اغلب به رفتنشان میاندیشیدم. هر بار مرهمی یکسان به کار میبردم و با عبارات کلیشهای فکر رفتنشان را از ذهنم میراندم: «زندگی همین است دیگر»، «اگر زمان رفتنشان رسیده، حتماً به اندازهٔ کافی قوی شدهاند»، «ما برای خودمان بچه به دنیا نمیآوریم». اما تنها جملهای که حقیقتاً از پسِ تسلیدادن من برمیآمد این بود: «هنوز وقت دارم. هنوز وقت جدایی نرسیده.»
اکنون وقت جدایی است.
پس از بیستوسه سال کار تماموقت، از این پس من بازنشستهٔ مادرانگی هستم.