زمان با کندیِ تحملناپذیری سپری میشد. دقایق همانند رشتههایی بیانتها از یک ستونِ کیلومترشمار تا ستون بعدی کش میآمدند.
قطار مثل آدمی که در مسیر زندگی در حرکت باشد، یکنواخت و بیشتاب روی ریلها تقتق میکرد، بیآنکه بداند آیا علائم راهنمای سر راهش درست هستند یا آنکه خطری، گسلی یا پل نیمهویرانی در کمین نشسته است یا نه. اگر قطار جان داشت، قطعاً در طول زندگیاش از افسردگی و رخوت گریزی نداشت. کسی چه میداند، شاید در آن صورت هم خصلتهای بد انسان را پیدا میکرد و داوطلبانه از ریل خارج میشد. کسی چه میداند...