جملات زیبای کتاب مالوی | طاقچه
تصویر جلد کتاب مالویsubscriptionAvailable

کتاب مالوی

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
ساموئل بکت، سهیل سمی
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
niloufar.dh
۲۷
اگر يک سؤال باشد که من از آن وحشت داشته باشم، سؤالی که هرگز نتوانسته باشم به آن جواب رضايتبخشی بدهم، آن سؤال اين است که دارم چه کار می‌کنم.
پویا پانا
۱۵
مدتی بيش از حد طولانی انسان بوده‌ام، ديگر تحملش نمی‌کنم
پویا پانا
۱۲
هرگز عشق چندانی در دلم نبود که خرج کسی بکنم، اما در هر حال، جيره ناچيزی داشتم،
پویا پانا
۱۲
آدم گاهی غريبه‌هايی را می‌بيند که خيلی غريبه نيستند، انگار زمانی در حلقه‌های ذهنی ما نقشی ايفا کرده‌اند.
پویا پانا
۱۱
هرازگاه يک گپ و گفت کوتاه چه موهبتی است.
پویا پانا
۱۰
پسرم بار غم و درد دلش را خالی می‌کرد، به نظرم خيلی هم ناخوشايند نبود. اين کار وجود آدم را تصفيه می‌کند. به نظرم، غصه خوردن در سکوت بيش‌تر به آدم لطمه می‌زند.
پویا پانا
۹
نمی‌شود همه‌چيز را با هم داشت
پویا پانا
۹
او هيچ نمی‌دانست که زندگی می‌توانست با آدم چه‌ها بکند.
Raha
۸
همه مأموران کفن و دفن مرده‌اند.
پویا پانا
۷
درباره خدايی که مسيحيان به آن معتقدند، بايد بگويم که او هم دارد بيزارم می‌کند.
niloufar.dh
۵
رنج و زحمت‌های پيش از ظهر به پايان رسيد، حالا رنج و زحمت‌های بعدازظهر بايد آغاز می‌شد.
پویا پانا
۴
اگر يک سؤال باشد که من از آن وحشت داشته باشم، سؤالی که هرگز نتوانسته باشم به آن جواب رضايتبخشی بدهم، آن سؤال اين است که دارم چه کار می‌کنم.
niimahashemi
۳
لبخندها هميشه قشنگی خاص خود را دارند، خيلی دلگرم‌کننده، اما از فاصله‌ای منطقی.
javadazadi
۲
انگار همگی از يک دوره خستگی و فرسودگی واحد سر بلند کرده‌ايم، به پيش و به پيش، توده بر روی توده، تا وقتی که عاقبت ديگر هيچ جايی باقی نمی‌ماند، و نه هيچ نوری، تا بتوان چيز بيش‌تری بر روی توده‌ها توده کرد.
پویا پانا
۲
خشم چيزی تجملاتی است که من از عهده تجربه کردنش برنمی‌آيم. چون خشمگين که بشوم، کور می‌شوم، چشمانم پُر از رگ‌های خونی می‌شوند و چيزی را می‌شنوم که گوستاو بزرگ می‌شنيد، غژغژ نيمکت‌های دادگاه‌های جنايی. اوه، هيچ‌کس بدون خشونت، مهربان و با نزاکت و منطقی و صبور نمی‌شود، روز از پی روز، سال از پی سال.
پویا پانا
۲
هرازگاه يک گفتگوی مختصر چه تنوع آرامش‌بخشی است.
Arman ekhlaspour
۲
آدم چقدر از خود حقيقی‌اش دور است، خدای من. من که به معقول بودنم می‌باليدم، سرد مثل کريستال و رها از هر گونه عمق دروغين و جعلی!
AmirHossein
۲
اما من هيچ دليلی ندارم که از ديدن خورشيد خوشحال شوم، و مراقبم که نشوم.
عسل
۱
وقتی به آن‌جا رسيدم، ديگر ذله شده بودم. نه اين‌که واقعا ذله شده بودم. آدم فکر می‌کند ذله شده، اما واقعا کم پيش می‌آيد که چنين احساسی پيدا کند. دليل اين‌که احساس کردم ذله شده‌ام اين بود که عاقبت به مقصد رسيده بودم، اگر يک مايل ديگر تا مقصد فاصله بود، يک ساعت بعد ذله می‌شدم. ذات آدميزاد. چيزی شگفت‌انگيز.
بهار
۱
سنگريزه‌ای از جيبم درآوردم و آن را مکيدم. صاف و صيقلی بود، آن‌قدر که لبان من مکيده بودش، و آن‌قدر که طوفان فرسوده بودش. سنگريزه‌ای در دهان، گرد و صاف، آرامش می‌بخشد، تسلا می‌دهد، باعث می‌شود گرسنگی را به فراموشی بسپری، تشنگی را به فراموشی بسپری.
مانی
۱
آدم چقدر از خود حقيقی‌اش دور است، خدای من. من که به معقول بودنم می‌باليدم، سرد مثل کريستال و رها از هر گونه عمق دروغين و جعلی!
مانی
۱
بله، به اميدهايم ميدان دادم تا در درونم پر و بال بگيرند و با هزار خيال واهی شاد و سرخوشم کنند
خاقانی
۱
و موقع فکر کردن، نهايت تلاشم را می‌کنم تا درباره خودم حرف نزنم. يک دقيقه درباره گاوها حرف خواهم زد، درباره آسمان، يعنی اگر بتوانم.
خاقانی
۱
عاقبت از دلِ آن شبِ دور بيرون آمدم، شبی تقسيم‌شده در ميان نجواهای جهان کوچکم و اغتشاش‌های مطيعانه‌اش از يک سو، و زمزمه‌هايی بسيار متفاوت (بسيار متفاوت؟) از تمام اصواتی که ميان دو بار طلوع خورشيد جان می‌گيرند و سپس خاموش می‌شوند.
خاقانی
۱
خوشحال نبودم ـ احساس خوشبختی نمی‌کردم. يک لحظه ايستادم، جسارت به خرج دادم و دستم را بالا آوردم و نوک کلاهم را لمس کردم. داشت می‌سوخت. احساس کردم عده‌ای برگشتند تا ما را نگاه کنند، صورت‌هايی خونسرد و صورت‌هايی شاد، چهره‌های مردان، زنان و بچه‌ها. يک لحظه انگار از راهی دور صدای موسيقی به گوشم رسيد.
AmirHossein
۱
برای آن کس که هيچ چيز ندارد، لذت نبردن از کثيفی ممنوع است.
niimahashemi
۱
و من به شخصه هميشه بردگی را به مرگ ترجيح داده‌ام، منظورم وقتی است که به مرگ محکوم شوم. چون مرگ وضعيتی است که هرگز نتوانسته‌ام به نحوی رضايتبخش درکش کنم و به همين دليل نمی‌شود در دفتر معمول درد و رنج‌ها ثبتش کرد.
niloufar.dh
۰
بگذاريد مطلبی را به شما بگويم، وقتی مددکارهای اجتماعی برای جلوگيری از غش کردنتان با نوعی وسواس چيزی را مجانی، بدون پول و رايگان، تعارفتان می‌کنند، پاپَس کشيدن کار بيهوده‌ای است، چون آن‌ها با همان خوردنی‌های حال به هم زن تا آخر دنيا پی‌تان می‌آيند. سپاه رستگاری هم لنگه همان‌هاست. در برابر حرکت خيرخواهانه هيچ دفاعی وجود ندارد، دست‌کم، من هيچ شيوه دفاعی‌ای در برابرش نمی‌شناسم.
عسل
۰
گوش می‌دهم و صدا صدای جهانی است که تا بی‌نهايت درهم فرو می‌ريزد، جهانی يخزده، زير آسمانی محو و آرام، با نور کافی برای ديدن اطراف، بله، و همين‌طور يخزده. و صدای زمزمه‌اش را می‌شنوم که می‌گويد همه‌چيز می‌پژمرد و کمر خم می‌کند و می‌شکند، انگار که سنگينی و فشار بار زيادی را تحمل می‌کند، اما اين‌جا هيچ باری نيست، و زمين هم مناسب هيچ بار و محصولی نيست، و همين‌طور نور، پايين و رو به نقطه پايانی که پنداری هرگز از راه نخواهد رسيد.
عسل
۰
چون اين اراضی باير که هرگز نور حقيقی به خود نديده‌اند، چه پايان احتمالی‌ای می‌توانند داشته باشند، بی‌هيچ درخت و گياهی که قامت راست کرده باشد، و بی‌هيچ پی و بنيادی، بلکه فقط همين چيزهای خميده و کمر شکسته، برای هميشه در حال لغزيدن و سقوط کردن و فرو پاشيدن و از بين رفتن، زير آسمانی که نه