جملات زیبای کتاب تصویر بازگشت | طاقچه
تصویر جلد کتاب تصویر بازگشت

بریده‌هایی از کتاب تصویر بازگشت

نویسنده:عتیق رحیمی
انتشارات:نشر چشمه
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۰از ۲ رأی
۳٫۰
(۲)
«شاهی بود و یا نبود. روزی از هنرمند دربارش خواست تا برایش اثری بیافریند که باری اگر غمگین باشد، شادش سازد، و اگر شاد باشد غمگینش سازد. هنرمند برای شاه انگشتری ساخت که رویش حک شده بود: "این نیز می‌گذرد."»
Niya
«این‌جا کودکان از بدو پیدایش مرگ را می‌آموزند.»
Niya
«اما من در جست‌وجوی زیبایی نیستم. من در جست‌وجوی بازآفرینی احساسی هستم که با نگاه به جای زخم به انسان دست می‌دهد. "هربار که به جای زخم می‌نگریم، خواهی‌نخواهی به دردش می‌اندیشیم."» «مگر زخم از خودت باشد.» «من هم در جست‌وجوی زخم‌های خودم هستم.»
Niya
«هر دو. یکی از سالاران گفته بود که خاک این شهر را تا یک متر حفر باید کرد و سوختاند تا گناهِ این خاک پاک شود!» «مگر گناه خاک چی بود؟» «نشنیده‌ای که گفته‌اند: "اگر آشیانه را ویران کنی، پرندگان هرگز برنخواهند گشت."»
Niya
«هر آن‌چه در این زادگاهم می‌بینم ویرانی است و فقر، آتش است و خون. هر آن‌چه می‌شنوم از گذشته‌ها، باز هم جنگ است و بدبختی، انتقام‌جویی، برادرکشی...
Niya
«روزگاری بود که در این شهر تنبلی افسوس نداشت. پینکی پشیمانی نداشت. کسی ضرورت به حافظه نداشت. فراموشی گناه نبود... کسی اگر کلمه نداشت، با گلوله حرف نمی‌زد... این‌جا آفتاب هرگز نمی‌خوابید. آفتاب بود که به مردم این شهر هدایت می‌داد در کدام لحظه و به کدام سمت خدا را جست‌وجو کنند. هنوز زنجیرِ زمان دست‌های مردم را نبسته بود. همه بدون ساعت می‌زیستند. ساعت، سایه‌های‌شان بود. و کسی با سایه‌اش دشمن نبود...»
Niya
"پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مُردنی است."»
Niya
«برادرت از زیستن در تاریخ خسته شده بود.»
Niya
«سلام پدر.» «سلام.» نگاهش را از آفتاب نگرفت. «غروب آفتاب زیباست.» «برای شما، شاید. اما برای ما باشندگان این شهرِ ویران، لحظهٔ تلخی است. اگر من این‌جا این‌چنین نشسته‌ام، برای تماشا نیست. به درگاه آفتاب زاری می‌کنم که بماند. نگاه کنید، این‌همه مردم که روی ویرانی‌ها نیایش می‌کنند، برای رفتن به بهشت نیست. همه از خدا می‌خواهند که آفتاب بماند. آخر، کودکان‌شان از شب می‌هراسند... در این شهر نه چراغ است، نه شمع، نه شب‌تاب، نه مهتاب...»
hana
و من همچنان آواره مانده‌ام. و آواره خواهم ماند. آزادی‌ام را در یک قفس نگه خواهم داشت، مستی‌ام را در سر و خانه‌ام را بر دوشم
Niya
«نام؟» «عتیق.» «ملیت؟» «فرانسوی.» با لبخند تلخی به سویم نگریست. آهسته در بیخ گوشش گفتم: «من هم نامم عتیق است.» نگاه بهت‌زده‌اش درخشید. می‌خواست چیزی بگوید، اما من ادامه دادم: «نه همزادیم و نه هم‌نام. تو فقط نامم بودی که رفتی و در آن‌سوی مرز در حاشیهٔ زمان گم شدی.»
Niya
روح پدرش را در بال‌های هدهد می‌جست. پدرش شاعر بود
Niya

حجم

۱٫۱ مگابایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۱۲۰ صفحه

حجم

۱٫۱ مگابایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۱۲۰ صفحه

قیمت:
۸۰,۰۰۰
۴۰,۰۰۰
۵۰%
تومان