جملات زیبای کتاب گزیده طنز عبدالرحمن جامی (آثار منثور) | طاقچه
تصویر جلد کتاب گزیده طنز عبدالرحمن جامی (آثار منثور)

بریده‌هایی از کتاب گزیده طنز عبدالرحمن جامی (آثار منثور)

۳٫۳
(۴)
از حضرت رسالت - عَلیه اَفضلُ الصّلوات و اَکملُ التحیّات - آرند که فرموده است که مؤمن مزاح‌کن و شیرین سخن باشد و منافق ترش‌رو و گره بر ابرو.
Sobhan Naghizadeh
اعرابی شتر گم کرد، بانگ زد که: «هر که شتر مرا به من آرد مر او راست دو شتر.» با وی گفتند: «هیهات، این چه کار است که سرباری بِه از خروار است؟» گفت: «شما لذت یافت و حلاوت وجدان را نچشیده‌اید، معذورید.»
Sobhan Naghizadeh
شاعری مهمل‌گوی پیش ایشان می‌گفت: «چون به خانه کعبه رسیدم، دیوان شعر خود را از برای تیمّن و تبرّک در حجرالاسود مالیدم.» ایشان فرمودند: «اگر در آب زمزم می‌مالیدی، بهتر بودی.»
Sobhan Naghizadeh
شاعری مهمل‌گوی پیش ایشان می‌گفت: «چون به خانه کعبه رسیدم، دیوان شعر خود را از برای تیمّن و تبرّک در حجرالاسود مالیدم.» ایشان فرمودند: «اگر در آب زمزم می‌مالیدی، بهتر بودی.»
Sobhan Naghizadeh
جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصانِ رجال در پیوسته، یکی از آن میان گفت: «هرکه دو چشم بینا ندارد، نیم‌مرد است و هرکه در خانه عروسی ندارد، نیم‌مرد است و هر که وقوف بر سباحتِ دریا ندارد، نیم‌مرد است.» نابینایی در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمی‌دانست؛ بانگ بر وی زد که: «ای عزیز، عجب مقدمه‌ای آوردی و مرا از دایره مردی چنان دور انداختی که هنوز نیم‌مردی درمی‌باید تا نامِ هیچ مردی بر من شاید.» چنان ز پایه مردی فتاد خواجه برون ز بس فسردگی و خام ریشی و سردی که گر هزار فضیلت رسد ز مردانش قدم برون ننهد از حدود نامردی
quran
جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصانِ رجال در پیوسته، یکی از آن میان گفت: «هرکه دو چشم بینا ندارد، نیم‌مرد است و هرکه در خانه عروسی ندارد، نیم‌مرد است و هر که وقوف بر سباحتِ دریا ندارد، نیم‌مرد است.» نابینایی در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمی‌دانست؛ بانگ بر وی زد که: «ای عزیز، عجب مقدمه‌ای آوردی و مرا از دایره مردی چنان دور انداختی که هنوز نیم‌مردی درمی‌باید تا نامِ هیچ مردی بر من شاید.» چنان ز پایه مردی فتاد خواجه برون ز بس فسردگی و خام ریشی و سردی که گر هزار فضیلت رسد ز مردانش قدم برون ننهد از حدود نامردی
quran
مردی بخیل که دعوی ظرافت می‌کرد، روزی پیش ایشان نشسته بود و از روی ظرافت می‌گفت: «سه آقچه دارم. می‌خواهم که به آن چیزی بخرم و از آن چندان بخورم که سیر شوم و آن‌چه باقی ماند، بفروشم و همان سه آقچه حاصل کنم.» ایشان فرمودند: «به دارالسّلخ رو و شکنبه‌ای به سه آقچه بخر و آن‌چه درون اوست بخور و شکنبه را باز به سه آقچه بفروش.»
Sobhan Naghizadeh