جملات زیبای کتاب دختری که از زندان داعش گریخت | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختری که از زندان داعش گریخت

بریده‌هایی از کتاب دختری که از زندان داعش گریخت

نویسنده:فریده خلف
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۷از ۱۲ رأی
۳٫۷
(۱۲)
ما ایزدی‌ها از نظر دیگران هویت فوق‌العاده مشکوکی داشتیم و ما هم این را می‌دانستیم،‌ زیرا تلاش چندانی برای پنهان کردن نظرشان دربارهٔ ما نمی‌کردند. وقتی به روستای ما می‌آمدند، از خوردن غذای ما خودداری می‌کردند و می‌ترسیدند «نجس» باشد. ما بسیار مهمان‌نواز بودیم، برای همین، این کارشان را توهین می‌دانستیم. وقتی بچه بودم، نمی‌توانستم درک کنم چرا چنین فکری دربارهٔ ما دارند.
ایران آزاد
سرگشته از او پرسیدم: «یعنی مردم موصل، داعشی‌ها رو ترجیح می‌دن؟» او شانه بالا انداخت: «این خصومت‌ها منطقی نداره. برخی مردم باید مصیبت بزرگ‌تری سرشان بیاد تا قدر شرایط موجود را بدونن.»
Rogayyeh
روزهای بعد را کرخت جلوی تلویزیون سپری کردم، چیزی را که بیرون اتفاق می‌افتاد، جلوی چشمانم می‌دیدم. تروریست‌ها مست پیروزی خود در موصل بودند. وقتی ساکنان شهر گروه‌گروه فرار می‌کردند، تروریست‌ها، بانک‌ها، موزه‌ها و ساختمان‌های دولتی را غارت می‌کردند. آن‌ها تمام سنی‌هایی را که به‌خاطر فعالیت‌های تروریستی یا وابستگی به القاعده زندانی شده بودند آزاد و آن‌ها را وادار به بیعت با خود کردند، بدین‌گونه با یک ضربه، تعداد جنگجویان خود را دو برابر کردند. گزارش شده بود که حرکت بعدی آن‌ها تسخیر پایتخت است. سخنگوی آنان، ابومحمد العدنانی رو به دوربین‌ها گفت: «به‌جای تن‌پروری،‌ پیش به سوی بغداد.»
کاربر479065
مادر به تلخی گفت: «مسعود بارزانی حالا اون‌جا به همهٔ پیش‌مرگه‌هاش نیاز داره، برای همین به پیش‌مرگه‌های اینجا هم دستور برگشت داده و ما رو اینجا بی‌دفاع رها کرده.» وقتی پدر و برادرانم برگشتند، به ما گفتند که روستائیان می‌خواهند گروه‌های کوچکی داوطلب تشکیل دهند تا در منطقه دیده‌بانی کنند. پدر تأکید کرد:‌ «فقط برای احتیاطه. اگه داعشی‌ها هرجایی این نزدیکی دیده بشن، این‌جوری می‌تونیم به‌موقع واکنش نشون بدیم.»
کاربر479065
سرهاد هیجان‌زده گفت: «یه مرد رو دیدیم که از اونجا فرار کرده بود. اون می‌گه کاروانی از ماشین‌های مسلح دیده که با پرچم‌های سیاه نزدیک می‌شدن.» مادر سرش را میان دست‌ها گرفت. پدر با عصبانیت گفت: «پیش‌مرگه‌ها بهتر از ارتش عراق نیستن. اون‌ها ما رو به امان دشمن رها کردن. دویست و پنجاه مرد تو منطقهٔ سنجار مستقر بودن. اما تک‌تک اون‌ها شبانه رفتن و راه رو برای تروریست‌ها باز گذاشتن. تموم روستاهای جنوب کردستان در محاصرهٔ داعشه.»
کاربر479065
بعد از تماس تلفنی، پدر با یکی دیگر از بستگان ساکن سیبا تماس گرفت که او هم فرار کرده بود. اما او هم فقط حرف‌هایی را که خاله‌هایم زده بودند، تأیید کرد. او التماس کرد: «هرکار می‌کنین، فقط به اینجا نیایین، پُر سربازای داعشه. جنگ رو باختیم. وسایلتون رو جمع کنین و به کوه‌ها فرار کنین وگرنه شما رو هم می‌کشن.»
کاربر479065
وقتی شنیدند داعش درست پشت سرشان می‌آید، مردم به بالا رفتن ادامه دادند. هدیه گفت: «به عزیز بگو ارتش رو خبر کنه. اون‌ها باید بیان و ما رو از این بالا ببرن.» مادر کم‌جان پاسخ داد: «باشه.» او نمی‌خواست دلِ هدیه را خالی کند. اما چنین درخواستی خارج از توان پدرم بود. هرکسی که هنوز می‌توانست اخبار تلویزیون را تماشا کند،‌ به‌خوبی آگاه بود که نه پیش‌مرگه‌ها،‌ نه ارتش عراق نتوانسته بودند جلوی پیشروی داعش را بگیرند.
کاربر479065

حجم

۲۶۹٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۲۴۰ صفحه

حجم

۲۶۹٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۲۴۰ صفحه

قیمت:
۲۲۵,۰۰۰
تومان