جملات زیبای کتاب عسل و حنظل | طاقچه
تصویر جلد کتاب عسل و حنظل

بریده‌هایی از کتاب عسل و حنظل

نویسنده:طاهر بن جلون
انتشارات:نشر برج
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۶از ۴۲ رأی
۳٫۶
(۴۲)
پیام روشن بود؛ فساد جزئی از آداب و رسوم ما بود.
Aynazab
کار کشوری که بیشتر از مدرسه و بیمارستان مسجد می‌سازه، تمومه. چیز درستی ازش درنمی‌آد. می‌شه توی خونه نماز خوند. حتی می‌شه تو ذهن با خدا مناجات کرد. به مسجد نیازی نیست. مادرم بیمار بود و ده سال آخر عمرش نشسته نماز می‌خوند. خیلی مقید و معتقد بود. نماز و دعاشو تو سکوت می‌خوند و مزاحم کسی نمی‌شد. امروزه، کسایی که اعتقادی دارن، می‌خوان همه رو باخبر کنن. چه اشتباهی! چه تکبّری!
rain_88
بچه‌هایمان مالِ ما نیستند. این حقیقت آزارم داد. فکر می‌کردم کاملاً طبیعی است که از من و مادرشان مراقبت کنند. اشتباه می‌کردم. بعد یاد گرفتم که بپذیرم آن‌ها هم زندگی و مشکلات خودشان را دارند و ما باری بر دوششان شده‌ایم.
monir
مسلمانان حتی وقتی بمیرند، اختیار خودشان را ندارند. جامعه درمورد زندگی و مرگشان تصمیم می‌گیرد. راهی برای فرار نیست.
monir
یک روز مردی را دیدم _بی‌تردید روستایی بود_ که زنی را می‌زد. زنش بود یا دخترش. زن خیلی جوان بود و مرد خیلی از او مسن‌تر. بدجوری کتکش می‌زد و فحشش می‌داد، به او می‌گفت فاحشه، دختر بدکاره، دختر شیطان. مردم می‌ایستادند و سعی نمی‌کردند پادرمیانی کنند. داد کشیدم. کسی به فریاد من توجهی نکرد. آخرکار، زن دستی را که او را زده بود گرفت و بوسید. باید از او عذر می‌خواست.
Ghazal Hashemi
انسان نیک است و بسیار بد به خواب رفته است...
monir
کار کشوری که بیشتر از مدرسه و بیمارستان مسجد می‌سازه، تمومه. چیز درستی ازش درنمی‌آد.
monir
سعی می‌کنم نمیرم. از خودم می‌پرسم به چه دلیلی مقاومت می‌کنم. دل‌خوشی‌هایم بسیار نادرند. خاطراتم خسته‌اند و زور می‌زنم تا دیگر آن‌ها را فرانخوانم و به آن‌ها پناه نبرم. یاد گرفته‌ام از آن‌ها حذر کنم.
monir
وقتی برگشتیم، رفتم سراغ قرآنم. به فرانسه ترجمه شده بود و دنبال آیاتی گشتم که از خنزیر حرف زده‌اند. خیلی عجیب است؛ در عربستان، آنجا که اسلام ظهور کرده است، خوک پیدا نمی‌شده است. پس ممنوعیت خوردن گوشت خوک از کجا آمده است؟ فکر کنم از یهودی‌ها. ظاهراً یهودی‌ها خوردن گوشت خوک را ممنوع کرده بودند، چون این حیوان مزاجی دارد بسیار شبیه انسان و خوردن گوشت آن مثل آدم‌خواری بوده است.
ایران آزاد
دختری که به او تجاوز شده باشد محکوم است به نابودی. همه‌چیز در جامعه او را پس می‌زند و در چاهِ شرم اسیرش می‌کند. سکوت و تحمل. کسی خبر ندارد. وحشتناک‌ترین و خشن‌ترین رازی است که باید زندگی را با آن سر کرد. حس می‌کنم ظرفی پر از کثافت و تعفنم. خودم نیز چیزی فاسد شده‌ام. حتی فاحشه‌ای نیستم، زیرا فاحشه تنش را برای گذرانِ زندگی می‌فروشد، اما من، تن و روحم را گرفتند و دیگر نمی‌خواهم زندگی کنم. چیزی برای فروش ندارم، بی‌چیزِ بی‌چیزم.
ایران آزاد
در واقع من غریبه شده‌ام. چیزی را به جا نمی‌آورم. در خانه‌ام هستم اما چنین حسی ندارم. می‌دانم خانه و کاشانه‌مان اینجاست اما دیوارها و فرش‌ها مرا یاد چیزی نمی‌اندازند.
عسل
شعر رازِ من است. کسی از چیزهایی که می‌نویسم خبر ندارد. خجالتی‌ام. با کسی از این شورواشتیاق حرفی نمی‌زنم. همه‌چیز در دفترم ثبت است. می‌ترسم روزی مادرم این دفتر را پیدا کند و آن را بخواند. چیزی از آن نمی‌فهمد. منطقی است، تخیل ندارد، به آزادی بچه‌هایش احترام نمی‌گذارد. فکر می‌کند مال اوییم و حق دارد هر کاری که می‌خواهد با ما بکند
Ghazal Hashemi
لکه‌های سرخ ملافه را رنگین کرد. خیالمان جمع شد. من که می‌دانستم دلیلی برای ترس نیست، هرگز پیشتر حتی نزدیک این موقعیت هم نبودم. اما او هم زیاد به این قضیه اهمیتی نداد. حتی گفت: «خوشحال خواهند شد. آبرویشان نریخت!»
شراره
به زندگی در سئوتا که نگاه می‌کردم، می‌فهمیدم تا چه اندازه زندانی و لای منگنه‌ایم، به‌خصوص من. مذهب نمی‌گذاشت خودمان باشیم. به دین مقید بودیم و از دستورها و فرمان‌هایش پیروی می‌کردیم. این‌طور تربیت شده بودم.
سارا
شعر مرا از این اتاق، از این خانهٔ تاریک، از این شهر که ریا آن را تکه‌پاره کرده است، بیرون می‌برد. شعر مثل عکس‌العمل است، مثل دفاع، مثل فکر فرار.
rain_88
سوزاندنِ تن بهترین راه است برای اجتناب از اینکه سال‌ها بعد از خاک‌سپاری، بیل‌مکانیکی تو را از زمین بیرون بکشد. باید جداً به این مسئله فکر کرد. مسلمانان حتی وقتی بمیرند، اختیار خودشان را ندارند. جامعه درمورد زندگی و مرگشان تصمیم می‌گیرد. راهی برای فرار نیست.
ایران آزاد
تنهایی تهدیدم می‌کند، می‌خواهد تا مدت‌ها در من جا خوش کند. او را می‌شناسم. گاه خیلی از او خوشم می‌آید و گاه از او متنفرم و فریاد می‌کشم تا برود. اما سمج است، زهرش را می‌ریزد. با ظاهری خندان بازمی‌گردد و بعد، مثل ماری که با شکارش بازی می‌کند، گلویم را می‌چسبد.
niktamz
من هم فکر می‌کردم همین که بازنشسته بشوم بچه‌هایم به من می‌رسند و هوایم را دارند. اما یک روز چیزی فهمیدم، چیزی بدیهی، چیزی که ناگهان با وضوحی وحشتناک به ذهنم القا شد: بچه‌هایمان مالِ ما نیستند. این حقیقت آزارم داد. فکر می‌کردم کاملاً طبیعی است که از من و مادرشان مراقبت کنند. اشتباه می‌کردم. بعد یاد گرفتم که بپذیرم آن‌ها هم زندگی و مشکلات خودشان را دارند و ما باری بر دوششان شده‌ایم. از دستشان عصبانی نیستم. فقط غمگینم. اما مادرشان نمی‌تواند این موضوعِ بدیهی را درک کند.
ایران آزاد
یکی از همکاران برای حج به مکه رفت تا به قول خودش «گناهانش را بشوید و وقتی برمی‌گردد به پاکی یک نوزاد باشد.» یا ساده‌دل بود یا اهل تظاهر. سابقه‌اش دست‌کم ده سال از من بیشتر بود. گناهانش آن‌قدری جمع شده بودند که تپه‌ای شده بود. روزی یکی به او گفت «شکم‌حرام». دستان چاقش را روی شکم برآمده‌اش گذاشت و از خنده روده‌بُر شد. خیر و شر برای او مفاهیمی عجیب شده بودند، با دنیای او بیگانه بودند.
ایران آزاد
خاطرات شرورند. نمی‌دانم کجا پناه می‌گیرند و چطور دوباره ظاهر می‌شوند تا باز یادمان بیاورند که گلبرگی هستند، یا شبنمی که تا چشم باز کنیم ناپدید می‌شود.
Mo0onet
«وقتی به زندگی خود می‌اندیشم، مثل روز برایم روشن است که حمایت تو، برای همیشه، مرا از حوادث بی‌اهمیت دور نگه داشته و آماده‌ام کرده تا با انسان‌هایی روبه‌رو شوم که حقیقتاً زنده‌اند. اگر می‌خواستم احساساتی را که با دل‌وجان حس کرده‌ام، بشمارم، به این نتیجه می‌رسیدم که جز آنچه تو به من آموختی حس کنم، چیزی را حس نکرده‌ام و جز آنچه تو به من آموختی تا دوستشان داشته باشم، چیزی را درست نچشیده‌ام.» (برتران دو ژووُنِل، نامه به کُلِت)
Mo0onet
فرصت نداشتم که چشمم را درویش کنم و به زشتیِ عالم نگاه نکنم.
sss
خاطرات شرورند. نمی‌دانم کجا پناه می‌گیرند و چطور دوباره ظاهر می‌شوند تا باز یادمان بیاورند که گلبرگی هستند، یا شبنمی که تا چشم باز کنیم ناپدید می‌شود
کاربر ۷۶۷۰۳۰۲
مراکش کشوری فوق‌العاده بود، اما آدم‌های بافرهنگی نداشت، کشوری که مذهب می‌خواست در آن همه‌چیز را در دست بگیرد، حتی روابط خصوصی زن و مرد را.
سارا
دورتررفتن برای ازیادبردن زادگاهی که با شهروندانش چندان مهربان نیست. اما هر کجا برویم، ریشه‌ها دنبالمان می‌آیند و هرگز رهایمان نمی‌کنند.
سارا
مذهب برای این حریصان چون خشک‌شویی است. باید بین صفا و مروه بروند و بیایند، هفت بار دور کعبه بگردند، در مِنا گوسفندی قربانی کنند، بعد شیطان را سنگسار کنند، در میان جمعیتی که عده‌ای از آن‌ها جان خود را بر سر همین کار از دست می‌دهند، و حاجی می‌شوند، روحشان شسته می‌شود، جسمشان پروارتر می‌شود، و فکرشان بیشتر مهیای پذیرفتنِ این می‌شود که حقِ یک نفر بشود خدمتی، بشود لطفی که با پول کافی محقق می‌شود.
Mobina
کار کشوری که بیشتر از مدرسه و بیمارستان مسجد می‌سازه، تمومه. چیز درستی ازش درنمی‌آد. می‌شه توی خونه نماز خوند. حتی می‌شه تو ذهن با خدا مناجات کرد. به مسجد نیازی نیست.
Aynazab
مسلمانان حتی وقتی بمیرند، اختیار خودشان را ندارند. جامعه درمورد زندگی و مرگشان تصمیم می‌گیرد. راهی برای فرار نیست.
Aynazab
یک روز چیزی فهمیدم، چیزی بدیهی، چیزی که ناگهان با وضوحی وحشتناک به ذهنم القا شد: بچه‌هایمان مالِ ما نیستند. این حقیقت آزارم داد. فکر می‌کردم کاملاً طبیعی است که از من و مادرشان مراقبت کنند. اشتباه می‌کردم. بعد یاد گرفتم که بپذیرم آن‌ها هم زندگی و مشکلات خودشان را دارند و ما باری بر دوششان شده‌ایم
شراره
از وقتی بازنشسته شده‌ام، سعی می‌کنم نمیرم. از خودم می‌پرسم به چه دلیلی مقاومت می‌کنم. دل‌خوشی‌هایم بسیار نادرند. خاطراتم خسته‌اند و زور می‌زنم تا دیگر آن‌ها را فرانخوانم و به آن‌ها پناه نبرم. یاد گرفته‌ام از آن‌ها حذر کنم.
ایران آزاد

حجم

۲۲۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۲۷۲ صفحه

حجم

۲۲۳٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۲۷۲ صفحه

قیمت:
۶۵,۰۰۰
تومان