جملات زیبای کتاب مرا به کنگاراکس نبر! | طاقچه
تصویر جلد کتاب مرا به کنگاراکس نبر!

بریده‌هایی از کتاب مرا به کنگاراکس نبر!

انتشارات:نشر افق
امتیاز
۴.۶از ۵ رأی
۴٫۶
(۵)
آدم عاقل باید ضعیف باشد. یادت نرود: عاقل باید ضعیف باشد! و کم‌حرف!
AS4438
«دنبال چیزی می‌گردند تا آن را بسوزانند؟ برای چه؟ پس معلوم می‌شود با همهٔ این‌ها تاریخ وجود دارد که این‌طور از آن می‌ترسند.
AS4438
وقتی زمان دست شما را نمی‌گیرد، از پا نمی‌اندازد و از گردن‌تان آویزان نمی‌شود، شما آهنگ زندگی را از دست می‌دهید و احساسش نمی‌کنید،
RayHan Bolandnazar
"غیر منتظره‌ترین اتفاق برای یک شاهد زمانی است که ظرف سه دقیقه به متهم تبدیل می‌شود!"
RayHan Bolandnazar
«تاریخ علم نیست، مجموعه‌ای است از قواعد تکامل جامعه. این قواعد در مورد هر ساختاری صدق می‌کنند، فقط شکل و اسم‌شان بسته به نظام و ایدئولوژی عوض می‌شود، ولی ماهیت‌شان ثابت باقی می‌ماند.»
Mr. H
دیگر نه توانی برایم مانده نه اعتقادی. خسته شده‌ام. البته هنوز خیلی چیزها در حافظه‌ام هست،‌ ولی راستش دیگر میل زیادی ندارم که دوباره همه چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده بود، روی کاغذ بیاورم.
Mr. H
پس تاریخ وجود دارد و همین الان بخشی از آن به خواست این بازنشسته‌های کم‌عقل به خاکستر تبدیل شد! آن‌ها برای خلاص شدن از شرّ تاریخ حاضرند دست به هر کاری بزنند!
AS4438
این حقیقت وجود دارد و ذره‌ذره در حافظهٔ افراد و در کاغذهای زردشده در جریان است، ولی هیچ کس قدرت و میل آن را ندارد که همهٔ این ذره‌ها و کاغذها را یکجا جمع کند.»
RayHan Bolandnazar
گاهی روز بیش از حد تاریک است.
Mr. H
زمان با کندیِ تحمل‌ناپذیری سپری می‌شد.‌ دقایق همانند رشته‌هایی بی‌انتها از یک ستونِ کیلومترشمار تا ستون بعدی کش می‌آمدند. قطار مثل آدمی که در مسیر زندگی در حرکت باشد، یکنواخت و بی‌شتاب روی ریل‌ها تق‌تق می‌کرد، بی‌آنکه بداند آیا علائم راهنمای سر راهش درست هستند یا آنکه خطری، گسلی یا پل نیمه‌ویرانی در کمین نشسته است یا نه. اگر قطار جان داشت، قطعاً در طول زندگی‌اش از افسردگی و رخوت گریزی نداشت. کسی چه می‌داند، شاید در آن صورت هم خصلت‌های بد انسان را پیدا می‌کرد و داوطلبانه از ریل خارج می‌شد. کسی چه می‌داند...
Mr. H
چرا خودتان را با تاریخ خسته می‌کنید؟! مسئلهٔ اصلی حافظه است. هر چیزی که حافظه آن را حفظ کند، چیزی است که در واقع اتفاق افتاده است، بقیهٔ چیزها را دلت خواست باور کن و دلت نخواست باور نکن.
Mr. H
"غیر منتظره‌ترین اتفاق برای یک شاهد زمانی است که ظرف سه دقیقه به متهم تبدیل می‌شود!"
AS4438
تاریخ به چه درد ما می‌خورد؟ ما نان امروزمان را همین امروز می‌خوریم. تاریخ مال کسانی است که با دیروزشان زنده هستند...
elnazvakili
همهٔ اجزای طبیعت از "چیز"هایی تشکیل شده و می‌شود که لازم نیست کاری برای‌شان انجام شود. ولی مگر انسان می‌تواند بی‌خیال از کنار این‌ها بگذرد، مگر می‌تواند با دیدن شیئی ناشناس، مثلاً یک سنگ یا هر چیز دیگر، به فکر استفادهٔ احتمالی از آن نباشد؟ مگر می‌تواند سنگ را برای کف دستش اندازه نکند؟ انسان "نظم" را ابداع کرد و در تمام طول زندگی مشغول برقراری این نظم در بین "چیز"ها، اشیا و هر پدیده‌ای است که بتوان لمسش کرد؛ در بین همهٔ چیزهایی که از ازل جای خود را یافته و هنوز یک بار هم نیازی به تغییر مکان پیدا نکرده‌اند.
Mr. H
صدها و هزارها نفر ناپدید می‌شوند، به شکل‌های مختلف. به خواست خودشان، یا به خواست کسان دیگر. آگهی‌های افراد گمشده را در شهرها دیده‌ای؟‌ مثلاً صاحب همین کوله هم رفت و دیگر برنگشت. تاریخ رسمی مرگ او همان تاریخ ناپدید شدنش است، درحالی‌که ممکن است او چهل سال دیگر، یا حتی بیشتر، در جایی به زندگی‌اش ادامه بدهد. فقط هوس کرده بدون مردن بمیرد، چیزی شبیه به مرگ شهروندی، جنازهٔ قلابی.
Mr. H
«هاه! چیزی می‌خواهند که هیچ کس نمی‌تواند به‌شان بدهد. آرامش!»
Mr. H
اگر شما تاریخ را اینجا بفروشید، خریدار طبیعتاً آن را نابود می‌کند، چون به نفع او نیست. ولی اگر تاریخ را به پول خارجی بفروشید، یعنی تاریخ نابود نمی‌شود، بلکه جنجال‌ساز می‌شود، یعنی تبدیل می‌شود به زمینه‌ای برای نابودیِ رسمیِ خریدار اول.
Mr. H
«به هر حال هیچ کس هیچ وقت از کل حقیقت تاریخ باخبر نخواهد شد. این حقیقت وجود دارد و ذره‌ذره در حافظهٔ افراد و در کاغذهای زردشده در جریان است، ولی هیچ کس قدرت و میل آن را ندارد که همهٔ این ذره‌ها و کاغذها را یکجا جمع کند.»
Mr. H
دنبال چیزی می‌گردند تا آن را بسوزانند؟ برای چه؟ پس معلوم می‌شود با همهٔ این‌ها تاریخ وجود دارد که این‌طور از آن می‌ترسند. پس تاریخ وجود دارد و همین الان بخشی از آن به خواست این بازنشسته‌های کم‌عقل به خاکستر تبدیل شد! آن‌ها برای خلاص شدن از شرّ تاریخ حاضرند دست به هر کاری بزنند! با همین هدف بود که یکی از این‌ها با چاقو به رادِتسکی حمله‌ور شد!
Mr. H
«حقِ گفتنِ حقیقت را باید با رنج کشیدن به دست آورد!»
Mr. H
ما عملاً طبقات ساختمانی را می‌سازیم که حفرهٔ پی آن را پدربزرگ‌های‌مان کنده‌اند و خود پِی را پدران‌مان کار گذاشته‌اند. باور ندارم که پدربزرگ‌ها و پدران ما از مواد تقلبی استفاده کرده باشند، ولی این نکته را هم نباید نادیده گرفت که مصالح ساختمان تاریخ در نسل‌های مختلف ما با هم فرق داشته‌اند و اگر از این نکته غافل بمانیم، یک روز، به علتی به‌ظاهر بسیار ناچیز، ساختمان ترک می‌خورد. و فقط آن وقت است که کمیسیون‌ها به جنب‌وجوش درمی‌آیند و پشت‌میزنشین‌ها تمام گناه را به گردن کسانی می‌اندازند که حفرهٔ پی را کنده و پی را کار گذاشته بودند. و سرانجام معلوم می‌شود که پی کلاً برای ساختمان دیگری ساخته شده بود و اگر حالا طبقات اضافی را برنداریم و عملیات دقیق و سنجیده‌ای برای مرمت بنا انجام ندهیم، دیوارها هم فرو می‌ریزند.
Mr. H
مهم نبود مقصدش کجاست. فقط باید راه می‌افتاد و به این فکر می‌کرد که جایی جلوتر، شاید حتی خیلی‌خیلی دور و جلوتر، گیرنده‌ای در انتظار محمولهٔ توست، گیرنده‌ای که دارد پیر می‌شود، ولی همچنان منتظر است، و تو هم به همراه او پیر می‌شوی، ولی همچنان به این امید زنده‌ای که شما در این زندگی باید به هم برسید. آنگاه او امضا می‌کند که محموله را تحویل گرفته و تکلیف تو پایان می‌یابد و تکلیف او تازه آغاز می‌شود، ولی این هم تازه آغاز مسیر روبه‌جلوی عظیم دیگری است به سوی نسل‌های آینده.
Mr. H

حجم

۱۱۰٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۴۴ صفحه

حجم

۱۱۰٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۱۴۴ صفحه

قیمت:
۱۱۲,۰۰۰
تومان