بعضیوقتها سرنوشت مثل توفان شن کوچکی است که با تو تغییر مسیر میدهد. تو مسیر را عوض میکنی ولی توفان شن دنبالت میآید. دوباره میچرخی اما توفان هم میچرخد و دوباره و دوباره این کار را میکنی، مثل رقص شوم با مرگ درست قبل از سپیدهدم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که از جای دوری آمده باشد، چیزی نیست که با تو کاری نداشته باشد. این توفان خود تویی. چیزی است در درون تو. بنابراین تنها کاری که میتوانی کنی این است که دربرابرش مقاومتی نکنی، درست توی آن بروی، چشمهایت را ببندی و گوشهایت را بگیری تا شن توی آنها نرود و از وسط آن بگذری، قدم به قدم.