جملات زیبا از متن کتاب گزیده طنز عبید زاکانی | طاقچه
تصویر جلد کتاب گزیده طنز عبید زاکانیsubscriptionAvailable

کتاب گزیده طنز عبید زاکانی

طنزآوران ایران (صفاریه تا قاجاریه)

۴.۱(از ۱۳ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۲۲,۹۵۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چگونه صورت بندد؟
مریم
۲۴
واعظی بر سر منبر می‌گفت: هرگاه بنده‌ای مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور برآورد. خراسانی در پای منبر بود. گفت: به خدا آن شرابی است که یک شیشه آن، به صد دینار می‌ارزد.
الهام راگا
۹
استر طلحک بدزدیدند. یکی می‌گفت: گناه توست که از پاس آن اِهمال ورزیدی. دیگری گفت: گناه مهتر است که درِ طویله باز گذاشته است. طلحک گفت: پس در این صورت، دزد را گناه نباشد.
الهام راگا
۸
مردی را که دعوی پیغمبری می‌کرد، نزد معتصم آوردند. معتصم گفت: شهادت می‌دهم که تو پیغمبر احمقی هستی. گفت: آری، از آن‌جا که بر قومی چون شما مبعوث شده‌ام.
محمدرضا
۸
شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانید. نیمه شب صدای خنده وی را در بالاخانه شنید. پرسید که در آن‌جا چه می‌کنی؟ گفت: در خواب غلتیده‌ام. گفت: مردم از بالا به پایین غلتند، تو از پایین به بالا غلتی؟ گفت: من نیز به همین می‌خندم.
الهام راگا
۷
زشت‌رویی در آینه به زشتی خود می‌نگریست و می‌گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بیافرید. غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون از پیش او بیرون آمد، کسی از حالِ صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد.
محمدرضا
۷
مردی به زنی گفت: می‌خواهم تو را بچشم تا بدانم که تو شیرین‌تری یا زن من؟ گفت: این را از شوی من بپرس که هر دو را چشیده است!
محمدرضا
۶
مولانا شرف‌الدین دامغانی در سلطانیه بر در مسجدی می‌گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد پیچیده بود و می‌زد و سگ فریاد می‌کرد. مولانا در مسجد بگشاد، سگ به در جست. خادم با مولانا عتاب کرد. مولانا گفت: ای یار، معذور دار که سگ عقل ندارد؛ از بی‌عقلی در مسجد می‌آید. ما که عقل داریم، هرگز ما را در مسجد می‌بینید؟
کاربر ۲۴۷۸۲۵۸
۵
عربی را گفتند: تو پیر شده‌ای و عمری تباه کرده‌ای. توبه کن و به حج رو. گفت: خرج سفر ندارم. گفتند: خانه‌ات را بفروش و هزینه سفر کن. گفت: چون بازگشتم، کجا بنشینم؟ و اگر باز نگردم و مجاور کعبه مانم، خدایم نمی‌گوید که ای احمق، چرا خانه خود فروختی و در خانه من منزل گزیدی؟
Mephisto
۵
کلیات آثار عبید زاکانی شامل اشعار جدی و آثار هزلی و طنزآمیز عبید در ایران، اول‌بار به همت استاد عباس اقبال‌آشتیانی و براساس نسخه مجله ارمغان (که متاسفانه مشخصاتی از آن به دست نداده‌اند) توسط کتاب‌فروشی اقبال (بدون تاریخ) و در چند نوبت به چاپ رسید.
الهام راگا
۴
قزوینی با کمان بی‌تیر به جنگ می‌رفت که تیر از جانب دشمن آید، بردارد. گفتند: شاید نیاید. گفت: آن وقت جنگ نباشد.
محمدرضا
۴
شیرازی در مسجد بنگ می‌پخت. خادم مسجد بدو رسید و با او در سفاهت آمد. شیرازی در او نگاه کرد، شل بود و کل و کور. نعره‌ای بکشید و گفت: ای مردک، خدا در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در حق خانه او چندین تعصب می‌کنی
matbuat
۳
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چون است که در زمان خلفا، مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟‌ گفت: مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدای‌شان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.
نوید و فائزه
۳
کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته. طلحک می‌گفت: سبحان الله! من خود مسلمانم و کفشم ترساست.
محمدرضا
۳
مؤذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید. پرسیدند: که چرا می‌دویی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.
Mephisto
۳
یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست. گفت: اسب دارم، اما سیاه است. گفت: مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟‌ گفت: چون نخواهم داد، همین‌قدر بهانه بس است.
Mephisto
۳
خواجه‌ای بدشکل، نایبی بدشکل‌تر از خود داشت. روزی آیینه‌داری، آینه به دست نایب داد. آن‌جا نگاه کرد. گفت: سبحان الله، بسی تقصیر در آفرینش ما رفته است. خواجه گفت: لفظ جمع مگوی. بگوی در آفرینش من رفته است. نایب آینه پیش داشت، گفت: خواجه اگر باور نمی‌کنی، تو نیز در آیینه نگاه کن.
fada
۳
شخصی دعوی خدایی می‌کرد، او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال این‌جا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را کشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.
mysteriouspuzzlebox
۳
درِ خانه جحی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی برکند و به خانه می‌برد. گفتند: چرا در مسجد برکنده‌ای؟ گفت: در خانه من دزدیده‌اند و خداوند این در، دزد را می‌شناسد. دزد را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.
mysteriouspuzzlebox
۳
قزوینی پیش طبیب رفت و گفت: موی ریشم درد می‌کند. پرسید که چه خورده‌ای؟ گفت: نان و یخ. گفت: برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می‌ماند و نه خوراکت.
aminjarrah7
۳
طفیلی‌ای را پرسیدند که اشتها داری؟ گفت: منه بیچاره در جهان همین متاع دارم.
aminjarrah7
۳
شخصی دعوی خدایی می‌کرد، او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال این‌جا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را کشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم.
aminjarrah7
۳
سربازی را گفتند: چرا به جنگ نروی؟ گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چگونه صورت بندد؟
محمدرضا
۲
مردی حجاج را گفت: دوش تو را به خواب، چنان دیدم که در بهشتی. گفت: اگر خواب تو راست باشد، در جهان بیشتر ستم خواهم کرد.
محمدرضا
۲
درِ خانه جحی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی برکند و به خانه می‌برد. گفتند: چرا در مسجد برکنده‌ای؟ گفت: در خانه من دزدیده‌اند و خداوند این در، دزد را می‌شناسد. دزد را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.
کاربر ۲۴۷۸۲۵۸
۲
حکیمی گفت که هشیار در میان مستان، مانند زنده در میان مردگان است؛ از نُقول‌شان می‌خورد و بر عُقول‌شان می‌خندد.
Mephisto
۲
اعرابی را پیش خلیفه بردند. او را دید بر تخت نشسته و دیگران در زیر ایستاده. گفت: السّلام‌علیک یا الله. گفت: من الله نیستم. گفت: یا جبرائیل. گفت: من جبرائیل نیستم. گفت: الله نیستی، جبرئیل نیستی، پس چرا در آن بالا تنها نشسته‌ای؟ تو نیز به زیر آی و در میان مردمان بنشین.
Mephisto
۲
شیخ شرف‌الدین درگزینی از مولانا عضدالدین پرسید که خدای تعالی مشایخ را در قرآن کجا یاد کرده است؟‌ گفت: پهلوی علما؛ آن‌جا که می‌فرماید: «قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون» بگو آیا عالمان با نادانان برابرند.
fada
۲
مولانا شرف‌الدین دامغانی در سلطانیه بر در مسجدی می‌گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد پیچیده بود و می‌زد و سگ فریاد می‌کرد. مولانا در مسجد بگشاد، سگ به در جست. خادم با مولانا عتاب کرد. مولانا گفت: ای یار، معذور دار که سگ عقل ندارد؛ از بی‌عقلی در مسجد می‌آید. ما که عقل داریم، هرگز ما را در مسجد می‌بینید؟
mysteriouspuzzlebox
۲
مردی را که دعوی پیغمبری می‌کرد، نزد معتصم آوردند. معتصم گفت: شهادت می‌دهم که تو پیغمبر احمقی هستی. گفت: آری، از آن‌جا که بر قومی چون شما مبعوث شده‌ام.
Cloud--WWII
۲