
بریدههایی از کتاب خانم ماساتی، معلم احساساتی
۴٫۴
(۷)
«احساسات، هیچچیز بالاتر از احساسات نیست...»
n.hasanzade
(هر وقت کسی میپرسد "میدانی چیه؟" باید همیشه جواب بدهید: "پیچ پیچیه." این اولین قانون بچه بودن است.)
دکتر بازیگوش😝
خانم ماساتی گفت: «ای.جی، اَزَت میخواهم که احساساتت را کشف کنی. آنوقت شاعر بهتری میشوی.»
آندریا گفت: «پسرها احساسات ندارند. آنها فقط دوست دارند ورزش کنند و به همدیگر مشت بزنند.»
خانم ماساتی گفت: «البته که پسرها احساسات دارند. فقط گاهی احساساتشان را پنهان میکنند، مگر نه، ای.جی؟»
گفتم: «البته که احساسات دارم. چند روز پیش، یکی از بچهها توپ فوتبالم را دزدید و من هم احساس کردم که دلم میخواهد با مشت بکوبم توی صورتش.»
دکتر بازیگوش😝
میدانید که فلشکارت چیست، درسته؟ روی هر کارت یک کلمه نوشته شده. این کارتها به ما کمک میکنند تا دیکتهٔ کلمهها را یاد بگیریم. ولی من به جای این کار، با کارتها برج میساختم. خیلی باحال بود. اما بعد از مدتی، گذاشتمشان ته کمدم و دیگر سراغشان نرفتم.
دکتر بازیگوش😝
خانم ماساتی گفت: «یک فکر عالی دارم. میخواهم شما دو تا را به کلاس پیشدبستانیها بفرستم تا شعرتان را برایشان بخوانید! این کار به بچهها نشان میدهد که فقط تا چند سال دیگر درست مثل شما دو تا میتوانند بخوانند و بنویسند.»
آندریا گفت: «فکر خیلی خوبی است!» او از هر فرصتی استفاده میکند تا خودش را توی دل معلمها جا کند.
به نظر من که فکر چرندی بود. آن وروجکها (پیشدبستانیها) عجیب و غریباند. مایکل برادری توی پیشدبستانی دارد که دست میکند توی دماغش و دماغش را میمالد روی دیوار.
دکتر بازیگوش😝
شعر خواندن آندریا که تمام شد، بچهها برایش دست زدند. اما آنها فقط برای این دست زدند که میدانستند وقتی کسی خواندن چیزی را تمام میکند، باید برایش دست بزنند.
دکتر بازیگوش😝
گفتم: «آهای بچهها، میدانید دو به اضافهٔ دو چند میشود؟»
پسری که اسمش رابی بود دستش را بلند کرد و من بهش اشاره کردم که بگوید.
گفت: «من پنیر دوست دارم.»
دو دستی زدم توی سرم. این وروجکها راستیراستی خنگ بودند.
پرسیدم: «کی میداند دو به اضافهٔ دو چند میشود؟»
یک دختری به اسم مَدیسِن دستش را بلند کرد و من بهش اشاره کردم.
او گفت: «دیروز آبدماغم آویزان شد.»
باورم نمیشد این وروجکها اینقدر خنگ باشند. امکان ندارد وقتی من پیشدبستانی بودم این قدر خنگ بوده باشم.
دکتر بازیگوش😝
آندریا فریاد زد: «میدانستم! آرلو به پسرها شعر میفروخته و پولهای ناهارشان را میگرفته!»
خانم بریج پرسید: «این حرف درست است، ای.جی؟»
نمیدانستم چی بگویم. نمیدانستم چه کار کنم. باید سریع فکر میکردم. پس فقط کاری را که میتوانستم، کردم.
پا به فرار گذاشتم.
و دیگر خیال ندارم برگردم آنجا.
هیچوقت.
خیال دارم بروم قطب جنوب و با پنگوئنها زندگی کنم.
دکتر بازیگوش😝
خانم ماساتی گفت: «تو میتوانی یک موتورسوار مسابقات جادههای خاکی بشوی که شعر هم میگوید! تو یک گل نوشکفته هستی. باید بهت آب و نور خورشید بدهم و کمکت کنم تا رشد کنی و شکوفا بشوی.»
بعد، دوباره بغلم کرد و به گریه افتاد.
دکتر بازیگوش😝
من و آندریا تنها بچههای کلاس خانم بریج هستیم که توی برنامهٔ ب ب ب شرکت میکنیم. از من نپرسید چطوری وارد این برنامه شدم. تنها استعدادی که دارم این است که حروف الفبا را با سوت زدن بخوانم و بازویم را محکم تکان بدهم و از زیربغلم صدا دربیاورم. اما همهمان مجبور شدیم یک امتحان چرند بدهیم و بعدش خانم ماساتی به این نتیجه رسید که من باهوش و بااستعدادم.
دکتر بازیگوش😝
