جملات زیبای کتاب آدرنالین | طاقچه
تصویر جلد کتاب آدرنالین

بریده‌هایی از کتاب آدرنالین

انتشارات:نشر مرکز
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۵از ۱۸ رأی
۴٫۵
(۱۸)
وقتی به دنیا آمدیم زندگی رنگی بود و عکس‌ها سیاه‌وسفید امروز عکس‌ها رنگی‌اند و زندگی سیاه‌وسفید.
zahra rahimzadeh
تو مرا به بی‌طرف نبودن در شعرهایم متهم می‌کنی، باشد، بسیار خوب، من هرگز در زندگی‌ام آدم بی‌طرفی نبوده‌ام، همیشه جانبدار بوده‌ام و معیارهای دوگانه دارم، همیشه در مقابل نژادپرستی طرف سیاه‌پوست‌ها را گرفته‌ام، در مقابل اشغالگران طرف مقاومت را، در مقابل ارتش طرف میلیشیا را، در مقابل سفیدپوست‌ها طرف سرخ‌پوست‌ها را، در مقابل نازی‌ها طرف یهودی‌ها را، در مقابل اسرائیلی‌ها طرف فلسطینی‌ها را، در مقابل نئونازی‌ها طرف مهاجران را، در مقابل مرزها طرف کولی‌ها را، در مقابل استعمارگران طرف بومی‌ها را، در مقابل دین طرف علم را، در مقابل گذشته طرف حال را، در مقابل پدرسالاری طرف فمینیسم را، در مقابل مردان طرف زنان را، در مقابل باقیِ زن‌ها طرف تو را، در مقابل روزمرگی طرف کافکا را، در مقابل فیزیک طرف شعر را...
کاربر ۱۵۳۷۷۷۵
چیزی را می‌گویم که نمی‌دانید: مشکلِ جنگ آن‌هایی نیستند که می‌میرند، مشکل آن‌هایی‌اند که پس از جنگ زنده می‌مانند.
zahra rahimzadeh
مرگ نمی‌تواند مرا وطنی بخشد، و اگر هم بتواند من آن را نمی‌خواهم
شبنم
زنی از دمشق مرا گرفت و الفبای تمنایش را به من آموخت، من بین خدایی که شیخ در قلبم کاشته بود و خدایی که در بستر او لمس کردم گُم شدم،
احسان
من در تو غرق می‌شوم همچنان‌که سوری‌ها در دریا غرق می‌شوند
احسان
مشکلِ جنگ آن‌هایی نیستند که می‌میرند، مشکل آن‌هایی‌اند که پس از جنگ زنده می‌مانند.
taha
زیبایی نبرد، ضرب‌آهنگ توپ‌ها، رنگ‌هایی که هر بار پس از بوسهٔ خمپاره بر خاک به هر سو می‌پراشند، صدای وزوز در گوش، موسیقی فلزات که بر هم می‌خورند و سرود ملی را برای مرگ می‌نوازند، ارکستر ضربان قلب‌ها، این‌ها همه آدم را غافلگیر می‌کند. فرصت مغتنمی است برای کشف سنگدلی انسان و رقت قلبِ آهن.
احسان
کلماتم انجیل‌های کوچکی که پیامبران از آنها غافل ماندند و نفوس گمراه‌شده آن‌ها را پذیرفتند
احسان
پلکانی هستم که تا مرتفع‌ترین اعماق پایین می‌رود، ردّپای دزدان بر ماسه. بدنم مهمان‌خانه‌ای‌ست برای مسافران، کلماتم انجیل‌های کوچکی که پیامبران از آنها غافل ماندند و نفوس گمراه‌شده آن‌ها را پذیرفتند.
کاربر ۱۵۳۷۷۷۵
پلکانی هستم که تا مرتفع‌ترین اعماق پایین می‌رود، ردّپای دزدان بر ماسه. بدنم مهمان‌خانه‌ای‌ست برای مسافران، کلماتم انجیل‌های کوچکی که پیامبران از آنها غافل ماندند و نفوس گمراه‌شده آن‌ها را پذیرفتند. برای گنجشک‌های سیم‌خاردار خرده‌نان می‌پاشم و افتخار را روی آسفالت اخته می‌کنم. این همان چیزی‌ست که در مدارس دولتی به ما آموختند و بعد رهایمان کردند تا مانند خرگوش علف‌های ذلت را بجَویم. به شما گفته بودم به کسی اجازه نمی‌دهم وقتی دمشق در حال استحمام است و محجوبانه تن کوچکش را عریان کرده پنهانی آن را دید بزند. نمی‌گذارم سرزده ... وارد شوید.
کاربر ۱۵۳۷۷۷۵
انسان برایم ارزشمندتر از وطن شد
بهاره بارانی
خود را ایستاده در برابر شما می‌یابم، دستخوش احساس خجلتی عمیق، آری، خجلتی عمیق بابت نحیف بودنِ جنگ‌های درگرفته در کشورم در مقایسه با جنگ‌های عظیم درگرفته در کشور شما، جنگ‌های کوچکِ جزئیِ کشور من در مقایسه با ماشین قدرتمند و پیشرفتهٔ جنگ‌های شما، که همه‌چیز و همه‌کس را خُرد می‌کند، سلاح‌های مبتکرانه‌ای که جنگ را به فُرمی هنری بدل کرده‌اند، جنگ‌های رنگارنگ شما که ویرانی مطلق به بار می‌آرند، قتل‌عام شکوهمند به‌دست شما، شما مردان سفید.
Mohammad Hassan Hajivandi
هیچ‌کس حرف مارکس را باور نکرد وقتی گفت تاریخ خودش را تکرار می‌کند، بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت مضحکه، اما این کمابیش همان چیزی‌ست که در اروپا رخ داد: تراژدیِ جنگ جهانی اول، و کارناوال جنگ جهانی دوم.
Mohammad Hassan Hajivandi
من هم می‌شد بی‌هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای عاشقت باشم یا اگر گذرنامه‌ای داشتم که این روزها به رسمیت شناخته می‌شد پنج دقیقه پیش از رسیدنِ مردی که دلت را بُرد به تو برمی‌خوردم و تو شاید تنها دلیلی باشی که می‌توانم برای مأمور فرودگاه بیاورم وقتی می‌پرسد چرا از عکس گذرنامه‌ام لاغرترم و تمام کلماتی که زمانی در گوش تو زمزمه می‌کردم شعری خواهند شد اروتیک اگر از نو جمع شوند و در گوش زنی دیگر بازیافت شوند
samangheidi
و می‌شد باز هم عاشق تو شوم همان‌طور که کارل مارکس زمانی می‌گفت که تاریخْ خود را تکرار می‌کند و خانهٔ ما می‌شد پذیرای دوستان‌مان باشد یا دخترمان می‌شد خصوصیات چهرهٔ تو و چشمان مرا داشته باشد
samangheidi
از وقتی ساکن خانه‌ام شده‌ای، چند لیوان شراب را شکسته‌ام ‫بیشترشان وقتی سعی می‌کردم ردّ رژ لبت را از روی آن‌ها پاک کنم از دستانم بیرون پریدند و خودکشی کردند ‫مقداری زمان دزدیدم تا روزم ۲۵ ساعت بشود ‫حالت دروغین به خود گرفتم، تا شاد به نظر بیایم ‫عاشقت بودم ‫بعد از دیدن تو در یک مصاحبهٔ مطبوعاتی اعلام کردم که در زندگی‌ام فقط دو بار دروغ گفته‌ام ‫و این سومین باری بود که دروغ می‌گفتم ‫به رغم تمام آن تراژدیِ سعادت‌باری که زندگیِ من بود ‫حاضر نشدی تیر خلاص را شلیک کنی وقتی از تو خواسته بودم چنین کنی ‫و به من زندگی تازه‌ای بخشیدی
samangheidi
عذر می‌خواهیم از تمام کسانی که جرأت نگاه‌کردن به تصاویر زنده از زخم‌های ما را نداشتند مبادا از شدت ترس مو بر تن‌شان راست شود و از تمام کسانی که بعد از دیدن تصاویر تازهٔ زخم‌های ما در تلویزیون نتوانستند شام خود را تمام کنند. عذر می‌خواهیم از رنجی که از دیدن ما در آن وضعیت بردید، که بدون اینکه خود را آراسته باشیم یا قطعات بدن‌مان را یک‌جا جمع کرده باشیم بر صفحهٔ تلویزیون ظاهر شدیم. همچنین عذر می‌خواهیم از سربازان اسرائیلی که خود را به زحمت انداخته و دکمهٔ شلیک را در هواپیما و تانک‌های‌شان فشار داده‌اند تا ما را تکه‌تکه کنند
کاربر ۹۸۰۰۵۰۴
قتل‌عام صبح زود بیدار می‌شود، دوستانم را با آبِ سرد و خون می‌شوید، زیرپوش‌هاشان را می‌شوید و برایشان نان و چای آماده می‌کند
alizadeh_dev
لحظه‌ای که روح آرام از درِ کوچکی که گلوله باز کرده می‌گریزد، چیزها واضح‌تر می‌شوند؛ نظریهٔ نسبیت به یک مسألهٔ بدیهی تبدیل می‌شود، معادلات ریاضی که پیچیده بودند مسائلی ساده می‌شوند، نام همکلاسی‌هایی را که فراموش کرده‌ایم به خاطر می‌آوریم، یک‌باره زندگی با جزئیاتِ دقیقش روشن می‌شود، اتاق خواب بچگی، شیر مادر، لرزشِ اولین اوج، خیابان‌های اردوگاه، تصویر یاسر عرفات، عطر قهوه با هِل در خانه، صدای اذان صبح، مارادونا در مکزیک در سال ۱۹۸۶، و تو.
samangheidi
‫به فاصلهٔ بین لبانم و پوستِ تو فکر می‌کنم
samangheidi
عصر آن روز فراموشی ناغافل بر من حمله آورد، پس حافظهٔ سربازی را که از جنگ برنگشته بود خریدم، و وقتی متوجه خللی در زمان شدم، نتوانستم تبعیدگاهی درخورِ زخمم پیدا کنم، پس با خودم قرار گذاشتم دوباره نمیرم.
کاربر134
حقیقت را به تو می‌گویم. من مُرده‌ام، بله، سال‌ها پیش مُردم.
کاربر134
گلوله‌ای سرگردان بود یا من آدمی سرگردان بودم گرچه ثلث یک قرن عمر کرده‌ام؟ آتشِ خودی‌ست؟ چطور ممکن است وقتی من هیچ‌وقت در زندگی‌ام با آتشْ خودمانی نبوده‌ام؟
کاربر134
شاعر مانند لرزه‌سنج است که لرزه‌های ناشی از احساسات و خاطرات انسان‌ها را اندازه می‌گیرد. این روزها، درد در حیاط‌خلوتِ شعرم شکوفه می‌دهد ــ جنگ در کشورم صبحانه‌ام شده و صلح در استکهلم شامِ من است، و من پارادوکسم.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
دمشق دور می‌شد این شعر را برای زنی نوشتم که عاشقش بودم، و از هم جدا شدیم. حالا او مردِ دیگری دارد و من این شعر را.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
وقتی دمشق را ترک گفتم، من ساکن بودم و دمشق دور می‌شد.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
من اما از سنگ سخت‌ترم و قلبی که خوب می‌شناسیش نرم نمی‌شود.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...

حجم

۵۹٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

حجم

۵۹٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

قیمت:
۶۸,۰۰۰
تومان