جملات زیبای کتاب پاتوق ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب پاتوق هاsubscriptionAvailable

کتاب پاتوق ها

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴۶ رأی)
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Eli
۴۲
. هنوز بابت جوانی بربادرفته‌ام حسرت می‌خورم، بابت طغیان نکردن.
کاربر نیوشک
۱۱
متحیرم از میلی که به ابرازِ خودمان داریم، به توضیح دادن خودمان، به گفتن داستان‌های‌مان به هم.
خاطره
۱۰
هیچ‌وقت یک جا قرار نگرفته‌ام، پیوسته در حرکت بوده‌ام، همیشه کارم همین بوده. دائم چشم‌انتظار بوده‌ام به جایی بروم یا از جایی بازگردم، یا بگریزم. همیشه چمدان کوچکم دم‌دستم بوده، در حال پُروخالی شدن. کیف‌دستی‌ام روی دامن، کمی پول در آن است با کتابی برای خواندن. آیا اصلاً جایی وجود دارد که ما در حال گذر از آن نباشیم؟
nargessmn
۱۰
سرگردان، گمشده، سردرگم، ناسازگار، گم‌گشته، آواره، مبهوت، سرگشته، دربه‌در، واژگونه. وصلم به این قطار واژگانِ مرتبط. در همین کلمه‌ها سکنا گرفته‌ام، این کلمه‌ها پایم را روی زمین بند می‌کنند.
کاربر نیوشک
۱۰
هنوز بابت جوانی بربادرفته‌ام حسرت می‌خورم، بابت طغیان نکردن.
خاطره
۷
همیشه به این درک رسیده‌ام که تنهاییْ حساب‌وکتاب دقیق می‌طلبد. باید حسابش را داشته باشی، عین پول توی کیفت: باید بدانی چه‌قدر وقت برای تلف کردن در بساطت هست، تا پیش از شام چه‌قدر وقت داری، چه‌قدر مانده تا وقت خواب.
خاطره
۷
وقتی آدم خونه‌ش رو عوض می‌کنه، همیشه یه چیزی گم می‌کنه. هر جابه‌جایی‌ای زیر پای آدم رو خالی می‌کنه. همیشه یه جورهایی آدم رو قال می‌ذاره.
خاطره
۵
هربار دوروبرم عوض می‌شود غم بزرگی بر دلم می‌نشیند. هنگام رفتن از جایی که به خاطره‌ها و غصه‌ها و شادی‌هایم گره خورده، بیشتر غصه‌ام می‌گیرد. خودِ تغییر است که به همم می‌ریزد ــ همچنان که وقتی جام شیشه‌ای را تکان می‌دهی مایعِ درونش کدر می‌شود.
خاطره
۵
وقتی به آن‌همه چمدان نو نگاه می‌کنم که همه از دم خالی و منتظر مسافرند، منتظر این‌که کسی پُرشان کند، منتظر این‌که جایی بروند، غصه‌ام می‌گیرد.
ایران آزاد
۵
به سن او اصلاً نمی‌دانستم عشق چیست. عوضش چه‌کار می‌کردم؟ کتاب می‌خواندم، درس می‌خواندم. گوش‌به‌فرمانِ پدرومادرم بودم. هر کاری می‌گفتند می‌کردم ولی آخرسر، هیچ‌وقت از دستم راضی نبودند. خودم را دوست نداشتم، و ته دلم می‌دانستم که سرانجامی جز تنهایی ندارم.
کاربر نیوشک
۴
در رشته‌ای صاحب‌نظر است: فردی سردرگریبان و جدا از پیرامونش، غرقه در چیزی. لاغر است و موی پُرپشت و مجعد سفید دارد. برداشتم این است که با خودش در صلح است و با دنیا درگیر؛ از آن‌دست آدم‌هاست که در هر چیز، بیش‌ازحد غور می‌کند. چشم‌های درشت او اما مهربان است و یک پرده غم دارد.
•●فاطمه✍●•
۳
فکرم کار نمی‌کند، همه‌چیز عبث می‌نماید، زندگی در نظرم بیش‌ازحد ناچیز می‌آید، دیگر چه باک اگر کسی به من فکر نکند، اگر کسی برایم نامه ننویسد.
کاربر ۱۱۸۵۴۴۶
۲
همهٔ ضربه‌های زندگی را در بهار خورده‌ام. هر زخمِ نیشِ ماندگاری. همین است که از سرسبزی درخت‌ها، هلوهای نوبرانهٔ بازارچه، دامن‌های سبک موج‌داری که روزبه‌روز بیش‌تر تن زنان محله می‌بینم، غصه‌ام می‌گیرد. همهٔ این‌ها برایم فقط یادآور صدمه‌هایی است که خورده‌ام. از دست دادن، خیانت، ناامیدی. بیزارم از بیدار شدن، از این‌که حس کنم به‌زور هلم می‌دهند جلو. ولی امروز، شنبه، لزومی ندارد از خانه بیرون بزنم. می‌توانم بیدار شوم ولی از تخت درنیایم. چی بهتر از این؟
Moti
۲
«مادرم حالا دیگر دودستی به زندگی چسبیده ــ مثل چسب کاغذیِ زردشده‌ای در یک آلبوم عکس؛ هر لحظه ممکن است کنده شود، ولی همچنان بندِ آن است. فقط کافی است بخواهی ورق بزنی چسب کنده می‌شود و لکهٔ مستطیلی کمرنگی از خودش به جا می‌گذارد.»
mt
۲
حسودی‌ام می‌شود. هنوز بابت جوانی بربادرفته‌ام حسرت می‌خورم، بابت طغیان نکردن.
zohreh planet
۲
فکر می‌کنم به همهٔ جاهایی که همچنان می‌توانم بروم ببینم، به این‌که چه‌قدر خود آدم می‌تواند به دلخواه خودش، راهش را انتخاب کند.
کاربر نیوشک
۲
تنهایی پیشه‌ام شده. از آن‌جا که انضباط خاصی می‌طلبد، می‌کوشم بر آن تسلط کامل پیدا کنم. درعین‌حال، و گرچه دستش برایم رو شده، همچنان آزارم می‌دهد و بر دوشم باری است.
mahii
۲
سرگردان، گمشده، سردرگم، ناسازگار، گم‌گشته، آواره، مبهوت، سرگشته، دربه‌در، واژگونه. وصلم به این قطار واژگانِ مرتبط. در همین کلمه‌ها سکنا گرفته‌ام، این کلمه‌ها پایم را روی زمین بند می‌کنند.
سمانه :)
۲
آدم‌هایی که دوست‌شان داشت ــ دوستان و بستگان، آدم‌هایی که او پیش‌شان از ته دل خنده سر می‌داد و هیچ‌وقت ترش‌رویی نمی‌کرد ــ آن‌هایی بودند که با هیچ‌کدام‌شان زندگی نمی‌کرد. من و پدرم قفس او بودیم.
khatoon
۲
با این‌که سال‌ها به من چسبیده بوده، نظر من برایش جالب نیست، و همین شکاف بین ما، طعم واقعیِ تنهایی را به من چشانده.
Samane Ashrafi
۲
کسی شریک زندگی‌ام نیست ولی به یک بغلِ محکم هم راضی‌ام. دو بوسه روی گونه، قدم زدنی کوتاه در خیابان. بی‌آن‌که کلمه‌ای به هم بگوییم می‌دانیم که اگر می‌خواستیم، می‌توانستیم بی‌گدار به آب بزنیم، که البته فایده هم نداشت.
حیران
۲
هنوز بابت جوانی بربادرفته‌ام حسرت می‌خورم، بابت طغیان نکردن.
Narges
۱
همین شکاف بین ما، طعم واقعیِ تنهایی را به من چشانده.
Moti
۱
متحیرم از میلی که به ابرازِ خودمان داریم، به توضیح دادن خودمان، به گفتن داستان‌های‌مان به هم.
Nazanin
۱
نمی‌توانم به بی‌عرضگی خودم فکر نکنم. همان‌طور که می‌خندم غصه‌ام می‌گیرد: به سن او اصلاً نمی‌دانستم عشق چیست. عوضش چه‌کار می‌کردم؟ کتاب می‌خواندم، درس می‌خواندم. گوش‌به‌فرمانِ پدرومادرم بودم. هر کاری می‌گفتند می‌کردم ولی آخرسر، هیچ‌وقت از دستم راضی نبودند. خودم را دوست نداشتم، و ته دلم می‌دانستم که سرانجامی جز تنهایی ندارم.
Hadis i-zadi
۱
این گذشت زمان پریشانم می‌کند، دارم از خود بیخود می‌شوم. می‌دانم که آن‌سوی در، قرار نیست هیچ اتفاق ناجوری رخ بدهد. یک روز کاملاً فراموش‌شدنی را پیشِ رو دارم: یک جلسهٔ تدریس، نشستی با همکاران، شاید هم تماشای یک فیلم در سینما. می‌ترسم چیز مهمی را فراموش کنم ــ گوشی همراهم یا کارت شناسایی‌ام، کارت بیمهٔ سلامتم یا دسته‌کلیدهایم. می‌ترسم به دردسر بیفتم.
Eli
۱
کسی شریک زندگی‌ام نیست ولی به یک بغلِ محکم هم راضی‌ام.
Eli
۱
آقایی موقر است در اتاق مجاور. در رشته‌ای صاحب‌نظر است: فردی سردرگریبان و جدا از پیرامونش، غرقه در چیزی. لاغر است و موی پُرپشت و مجعد سفید دارد. برداشتم این است که با خودش در صلح است و با دنیا درگیر؛ از آن‌دست آدم‌هاست که در هر چیز، بیش‌ازحد غور می‌کند. چشم‌های درشت او اما مهربان است و یک پرده غم دارد. هر وقت مرا می‌بیند به جای این‌که سلام کند، لبخند می‌زند. در مدتی که با هم انتظار آسانسور را می‌کشیم و آماده‌ایم تا هر دو با هم روزمان را شروع کنیم، با محبت نگاهم می‌کند ولی در همین حد، و پا را از مرزی فراتر نمی‌گذارد. فقط انگار نگاه خیرهٔ محتاطش می‌خواهد بگوید سینیورا، می‌دانم که به‌ات سخت می‌گذرد. سعی نمی‌کند سرِ حالم بیاورد، فقط می‌خواهد بفهماند که مشخصاً درکم می‌کند.
کاربر نیوشک
۱
در بهار عذاب می‌کشم. این فصل در من نیروی تازه نمی‌دمد؛ رمقم را می‌کشد.
کاربر نیوشک
۱
راه می‌روم و باد می‌وزد و نور خانه‌های دوردست غمگینم می‌کند. در مسیر برگشت، سنگینیِ تنها بودن در این‌جا را حس می‌کنم، سنگینیِ نشناختنِ هیچ تنابنده‌ای را.