
کتاب نقطه و نوزده داستان دیگر
پدیدآورندگان:
علیرضا روشنانتشارات:
نشر نون٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Nima Rabiei
۶۵
«آدمی را که رو به نور میرود، دیگران تاریک میبینند.»
Nima Rabiei
۱۸
خودِ آدم هیچوقت دست از سر آدم بر نمیدارد.
AnnaTehrani
۱۲
مردۀ یک بز کوهی با مرده یک پلنگ و یک آدم هیچ تفاوتی نمیکند. هیچکس انسان مرده و حیوان مرده را به قفس نمیاندازد. همه فقط با زندگی مشکل دارند.
nia
۸
نباید تو دیروز بمونیم. قشنگی دیروز غمانگیزه!
AnnaTehrani
۶
برای سیگار کشیدنش دلایلی داشت که برای خودش قانعکننده بود. میگفت: آنها که میگویند سیگار ضرر دارد، آیا فکر نمیکنند بمبها بیشتر ضرر دارند؟ آیا فکر نمیکنند دروغهایی که میگویند بیشتر ضرر دارد و پشتهمبافیها و غیبتکردنها و زیرآب زدنها بیشتر ضرر دارند؟ آقای برهانی فکر کرده بود سیگار کشیدن و پشتِ هم سیگار کشیدن بسیار کار پسندیدهایست، زیرا زمانی که صرف پک زدن، دود را در سینه حبس کردن و آرام بیرون دادن میشود، جلو دهانِ دروغگو و حرفهای مفت را میگیرد و باعث میشود آدم بیشتر از وراجی کردن، سکوت کند.
Nima Rabiei
۵
جالب است. آدمها مثل دو موش کور میمانند که در زیر زمین گرفتار شدهاند و برای رسیدن به سطح زمین تونل حفر میکنند اما با موش کور یک تفاوت اساسی دارند و آن این است که موشهای کور هیچ وقت با خاکی که از حفر تونل خودشان پیدا میشود تونل دیگری را پر نمیکنند اما آدمها درست در موقعی که میخواهند نجات پیدا کنند با خاک راه نجات خودشان راه آن دیگری را سد میکنند
nia
۵
چه احتیاجیه دیگرون بفهمن آخه؟ نفهمن خب. خودِ آدم که میدونه!
nia
۵
زخمِ آدمم همراش بزرگ میشه.
nia
۴
تبدیل به کسی شده بود که هر چه میرفت، به آنچه به سمتش میرفت، نمیرسید.
nia
۴
تنها کاری که میتوانی بکنی این است که خودت را درست کنی. اوضاع از اختیار تو خارج است!
آناهیتا
۲
نه تابستانی ماند. نه زمستانی. نه بهاری. نه پاییزی. در جنگ درختی نبود که پاییز شود. درختی نبود که تابستانی شود. درختی نبود که شکوفه کند. درختی نبود که خشک شود.
nia
۲
«آدمی را که رو به نور میرود، دیگران تاریک میبینند.»
someone
۲
آقای برهانی گفت:
- شنیدهای میگوید: آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه فال به نام من بیچاره زدند؟
بلبل گفت:
- بله
آقای برهانی گفت:
- و میدانی که این شعر را از روی آیۀ قران گفته است؟
بلبل گفت:
- بله. آنجا که میگوید به کوه و دریا و آسمان عرضه کردیم. نپذیرفتند. انسان پذیرفت و انسان عجول و نادان بود.
کاربر ۹۱۹۵۴۷۳
۲
- جنگ کی تموم میشه؟
آقای برهانی گفت:
- کسی زنده نمونده که جنگو تموم کنه.
AnnaTehrani
۱
آدما حرف راستو قبول نمیکنن. فکر میکنن هر چی بگی دروغه. حرف دروغی رو که دوست دارن قبول میکنن.
Nima Rabiei
۱
آقای برهانی خم شد و به سوراخِ کلیدِ درِ سلول نگاه کرد. در سوراخِ کلید درختی در دشت بود و دشت در مه بود. آقای برهانی دلش درخت خواست، دشت خواست، مه خواست.
آقای برهانی آزاد شد. بیرون از زندان درخت نبود. دشت نبود. مه نبود. آقای برهانی از سوراخ کلید به زندان نگاه کرد. در سوراخ کلید خودش را دید، کنارِ درخت، در مه، در دشت و گفت:
- آزادی درونِ این سوراخِ کوچکِ کلید است.
و رفت.
غَزال_ک
۱
هیچکس انسان مرده و حیوان مرده را به قفس نمیاندازد. همه فقط با زندگی مشکل دارند.
nia
۱
مرا در آغوش بگیر / به ظرافتِ پنجۀ بلبل / که شاخۀ خشکِ گلِ سرخی را/ بگذار با تو نقش بگیرم/ جلدِ این کهنهکتابِ سالخوردۀ اندوه را
nk.pn
۱
مردۀ یک بز کوهی با مرده یک پلنگ و یک آدم هیچ تفاوتی نمیکند. هیچکس انسان مرده و حیوان مرده را به قفس نمیاندازد. همه فقط با زندگی مشکل دارند.
nk.pn
۱
آدما حرف راستو قبول نمیکنن. فکر میکنن هر چی بگی دروغه. حرف دروغی رو که دوست دارن قبول میکنن.
Desiree :)
۱
آقای برهانی در خیابان کریمخان دید چند طلافروشی – بیاینکه اثری از جنگ بر خود داشته باشند – ساق و سالم ماندهاند. خوشحال شد زیرا فکر میکرد صاحبان طلافروشیها هم زنده هستند. اما اینطور نبود. فروشندگان و خریداران مغازهها کشته شده بودند اما ویترینها و طلا و جواهرها صحیح و سالم بودند. آقای برهانی یادش آمد که زنش هر بار که از جلو این مغازهها رد میشدند، یک سینهریز را که آویزش اناری کوچک و طلایی بود نگاه میکرد و میگفت خیلی قشنگه. از قضا آن سینهریز در ویترین بود. آقای برهانی فکر کرد: یعنی زنم زندهست؟.
Desiree :)
۱
«آدمی را که رو به نور میرود، دیگران تاریک میبینند.»
«کتـابخــوان؛»
۱
اگر گلوله بخورم دیگر گلوله نمیخورم و اگر غرق شوم روی آب میآیم و دیگر غرق نمیشوم.
«کتـابخــوان؛»
۱
احساس میکرد که جهان و هستی دوست نمیدارند او نفس بکشد
«کتـابخــوان؛»
۱
دید بز از مرگ نمیهراسد. تقلایش برای زندگی نیست. بلکه نمیخواهد به دست شکارچی بیافتد.
«کتـابخــوان؛»
۱
خودش را شبیه کسی دید که به درخت تکیه داده است و منتظر است همهچیز تمام شود.
«کتـابخــوان؛»
۱
به خودش گفت: بچه که بودم، بعد از بازی در حیاطِ خانۀ خاله، بیاینکه شب چیزی ذهنم را مشغول کند، آرام و راحت میخوابیدم. اما الان ساعتهاست زور میزنم بخوابم و نمیتوانم. خود آقای برهانی گفت: از چی فرار میکنی؟ آقای برهانی گفت: از خودم. سر نخِ همهی مصیبتها به خودم میرسد. خودِ آقای برهانی گفت: خودِ آدم هیچوقت دست از سر آدم بر نمیدارد.
«کتـابخــوان؛»
۱
- چرا وقتی هیچکس جز خودم نیست باز مایلم با کسی یکی به دو کنم؟ چرا خودم را با این سوالهای عبث این طور آزار میدهم؟ آیا مجبورم بحث کنم؟
«کتـابخــوان؛»
۱
آقای برهانی گفت: کاش پرنده بودم امّا این کاش را آرزویی احمقانه و رمانتیک یافت که ریشه در عجز و ناتوانی داشت. گفت: عجیب است. کاش هم نمیشود گفت. پس چه میشود کرد؟
«کتـابخــوان؛»
۱
یک نفر هوس چای میکند و یک لیوانِ پر برای خودش چای میریزد، امّا نیمی از آن را مینوشد و باقیش را دور میریزد! چنین کسی یک لیوان چای میخواسته است یا یک نصفِ لیوان چای؟ آیا یک لیوان چای میخواسته است و در نیمهراهِ خوردنِ چای، دستخوش فکری افسردهکننده شده است که او را به نوشیدنِ نیمهی دیگر بیرغبت کرده است؟ چنین کسی میخواهد آزاد شود. میخواهد آزاد شود که چه کند؟
