بعدازظهر آرام و نرم بود، انگار از بلور به مایع منتقل میشد و همزمان به طور اتفاقی گرهیی را در قلب زن نشان میداد که سالهای سال محکم و محکمتر شده بود. عادت و خستگی آرام آرام از میان میرفت. ژانی به خیمههای چادرنشینان نگاه میکرد. حتا مردمی را که در آنجا زندگی میکردند ندیده بود، با این وجود میتوانست فکر کند که هستی ناشناختهی خود را با آنان کشف کرده است. افرادی بیخانمان، از دنیا بریده، یک مشت آدم سرگردان در وسعت بیکرانی که پیش چشماش بود.