حالا دیگر پیرزن نمیتوانست بدون تکیه به دیوار راه برود. از در ۱۷ شاخههای قندیل زده، درختی آویزان بود.
پیرزن خودش را به در ۲۱ رساند. انگشتش را روی دکمه زنگ گذاشت و دیگر برنداشت.
با آن همه صدای کشدار و آزاردهنده زنگ، دیگر نمیتوانستم بنویسم. سیگارم را روی کف زیلو نپوشیده اتاق انداختم. با همان دمپایی پلاستیکی که در پایم بود خاموشش کردم. در تمام مدتی که از پلکان پایین میرفتم، از کنار حوض میگذشتم و سرم را از طناب رخت خم میکردم. صدای زنگ در میآمد. در را باز کردم پیرزن داشت میافتاد.
بلندتر از آن بود که من نوشته بودم. روی گریه چشمهایش عینک دودی زده بود. هرگز او را در ذهنم عینکی ندیده بودم.
fatemeh:)b
از آن لحظه به بعد احساس کرد در جهانی پر از بیگناهان زندگی میکند.
مردم پشت سوختگی، کف صابون، رماتیسم و گریههایشان پنهان شدهاند. مردان و زنان بیگناهی که اگر پیراهنشان را کنار بزنند، پوستی از معصومیتشان دیده میشود که روی استخوانهایشان پوشیدهاند. حتی لحظهای که در پایان فیلم، قاتل فریاد میکرد:
ــ من کشتمش، اگه جنازهاش را به من بدهید، باز هم میکشمش ...
Friauche