در پایان فلسفه، چه وظیفهای برای تفکر باقی میماند؟
در مورد پرسش اول باید گفت فلسفه مابعدالطبیعه است. مابعدالطبیعه، موجود را بسان یک کل همچون عالم، انسان، خدا، در نسبت با وجود، درنسبت با تعلق [یا اشتراک] موجودات با هم در وجود میاندیشد. مابعدالطبیعه بسان تفکر بازنماگرایی، موجودات را بسان موجوداتی دلالتگر باز میاندیشد که دلیل بر چیزیاند.
سعید جلوخانی
وجود و زمان بهطور دوسویه همدیگر را معیّن میکنند، ولی به شیوهای که هیچیک نمیتواند از قبل وجودی ـ باشد که بسان امر زمانمند بشود نشان داد و نه میتواند بعداً زمانی ـ باشد که بسان یک موجود بشود نشان داد. همانطور که درباره اینها فکر میکنیم خود را سرگردان در عبارات متناقض مییابیم.
bookwormnoushin
مابعدالطبیعه تاریخ صورتهای هستی است. یعنی از منظر تعلق، مابعدالطبیعه صورتهای تاریخ خودبازپسگیریِ آنی است که به یمن مقدرات ارسال میکند؛ و در ارسال یک تفویض حضور، در امری حاضر متحقق است. مابعدالطبیعه نسیان هستی است؛ و این مابعدالطبیعه تاریخ اختفا و واپس نشستن آنی است که هستی میدهد. پس مدخل تفکر به تعلق، دری است به پایان تاریخِ این واپسنشستگی. نسیان هستی خودش را «جانشین» بیداری نسبت به تعلق میکند.
bookwormnoushin