
٪۶۰
کاربر ۱۵۳۷۷۷۵
۲۲
تو مرا به بیطرف نبودن در شعرهایم متهم میکنی، باشد، بسیار خوب، من هرگز در زندگیام آدم بیطرفی نبودهام، همیشه جانبدار بودهام و معیارهای دوگانه دارم، همیشه در مقابل نژادپرستی طرف سیاهپوستها را گرفتهام، در مقابل اشغالگران طرف مقاومت را، در مقابل ارتش طرف میلیشیا را، در مقابل سفیدپوستها طرف سرخپوستها را، در مقابل نازیها طرف یهودیها را، در مقابل اسرائیلیها طرف فلسطینیها را، در مقابل نئونازیها طرف مهاجران را، در مقابل مرزها طرف کولیها را، در مقابل استعمارگران طرف بومیها را، در مقابل دین طرف علم را، در مقابل گذشته طرف حال را، در مقابل پدرسالاری طرف فمینیسم را، در مقابل مردان طرف زنان را، در مقابل باقیِ زنها طرف تو را، در مقابل روزمرگی طرف کافکا را، در مقابل فیزیک طرف شعر را...
zahra rahimzadeh
۲۱
وقتی به دنیا آمدیم
زندگی رنگی بود
و عکسها سیاهوسفید
امروز عکسها رنگیاند
و زندگی سیاهوسفید.
zahra rahimzadeh
۱۵
چیزی را میگویم که نمیدانید: مشکلِ جنگ آنهایی نیستند که میمیرند، مشکل آنهاییاند که پس از جنگ زنده میمانند.
شبنم
۱۴
مرگ نمیتواند مرا وطنی بخشد، و اگر هم بتواند من آن را نمیخواهم
احسان
۱۰
من در تو غرق میشوم همچنانکه سوریها در دریا غرق میشوند
احسان
۹
زنی از دمشق مرا گرفت و الفبای تمنایش را به من آموخت، من بین خدایی که شیخ در قلبم کاشته بود و خدایی که در بستر او لمس کردم گُم شدم،
احسان
۵
زیبایی نبرد، ضربآهنگ توپها، رنگهایی که هر بار پس از بوسهٔ خمپاره بر خاک به هر سو میپراشند، صدای وزوز در گوش، موسیقی فلزات که بر هم میخورند و سرود ملی را برای مرگ مینوازند، ارکستر ضربان قلبها، اینها همه آدم را غافلگیر میکند. فرصت مغتنمی است برای کشف سنگدلی انسان و رقت قلبِ آهن.
taha
۵
مشکلِ جنگ آنهایی نیستند که میمیرند، مشکل آنهاییاند که پس از جنگ زنده میمانند.
کاربر ۹۸۰۰۵۰۴
۴
عذر میخواهیم از تمام کسانی که جرأت نگاهکردن به تصاویر زنده از زخمهای ما را نداشتند مبادا از شدت ترس مو بر تنشان راست شود و از تمام کسانی که بعد از دیدن تصاویر تازهٔ زخمهای ما در تلویزیون نتوانستند شام خود را تمام کنند. عذر میخواهیم از رنجی که از دیدن ما در آن وضعیت بردید، که بدون اینکه خود را آراسته باشیم یا قطعات بدنمان را یکجا جمع کرده باشیم بر صفحهٔ تلویزیون ظاهر شدیم. همچنین عذر میخواهیم از سربازان اسرائیلی که خود را به زحمت انداخته و دکمهٔ شلیک را در هواپیما و تانکهایشان فشار دادهاند تا ما را تکهتکه کنند
احسان
۳
کلماتم انجیلهای کوچکی که پیامبران از آنها غافل ماندند و نفوس گمراهشده آنها را پذیرفتند
کاربر ۱۵۳۷۷۷۵
۳
پلکانی هستم که تا مرتفعترین اعماق پایین میرود، ردّپای دزدان بر ماسه. بدنم مهمانخانهایست برای مسافران، کلماتم انجیلهای کوچکی که پیامبران از آنها غافل ماندند و نفوس گمراهشده آنها را پذیرفتند.
کاربر ۱۵۳۷۷۷۵
۲
پلکانی هستم که تا مرتفعترین اعماق پایین میرود، ردّپای دزدان بر ماسه. بدنم مهمانخانهایست برای مسافران، کلماتم انجیلهای کوچکی که پیامبران از آنها غافل ماندند و نفوس گمراهشده آنها را پذیرفتند. برای گنجشکهای سیمخاردار خردهنان میپاشم و افتخار را روی آسفالت اخته میکنم. این همان چیزیست که در مدارس دولتی به ما آموختند و بعد رهایمان کردند تا مانند خرگوش علفهای ذلت را بجَویم. به شما گفته بودم به کسی اجازه نمیدهم وقتی دمشق در حال استحمام است و محجوبانه تن کوچکش را عریان کرده پنهانی آن را دید بزند. نمیگذارم سرزده ... وارد شوید.
alizadeh_dev
۲
قتلعام صبح زود بیدار میشود، دوستانم را با آبِ سرد و خون میشوید، زیرپوشهاشان را میشوید و برایشان نان و چای آماده میکند
بهاره بارانی
۲
انسان برایم ارزشمندتر از وطن شد
samangheidi
۲
من هم میشد بیهیچ دلیل قانعکنندهای عاشقت باشم
یا اگر گذرنامهای داشتم که این روزها به رسمیت شناخته میشد
پنج دقیقه پیش از رسیدنِ مردی که دلت را بُرد به تو برمیخوردم
و تو شاید تنها دلیلی باشی که میتوانم برای مأمور فرودگاه بیاورم
وقتی میپرسد چرا از عکس گذرنامهام لاغرترم
و تمام کلماتی که زمانی در گوش تو زمزمه میکردم شعری خواهند شد اروتیک
اگر از نو جمع شوند و در گوش زنی دیگر بازیافت شوند
Mohammad Hassan Hajivandi
۱
خود را ایستاده در برابر شما مییابم، دستخوش احساس خجلتی عمیق، آری، خجلتی عمیق بابت نحیف بودنِ جنگهای درگرفته در کشورم در مقایسه با جنگهای عظیم درگرفته در کشور شما، جنگهای کوچکِ جزئیِ کشور من در مقایسه با ماشین قدرتمند و پیشرفتهٔ جنگهای شما، که همهچیز و همهکس را خُرد میکند، سلاحهای مبتکرانهای که جنگ را به فُرمی هنری بدل کردهاند، جنگهای رنگارنگ شما که ویرانی مطلق به بار میآرند، قتلعام شکوهمند بهدست شما، شما مردان سفید.
Mohammad Hassan Hajivandi
۱
هیچکس حرف مارکس را باور نکرد وقتی گفت تاریخ خودش را تکرار میکند، بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت مضحکه، اما این کمابیش همان چیزیست که در اروپا رخ داد: تراژدیِ جنگ جهانی اول، و کارناوال جنگ جهانی دوم.
samangheidi
۱
و میشد باز هم عاشق تو شوم
همانطور که کارل مارکس زمانی میگفت که تاریخْ خود را تکرار میکند
و خانهٔ ما میشد پذیرای دوستانمان باشد
یا دخترمان میشد خصوصیات چهرهٔ تو و چشمان مرا داشته باشد
samangheidi
۱
لحظهای که روح آرام از درِ کوچکی که گلوله باز کرده میگریزد، چیزها واضحتر میشوند؛ نظریهٔ نسبیت به یک مسألهٔ بدیهی تبدیل میشود، معادلات ریاضی که پیچیده بودند مسائلی ساده میشوند، نام همکلاسیهایی را که فراموش کردهایم به خاطر میآوریم، یکباره زندگی با جزئیاتِ دقیقش روشن میشود، اتاق خواب بچگی، شیر مادر، لرزشِ اولین اوج، خیابانهای اردوگاه، تصویر یاسر عرفات، عطر قهوه با هِل در خانه، صدای اذان صبح، مارادونا در مکزیک در سال ۱۹۸۶، و تو.
samangheidi
۱
از وقتی ساکن خانهام شدهای، چند لیوان شراب را شکستهام
بیشترشان وقتی سعی میکردم ردّ رژ لبت را از روی آنها پاک کنم از دستانم بیرون پریدند و خودکشی کردند
مقداری زمان دزدیدم تا روزم ۲۵ ساعت بشود
حالت دروغین به خود گرفتم، تا شاد به نظر بیایم
عاشقت بودم
بعد از دیدن تو در یک مصاحبهٔ مطبوعاتی اعلام کردم که در زندگیام فقط دو بار دروغ گفتهام
و این سومین باری بود که دروغ میگفتم
به رغم تمام آن تراژدیِ سعادتباری که زندگیِ من بود
حاضر نشدی تیر خلاص را شلیک کنی وقتی از تو خواسته بودم چنین کنی
و به من زندگی تازهای بخشیدی
samangheidi
۰
به فاصلهٔ بین لبانم و پوستِ تو فکر میکنم
کاربر134
۰
عصر آن روز فراموشی ناغافل بر من حمله آورد، پس حافظهٔ سربازی را که از جنگ برنگشته بود خریدم، و وقتی متوجه خللی در زمان شدم، نتوانستم تبعیدگاهی درخورِ زخمم پیدا کنم، پس با خودم قرار گذاشتم دوباره نمیرم.
کاربر134
۰
حقیقت را به تو میگویم. من مُردهام، بله، سالها پیش مُردم.
کاربر134
۰
گلولهای سرگردان بود
یا من آدمی سرگردان بودم گرچه ثلث یک قرن عمر کردهام؟
آتشِ خودیست؟
چطور ممکن است
وقتی من هیچوقت در زندگیام با آتشْ خودمانی نبودهام؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
شاعر مانند لرزهسنج است که لرزههای ناشی از احساسات و خاطرات انسانها را اندازه میگیرد. این روزها، درد در حیاطخلوتِ شعرم شکوفه میدهد ــ جنگ در کشورم صبحانهام شده و صلح در استکهلم شامِ من است، و من پارادوکسم.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
دمشق دور میشد
این شعر را برای زنی نوشتم که عاشقش بودم، و از هم جدا شدیم. حالا او مردِ دیگری دارد و من این شعر را.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
وقتی دمشق را ترک گفتم، من ساکن بودم و دمشق دور میشد.
کتابها مرا صدا میزنند...
۰
من اما از سنگ سختترم و قلبی که خوب میشناسیش نرم نمیشود.
فاطمه.
۰
شاعر ممکن است گرگ شود
اگر معشوقهاش را به گونهای نظاممند ببیند
و ممکن است نیمکتی شود در یک پارک
اگر به نثر آلوده گردد
