این موهای نظربرانگیز را بعدها، پنج سال بعد از ترک مادرم، وقتی بیست وسه ساله شدم در پاریس کوتاه کردم. به سلمانی گفتم: کوتاه کنید. او هم بیدرنگ همه را کوتاه کرد. هنگام چیدن موهای پشت گوش و گردنم، قیچی سرد پوست گردنم را خراش داد. موها ریخته شده بود روی زمین. از من پرسید که اگر بخواهم میتواند جمعشان کند و برایم بریزد توی پاکت. گفتم نه. بعد دیگر کسی به من نگفت که موهای قشنگی دارم، بهتر بگویم، دیگر هیچکس چیزی در اینباره به من نگفت، آنطور که قبلاً میگفتند، قبل از کوتاه کردن موها. بعدها اغلب میگفتند: چه نگاه قشنگی دارد، لبخندش هم قشنگ است.