آلبرت حس کرد دنیا ناگهان در اطرافش مثل گورستان ساکت شده است. یقین داشت که در این لحظه همهٔ قلبها از تپش، همهٔ آدمها از رفتن، همهٔ قطارها از حرکت، همهٔ ساعتها از کارکردن بازماندهاند. حس کرد تمام دنیای زنده و جنبنده درنگ کرده است، از نفسکشیدن و حرکتکردن دست کشیده است. با خود گفت: پس مرگ این است... من دیروز هنوز آن را درک نمیکردم.