جملات زیبای کتاب رودین | طاقچه
تصویر جلد کتاب رودین

بریده‌هایی از کتاب رودین

انتشارات:نشر ماهی
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۱از ۵۴ رأی
۴٫۱
(۵۴)
«راستش را بخواهید فقط یک زن مرا آزرده است؛ گرچه خیلی خوش‌قلب بود، خیلی مهربان...» «این زن که بود؟» پیگاسوف صدایش را اندکی پایین آورد و گفت: «مادرم!» «مادرتان؟ چکار کرده که شما را آزرده است؟» «مرا به دنیا آورده است...»
mary
«من قاصدک به دنیا آمده‌ام، نمی‌توانم یک جا بمانم.»
نور
ما همیشه کسانی را دوست می‌داریم که خودشان کم‌تر استعداد دوست‌داشتن دارند.
Sajedeh
«می‌دانید وقتی دن کیشوت از کاخ دوشس بیرون می‌آمد به نوکرش چه گفت؟ گفت: "دوست عزیزم، سانچو، آزادی یکی از گرانبهاترین فضایل انسانی است. خوشا به حال کسی که خداوند لقمه‌نانی به او داده است که مجبور نیست به خاطر آن مدیون دیگران باشد."
setareh.sf
خوشا به حال کسی که در جوانی جوانی کرده است...
Fatemeh
هیچ‌چیز بدتر و بیزارکننده‌تر از این نیست که خوشبختی دیر به دست آدم بیاید. این خوشبختی نمی‌تواند شما را راضی کند، ولی از یک حق محرومتان می‌کند، از گرانبهاترین حق که همان دشنام‌دادن و نفرین‌کردن تقدیر است. بله خانم، خوشبختی دیررس بسیار تلخ و بیزارکننده است.
Rastaa
وطن بدون هریک از ما هم ممکن است باشد، ولی هیچ‌یک از ما بدون آن نمی‌توانیم باشیم.
ساغر
کسی که با احساسش زیسته است از شبح روزهایی که بازنمی‌گردند به اضطراب می‌افتد و دیگر هیچ‌چیز شیفته‌اش نمی‌کند. بار خاطرات و پشیمانی می‌آزاردش.
Sepideh_Lotfi
هرکسی همان‌طور که طبیعت او را آفریده است می‌ماند.
Sajedeh
وطن بدون هریک از ما هم ممکن است باشد، ولی هیچ‌یک از ما بدون آن نمی‌توانیم باشیم.
Fatemeh
عشق! همه‌چیزش مرموز است: از به‌وجودآمدن و بسط‌یافتنش گرفته تا ازبین‌رفتنش.
Fatemeh
پادشاهی با سپاهیان خود در دخمه‌ای تاریک و دراز گرد آتش نشسته بودند. شبی زمستانی بود. پرندهٔ کوچکی ناگهان از دریچه‌ای وارد شد و از دریچهٔ دیگری بیرون رفت. پادشاه گفت حکایت این پرنده حکایت انسان در دنیاست؛ از ظلمت آمده و به ظلمت هم پرواز می‌کند و در این میان مدت کمی در گرما و روشنایی می‌ماند... پیرترین سپاهی گفت: "سلطان، پرنده در ظلمت هم گم نمی‌شود و آشیانهٔ خود را پیدا می‌کند..." درست است که زندگی ما زودگذر و ناچیز است، ولی تمام کارهای بزرگ به دست مردم و در همین زندگی گذرا صورت می‌گیرد.
M.MAHDI
رودین با تلخ‌خند محزونی گفت: «من قاصدک به دنیا آمده‌ام، نمی‌توانم یک جا بمانم.»
Sepideh_Lotfi
مردم طبقات بالا وقتی به کسی احتیاج نداشته باشند نه‌تنها ترکش می‌کنند، بلکه اصلا دورش می‌اندازند؛ مثل دستکش بعد از رقص، مثل کاغذ شکلات و مثل بلیت لاتاری که برنده نشده باشد.
negar🦋
او صفات خوبی هم دارد که در دیگران به‌ندرت دیده می‌شود. شور و حرارت دارد. باور کنید برای آدم خونسردی مثل من این خصوصیت او بیش از همه ارزش دارد. همهٔ ما فوق‌العاده و به طور غیرقابل تحملی حسابگر، بی‌اعتنا و بی‌حال شده‌ایم؛ خواب‌رفته و یخ‌زده‌ایم. اگر کسی برای لحظه‌ای هم شده ما را تکان بدهد و گرم کند، باید از او سپاسگزار باشیم!
setareh.sf
این اولین بار بود که رنج می‌کشید... ولی نخستین رنج‌ها مثل نخستین عشق تکرار نمی‌شوند، و خدا را شکر که تکرار نمی‌شوند!
Rastaa
هیچ‌چیز بدتر و بیزارکننده‌تر از این نیست که خوشبختی دیر به دست آدم بیاید.
Fatemeh
"خوشا به حال کسی که در جوانی جوانی کرده است..."
کاربر ۵۷۷۵۱۴۸
داریا گفت: «پیگاسوف، می‌دانید چیست؟ بغض و کینهٔ شما نسبت به زن‌ها بی‌علت نیست! حتماً یکی از آن‌ها شما را...» پیگاسوف حرف او را برید: «می‌خواهید بگویید مرا آزرده است؟» داریا اندکی خجل شد، ازدواجی را که موجب بدبختی پیگاسوف شده بود به یاد آورد... فقط سرش را تکان داد. «راستش را بخواهید فقط یک زن مرا آزرده است؛ گرچه خیلی خوش‌قلب بود، خیلی مهربان...» «این زن که بود؟» پیگاسوف صدایش را اندکی پایین آورد و گفت: «مادرم!» «مادرتان؟ چکار کرده که شما را آزرده است؟» «مرا به دنیا آورده است...»
s.h
زنی که عاشق انسان می‌شود حق دارد خواستار سراپای وجود آدم باشد
سارا
لطفاً بفرمایید ببینم شما حقیقت را می‌خواهید چه کنید؟ نه آخر، شما که نمی‌توانید شب‌کلاه از آن برای خود بدوزید!
dust
"دوست عزیزم، سانچو، آزادی یکی از گرانبهاترین فضایل انسانی است. خوشا به حال کسی که خداوند لقمه‌نانی به او داده است که مجبور نیست به خاطر آن مدیون دیگران باشد."
Sajedeh
شخص بی‌وطن صفر است، پایین‌تر از صفر. خارج از چارچوب ملیت هیچ‌چیز وجود ندارد؛ نه هنر، نه حقیقت و نه زندگی.
شارلت.
«با خنکی... طبع شما همه‌اش به دنبال آتش است. ولی آتش به هیچ دردی نمی‌خورد؛ شعله می‌زند، دود می‌کند و خاموش می‌شود.» آلکساندرا پاولوونا حرف او را قاپید: «و گرم می‌کند.» «بله... و می‌سوزاند.» «خوب، چه می‌شود کرد که می‌سوزاند! این هم خودش لطفی دارد. باز بهتر از...» میخایلو میخایلیچ با اوقات‌تلخی حرف او را برید و گفت: «دلم می‌خواهد ولو یک‌بار هم شده ببینم که شما دارید می‌سوزید و مزهٔ سوختن را می‌چشید. آن‌وقت ببینم چه خواهید گفت.»
NeginJr
«مادرتان؟ چکار کرده که شما را آزرده است؟» ‫«مرا به دنیا آورده است...»
Fatemeh
شروع کرد به‌تلخی گریه‌کردن. برای چه گریه می‌کرد، خدا می‌داند! خودش هم نمی‌دانست که چرا دانه‌های اشک ناگهان از چشم‌هایش سرازیر شده‌اند. آن‌ها را پاک می‌کرد ولی دوباره می‌ریختند؛ انگار چشمه‌ای بود که مدت‌ها آبش را انبار کرده بود و اینک بی‌دریغ نثار می‌کرد...
Fatemeh
من قاصدک به دنیا آمده‌ام، نمی‌توانم یک جا بمانم.
Fatemeh
«راستش را بخواهید فقط یک زن مرا آزرده است؛ گرچه خیلی خوش‌قلب بود، خیلی مهربان...» «این زن که بود؟» پیگاسوف صدایش را اندکی پایین آورد و گفت: «مادرم!» «مادرتان؟ چکار کرده که شما را آزرده است؟» «مرا به دنیا آورده است...»
یك رهگذر
هر ضربه‌ای هم که بر انسان وارد شود، همان روز یا حداکثر روز بعد ــ ببخشید از این جسارت کلام ــ آدم غذایش را می‌خورد و همین هم اولین مایهٔ تسکین برای اوست...
mary
روسیه بدون هریک از ما هم ممکن است باشد، ولی هیچ‌یک از ما بدون آن نمی‌توانیم باشیم. وای بر کسی که جز این فکر می‌کند و دوچندان وای بر کسی که حقیقتاً بدون آن زندگی می‌کند! جهان‌وطنی حرف پوچی است، شخص بی‌وطن صفر است، پایین‌تر از صفر. خارج از چارچوب ملیت هیچ چیز وجود ندارد؛ نه هنر، نه حقیقت و نه زندگی. بدون قالب حتی صورت ایده‌آلی هم وجود ندارد. فقط صورت‌های پست بدون قالب هم می‌توانند باشند.
setareh.sf

حجم

۱۴۵٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

حجم

۱۴۵٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

قیمت:
۴۲,۰۰۰
تومان