جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصانِ رجال در پیوسته، یکی از آن میان گفت: «هرکه دو چشم بینا ندارد، نیممرد است و هرکه در خانه عروسی ندارد، نیممرد است و هر که وقوف بر سباحتِ دریا ندارد، نیممرد است.»
نابینایی در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمیدانست؛ بانگ بر وی زد که: «ای عزیز، عجب مقدمهای آوردی و مرا از دایره مردی چنان دور انداختی که هنوز نیممردی درمیباید تا نامِ هیچ مردی بر من شاید.»
چنان ز پایه مردی فتاد خواجه برون
ز بس فسردگی و خام ریشی و سردی
که گر هزار فضیلت رسد ز مردانش
قدم برون ننهد از حدود نامردی