«پدرم برای تولد دهسالگیم یه چرخفلک بزرگ کرایه کرد و روی چمنهای جلوِ خونه گذاشت. چمنها کلاً از بین رفت. مردهایی که چرخفلک رو نصب کردند همهجای چمن رو لگدکوب کردند، جا به جا سوراخ درست کردند و باعث شدند روغنموتور همهجا پخش بشه. چرا این کار رو کردند؟ چرا؟ میتونستند زیرش مقوا بذارند یا یه جور پلاستیک، چمن بیچاره زجر میکشید.»
«از کجا میدونی؟»
«پِرل، میشد حسش کرد. یه روز یه دانشمندی راهی پیدا میکنه که زبون گیاهها رو بفهمه، فقط صبر کن و روزی رو ببین که درختها بتونند به ما بگن قطع کردن شاخههاشون چه حسی داره. اون روز بهزودی میرسه. اون وقت دنیا حسابی مبهوت میشه.»