
مادربزرگ💝
۱۲۲
باید خریدارم شوی، تا من خریدارت شوم
وزجان و دل یارم شوی، تا عاشقزارت شوم
من نیستم چون دیگران، بازیچهی بازیگران
اول به دام آرم ترا، و آنگه گرفتارت شوم
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۵۱
سوزد مرا سازد مرا، در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند
مادربزرگ💝
۴۵
آیینه صبح
داریم دلی، صافتر از سینهی صبح
در پاکی و روشنی، چو آیینهی صبح
پیکار حسود با من امروزی نیست
خفاش بود دشمن دیرینهی صبح
۱۳۴۱
M.Mohammadi
۳۵
کیم من؟ آرزو گُم کردهای تنها و سرگردان
نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی
Hooryar
۳۵
امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت، غم فردای دیگر است
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳۲
با دل روشن، در این ظلمت سرا افتادهام
نور مهتابم، که در ویرانهها افتادهام
plato
۳۱
کیم من، دردمندی، ناتوانی
اسیری، خستهای، افسرده جانی
mahdi_yar
۳۱
در میان آشنایانم، ولی بیگانهام
فائزه قائمی
۲۸
یا عافیت از چشم فسون سازم ده
یا آنکه، زبان شکوه پردازم ده
یا درد و غمی که دادهای، بازش گیر
یا جان و دلی که بردهای، بازم ده
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۲۴
از آتش سودایت، دارم من و دارد دل
داغی که نمیبینی، دردی که نمیدانی
S
۲۱
شکوهای نیست ز طوفان حوادث ما را
دل به دریازدگان، خنده به سیلاب زنند
m.norouzi
۲۰
تارو پود هَستیم بر باد رفت، اما نرفت
عاشقیها از دلم، دیوانگیها از سرم
M.Mohammadi
۱۷
ساقی بده پیمانهای، زآن میکه بیخویشم کند
بر حسنِ شورانگیز تو، عاشقتر از پیشم کند
زان میکه در شبهای غم، بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم، فارغ ز تشویشم کند
|قافیه باران|
۱۷
با گریه سرشتند تو گویی گل ما را
mahdi_yar
۱۷
تارو پود هَستیم بر باد رفت، اما نرفت
عاشقیها از دلم، دیوانگیها از سرم
mahdi_yar
۱۷
اشک لرزان، کیتواند خویشتنداری کند؟
S
۱۶
ای شده نالان زغم و رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد، دل آگاه تو
گوهر تو، اشک سحرگاه تو
مایهی امید، مدان غیر را
کعبهی حاجات، مخوان دیر را
غیر ز دلخواه تو، آگاه نیست
ز آنکه دلی را به دلی راه نیست
خواهش مرهم، ز دل ریش کن
هرچه طلب میکنی از خویش کن
مهرماه ۱۳۲۸
سیّد جواد
۱۶
چون شمع نیمه جان، به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم
اشکی که ریختیم، به یاد تو ریختیم
عمری که سوختیم، برای تو سوختیم
پروانه سوخت یکشب و آسود جان او
ما عمرها، ز داغ جفای تو سوختیم
دیشب که یار، انجمن افروز غیر بود
ای شمع، تا سپیده به جای تو سوختیم
کوتاه کن حکایت شبهای غم، رهی
کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم
🌱
۱۵
چون زلف توام جانا، در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم، در بیسر و سامانی
یوسفی
۱۴
نرم، نرم، از چاک پیراهن، تنش را بوسه داد
سوختم در آتش غیرت، ز نیرنگِ نسیم
ابی
۱۴
در پیش بیدردان چرا، فریاد بیحاصل کنم؟
گر شکوهای دارم زدل، با یار صاحبدل کنم
S
۱۲
مایهی رفعت
اگر ز هر خسوخاری، فراکشی دامن
بهار عیش ترا، آفت خزان نرسد
شکوه گنبد نیلوفری، از آن سبب است
که دست خلق به دامان آسمان نرسد
۱۳۳۰
plato
۱۲
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
مادربزرگ💝
۱۲
من کیستم؟ ز مردم دنیا رمیدهای
چون کوهسار، پای به دامن کشیدهای
از سوز دل، چو خرمن آتش گرفتهای
وز اشک غم، چوکشتی طوفان رسیدهای
چون شام، بیرخ تو به ماتم نشستهای
چون صبح، از غم تو گریبان دریدهای
سرکن نوای عشق، که از های و هوی عقل
آزردهام، چو گوشِ نصیحت شنیدهای
رفت از قفای او دل از خود رمیدهام
بیتابتر ز اشکِ به دامن دویدهای
ما را چو گردباد، ز راحت نصیب نیست
راحت کجا و خاطرِ ناآرمیدهای
بیچارهای که چاره طلب میکند ز خلق
دارد امید میوه، ز شاخ بریدهای
از بس که خون فروچکد از تیغ آسمان
ماند شفق، به دامن در خون کشیدهای
M.Mohammadi
۱۱
گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من، در چشم عشق آب هست و خواب نیست
سیّد جواد
۱۰
دیوان اشعار وی با تقدیم آن به مادرش با این مضمون آغاز میشود:
این اثر ناچیز را به مادر بزرگوارم تقدیم میکنم:
مهربان مادر، چو شاخِ گلُ مرا
درسرای آب و گِل پرورده است
می فشانم خون دل، در پای او
کومرا با خون دل؛ پرورده است
plato
۱۰
زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان، عذاب جاودانی بیش نیست
atena
۱۰
در پیش بیدردان چرا، فریاد بیحاصل کنم؟
plato
۹
دلم از خوی او، دمساز درد است
زن بدخو، بلای جان مرد است
زنان چون آتشند از تندخویی
زن و آتش، ز یک جنسند گویی
Ali Yeganeh
۹
موی سپید را، فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریدهام