خواهید گفت.»