ناگهان پا سست کردم. منتظر شدم تا همه به راهرو بروند.
در آن حجرهٔ تاریک تنها بودم. با خودم فکر کردم: «کاش اون کلمهای رو که نمیدونستم الآن به زبون میآوردم.» بعد یاد آسیاب آینهای افتادم. هیچکس صدایش را نمیشنود، هیچکس مزاحمش نمیشود. آنجا بود که فهمیدم زمان تمام شده بود. بازی تمام شده بود، زمان تمام شده بود، وقتش رسیده بود.